تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 6

    یکشنبه 16 تیر 1392ساعت 06:59 ب.ظ
    هِلووووووووووووووووو.
    من اومدم قسمت ششم رو هم بذارم.
    این هم لینک آهنگ این قسمت.

    هیون جونگ به محض اتمام مراسم با عصبانیت از هتل بیرون اومد:واه...حرف نداری پارک جونگ مین.می مردی به ما بگی داری ازدواج میکنی؟واییییییی...حتی سی را هم بهم نگفت.پسره ی پررو از صبح تا حالا که چپیدیم این تو جواب تلفن هاش رو جواب نمیداد اونوقت از همون موقع و شاید قبلش همینجا بوده.ااااااااااایییییییییششششش.

    کیوجونگ به آرومی دستش رو روی شونه ی هیون جونگ میذاره:حتماً برای اینکاراش دلیلی داشته.بعدشم چون دوست های صمیمیش هستیم دلیل نمیشه هر تقی به توقی خورد مارو هم در جریان بذاره.

    کیوجونگ ازشون جدا میشه و به سمت ون میره.بقیه هم هاج و واج همدیگرو نگاه میکردن.کیوجونگ همیشه آروم بود.درسته گاه گاهی یکم شیطنت میکرد ولی شخصیت کُلیش خیلی آروم بود.با اوضاعی که تو این یکی دو هفته دیده بودن کیوجونگ دیگه حتی همون کارها رو هم انجام نمیداد و به کل گوشه گیر شده بود.درست مثل جونگ مین قبل از اینکه ازهنرستان فارغ التحصیل بشن.حالا اینکه دلیل هرکدومشون چی بود خدا داند.کشیدن از زیر زبون این دو موجود که به طرز غیرمعمولی از یونگ سنگ هم مرموزتر شده بودن با خدا بود.همونجا هم که ایستاده بودن به دلیل کارهاشون فکر میکردن.ولی هیچ کدومشون به هیچ نتیجه ای نرسیدن.فقط این جرقه توی ذهن هیون جونگ زده شد که چرا سی را و کیوجونگ هردو همزمان از خونه های مشترک رفتن؟بعد از اون بقیه هم به سمت ون راه افتادن.

    .............

    دخترا هم توی ون خودشون نشسته بودن و درباره ی عروسی اون روز صحبت میکردن.

    بیول نفس عمیقی کشید:واااااه...هنوزم باورم نمیشه این دوتا با هم ازدواج کردن.

    با خنده رو میکنه به بقیه و با ذوق ادامه ی حرفش رو میزنه:ولی اونی واقعاً خیلییییییییییی خوشگل شده بود.اگه پسر بودم وسط مراسم اعتراضمو میگفتم و بعدش باهاش ازدواج میکردم.

    گیوری که داشت آرایشش رو پاک میکرد با آینه ای که دستش بود زد تو سر بیول:اینقدر مزخرف نگو.نمیدونم چرا ولی یه احساس بدی دارم.یه حسی میگفت یه چیزی بینشون مشکوکه.اونی هم امروز خیلی گرفته بود.

    هانا با تفکر سرشو سمت گیوری برمیگردونه:حالا که گفتی،دقت میکنم،میفهمم.در برابر همدیگه هم خیلی خشک برخورد میکردن.نه که از چهره یا صحبتاشون مشخص باشه.رفتارشون یه جوری بود.

    سورا که خیلی شنگول بود واز وقتی سوار شده بودن داشت آهنگ گوش میکرد بالأخره نظرش رو در مورد امروز ارائه داد:بیخیال بابا.حالا که دوتا عاشق و معشوق به هم رسیدن نمیذارنا.ول کنین.به نظر من امروز خیلی خوش گذشت و سی را و جونگ مین هم خیلییییییییی به هم میان.

    گیوری و هانا چپ چپ نگاهش میکنن و به کاری که میکردن مشغول شدن.

    .............

    روز بعد اعضای هردو گروه به یه مهمونی کوچیک توی خونه ی سی را و جونگ مین دعوت شده بودن.سی را اینکارو کرده بود تا بتونه فقط اون روز خودش رو از جونگ مین دور کنه و کیوجونگ رو ببینه.اینطوری حداقل میتونست برای چند ساعت فکرش رو از همه چیز آزاد کنه.همه همزمان با هم رسیدن.هیونگ جون و سورا تا همدیگه رو دیدن نیششون تا بناگوش باز شد ولی هیون جونگ و گیوری به یه لبخند ساده اکتفا کردن.جونگ مین داشت تو اتاق آماده میشد و با شنیدن سر و صداها متوجه اومدن بقیه شد.خیلی خوشحال شد که همه اومدن ولی از طرفی هم دلش نمیخواست با کیوجونگ روبرو بشه.مسلماً همه چیز رو میدونست و اگر فقط یه کلمه میگفت کارش زار بود.بدون شک هیون جونگ از گروه مینداختش بیرون.با این وجود یه حسی ته قلبش بهش میگفت میتونه بهش اعتماد کنه.کیوجونگ آدمی نبود که بخواد اونو جلوی بقیه خراب کنه.نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون رفت.هیون جونگ تا دیدش با چشمهاش براش خط و نشون کشید.جونگ مین سرشو انداخت پایین و رفت کنار بقیه نشست.یکی از جام های مشروب رو برداشت و تا خواست جرعه ای ازش بنوشه یونگ سنگ محکم زد تو کمرش.طوری که پرید تو گلوش و پشت سر هم سرفه میکرد و بِینش به زور به یونگ سنگ بد و بیراه گفت:آخه مگه...مرض داری؟؟بی فرهنگ...چرا میزنی؟؟

    یونگ سنگ با یه لبخند حرص در آر نگاهش کرد:تا تو باشی وقتی داری ازدواج میکنی قبلش به ما هم بگی.

    هیونگ جون هم با یه حالت تدافعی بهش توپید:راست میگه...حداقل به بقیه نمیگی به من که باید بگی.دندِت نرم.(بی ادب)

    جونگ مین که حالا دیگه آروم شده بود بهش چشم غره ای رفت.هیونگ جون هم همینطوری با چشم اطراف خونه رو نگاه میکرد:ولی جدی خیلی خونه ی توپیه ها.منم میخوام.راستی سی را پدر و مادرت رو که دیدم خیلی برام آشنا بودن.تو نمیدونی کجا دیدمشون؟

    همه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختن.آخه سی را از کجا باید میدونست؟ولی سی را در کمال آرامش جوابش رو داد:تلویزیون.

    هیونگ جون یه لحظه نفهمید چی گفت:ها؟؟!!

    سی را که داشت با ناخن هاش بازی میکرد خیلی ملایم تکرار کرد:گفتم شاید قبلاً اونارو توی تلویزیون دیده باشی.

    هیونگ جون که تازه دوزاریش افتاده بود،به حافظش رجوع کرد.یادش اومد دو سال پیش یه برنامه گذاشته بود که اون دو نفر دعوت بودن.اونا رو به عنوان موفق ترین های عرصه ی هنر و موسیقی معرفی کرده بودن.البته هنر و موسیقی دهه ی 1990.بعد از اون به طرز عجیبی از این عرصه کنار رفته بودن.ولی از اونجایی که میدونست بقیه هم اونا رو نمیشناسن برای بقیه افکارش رو توضیح داد.بعد از اتمام صحبت هاش همه هاج و واج سی را رو نگاه میکردن.حتی دخترا.با وجود اینکه دوستان صمیمی سی را بودن ولی تا حالا حتی یه بار هم پدر و مادرش رو ملاقات نکرده بودن. 

    گیوری همونطور هاج و واج نگاهش میکرد:اونی...راست میگه؟؟؟

    سی را سنگینی نگاهشون رو حس میکرد.هیچ وقت دلش نمیخواست دوستانش در مورد پدر و مادرش بدونن.ولی خوب حالا که فهمیده بودن کاریش نمیشد کرد.باید خودش رو بیخیال نشون میداد:آره...خوب مگه چیه که شما منو اینجوری نگاه میکنین؟والدین من با والدین شما چه فرقی میکنن؟؟مثلاً شاخ و دُم دارن؟!

    هانا بقیه رو نگاه میکرد.اونا هم هیچی نمیگفتن.سی را راست میگفت.پدر و مادر اون هم مثل بقیه بودن.شاید چند سال قبل خیلی معروف بودن ولی الآن نه.سعی کرد جو رو از اون حالت در بیاره:هه هه هه...واقعاً جالب بود.پس برای همین اونی هیچ وقت موقع اجراها استرس نداشت.پس حتماً به مادرش رفته.

    سورا که به خاطر ازدواج جونگ مین و سی را خیلی ذوق زده بود با حرفش همه رو هیجان زده کرد به جز کیوجونگ و سی را:خوب دیگه بسه.زوج های خوشبخت...حالا که این همه راه به خاطر شما اومدیم حداقل برامون یه آهنگ بخونین.

    سی را اصلاً دلش نمیخواست همچین کاری انجام بده.بنابراین سعی کرد سورا رو منصرف کنه.ولی با اصرار بقیه مجبور شد بلند بشه.

    بیول داشت از خوشحالی میترکید:اونی اونی...آهنگ اوپس رو بخونین،خواهش؟هوم؟؟

    جونگ مین باهاش مخالفت کرد:نه.نمیشه.

    بیول با ناامیدی نگاهش کرد:چرا نمیشه؟

    جونگ مین یکم مِن و مِن کرد ولی نمیتونست مخفیش کنه.با صدایی که بیشتر به زمزمه شبیه بود جوابش رو داد:من نمیتونم رَپ بخونم.

    همه زدن زیر خنده حتی کیوجونگ و سی را.پارک جونگ مین با اون قیافه ی مظلوم و صدای آروم خیلی بامزه میشد.ولی خوب از اونجایی که خیلی گناه داشت اجازه دادن یه آهنگ دیگه بخونن.اونا هم "قلب من داره میمیره(با تو بودن)"(آهنگ دِ سی آ) رو انتخاب کردن.(شاید این هم شبیه رپ باشه ولی اونقدری نیست که جونگ مین نتونه بخونه)اون شب به طرز شگفت انگیزی به همشون خیلییییییی خوش گذشت.اونقدر آهنگ خوندن،مسخره بازی در اوردن و خندیدن که همشون رو کاناپه و زمین خوابشون برد.

    نیمه های شب بود ولی جونگ مین خوابش نمیبرد.بلند شد و به زمین گلفی که توی حیاط  پشت خونه قرار داشت رفت.(البته حیاط که چه عرض کنم)هیون جونگ متوجه رفتنش شد و دنبالش رفت.جونگ مین رو دید که با نگاهی غمگین آسمون رو تماشا میکرد.میخواست مؤاخذش کنه ولی با دیدن حالش منصرف شد.خیلی آروم بهش نزدیک شد و کنارش نشست:چیزی شده داداش کوچیکه؟؟خیلی ناراحتی.

    جونگ مین پوزخندی زد:ناراحت؟هه...پشیمونم.

    هیون جونگ تعجب کرد:منظورت چیه؟از ازدواجت با سی را پشیمونی؟

    جونگ مین برگشت و تو چشم هاش نگاه کرد:آره...به خاطر اینکه فکر میکردم با وجود اجبار والدینمون بعد از ازدواج عاشق هم میشیم.من جذبش شدم.ولی هم به خودم ضرر رسوندم،هم سی را،هم ...

    به اینجای صحبتش که رسید سکوت کرد.نمیخواست هیچ کس بفهمه تا آخر عمرش.ولی بالأخره دیر یا زود حقایق روشن میشد.اما الآن نه.میدونست هیون جونگ خیلی کنجکاو شده و ازش میپرسه.پس بلند شد و برگشت داخل خونه و هیون جونگ رو با هزاران سؤال در ذهنش تنها گذاشت.


    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog