تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Star in my heart E03

    دوشنبه 17 تیر 1392ساعت 12:35 ق.ظ
    سلام


    خب با قسمت بعدی داستان اومدم




    قسمت3

    ****************************************************


    اون هم مثل من با تعجب نگاهم میكرد وزیر داخلی با خنده گفت : جناب مشاور فكر نمی كنید اینها از دیدن همدیگر جا خوردند
    سریع سرم را پایین انداختم  امكان نداشت این پسر وزیر داخلی باشد حرفهای اروبونی تو ذهنم تكرار می شد (تو خیلی خوبی كه به این دید بهش نگاه می كنی ولی خودت هم می دانی پسر وزیر چه ادم بی خیال و بی عرضه ای است  همیشه به جای لباس های خوب و اشراف زاده لباس های معمولی  می پوشد و تازه شنیدی كه می گویند كمی هم دیوانه است)
    باورش برایم سخت بود كه من قرار است  با مرد جوان ازدواج كنم انقدر در خودم بودم كه با تكان های پدر به خودم امدم
    - سورا چرا جواب جناب وزیر را نمی دهی ؟
    با گیجی نگاهش كردم و گفتم : بله ؟
    صدای خنده ی پدر و زیر داخلی بلند شد با خجالت سرم را پایین انداختم
    وزیر داخلی گفت : دختر زیبا و نجیبی دارید باعث خوشحالی من  است  كه با خانواده شما فامیل شوم
    پدر با خوشحالی گفت : درسته البته بیشتر باعث خوشحالی من  است  كه شما دختر من رو به عنوان عروستان پسندیدید
    همچنان سرم پایین بود به حرفهایشان گوش می كردم كه پدر گفت : سورا به اتاقت برگرد
    ارام از جایم بلند شدم پاهایم می لرزید ولی جلوی افتادنم  را گرفتم سرم را به عنوان احترام خم كردم و از اتاق بیرون امدم دستم روی دیوار گذاشتم هنوز باور نمی كردم كه اون پسر وزیر باشد
    صدای اروبونی را شنیدم كه با نگرانی گفت : سورا حالت خوب  است  ؟
    سرم را بالا اوردم و برگشتم نگران جلویم ایستاده بود سعی كردم لبخند بزنم و نگرانش نكنم
    - حالم خوب است اروبونی
    دستم را گرفت و گفت : پس چرا یخ كرده ای ؟
    دستم را كشیدم و گفتم : از نگرانی دیدار با وزیر داخلی است
    با لبخندی نگاهم كرد و گفت : نترس نمی گذارم این ازدواج سر بگیرد
    سرم  را تكان دادم و بدون حرفی از كنارش رد شد م و به سمت اتاقم رفتم یومین به طرفم دوید بازویم را گرفت
    - آگاشی حالتان خوب است ؟
    جوابش را ندادم چون حالم واقعا بد بود وقتی به كمكش دراز كشیدم به این فكر كردم شاید ممکن است  دیوانه نباشد چون من ان طوری كه دیدم خیلی عاقل تر از همه بود تازه مهارت رزمی اش هم عالی بود اون حتی به فقیرا هم كمك می كرد ولی چرا ان شكلی لباس می پوشید ایندفعه برعكس همیشه لباس های ابریشمی پوشیده بود ولی من بیشتر از ان طرز لباس پوشیدنش خوشم امده بود یک حسی بهم می گفت ازش خوشم امده و خوشحالم كه اون پسر وزیر داخلی است ولی من ان طوری كه شنیدم از این افرادی است  كه تمام وقتش را در گیسانگ می گذراند در صورتی كه من هر دو مرتبه كه دیدمش اینطوری نبود
    آهی كشیدم رو پهلو چرخیدم یعنی من باید با این ازدواج كنم تنها چیزی كه برایم خوشحال كننده بود كه شاید به من مهارت رزمی  را یاد بدهد
    نمی دانم چقدر بهش فكر كردم تا خوابم برد


    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




    با صدای زوزه ی گرگ چشمهایم را باز كردم از ترس سر جایم نشستم به اسمان نگاه كردم ماه كامل درخشان بود ارام از جایم بلند شدم به یاد مرد جوان افتادم من هنوز حتی   اسمش را نمی دانستم فكر اینكه بتوانم الان در همان جای قبلی ببینمش نگذاشت دوباره بخوابم ارام از اتاق بیرون امدم و به سمت اصطبل راه افتادم افسار قهوه ای را گرفتم ارام بیرون اوردمش با یه حركت روش پریدم و به سمت جنگل تاختم دوباره همان حس پرواز بهم دست دادولی هیجان دیدار مرد جوان نگذاشت لذت ام را ببرم كنار رود خانه رسیدم سرعتم را كم كردم ارام پریدم و به سمت درختا راه افتادم قهوه ای را هم دنبالم كشاندم یه حسی بهم می گفت همان جا هست ولی نبود با ناامیدی خواستم برگردم كه باهاش رو به رو شدم از ترس جیغ كوتاهی كشیدم و عقب رفتم كه گفت : نترس منم
    اروم بهش نگاه كردم مثل همیشه موهایش رو كمی بسته بود و با لباس ها عادی به سمت در خت رفت و گفت : چرا دوباره امدی ؟
    اروم گفتم : می خواستم شما رو ببینم
    برگشت بهم نگاه كرد و گفت : تو دختر مشاور هستی ؟
    سرم را تكان دادم لبخندی زد و گفت : برای چی می خواهی باهام ازدواج كنی ؟
    اروم گفتم : پدرم و مادرم اصرار دارند
    بهم نزدیك شد و گفت : خودت چی ؟
    جوابی نداشتم بهش بدهم واقعا بعد از اینكه فهمیدم اونه بازهم نظر قبلی را داشتم وقتی دید ساكتم دوباره به سمت درخت رفت ونشست و شمشیر ش را كنارش گذاشت
    - هنوزهم می خواهی شمیشر زنی یاد بگیری
    با خوشحالی گفتم : بله بهم یاد می دهید
    یه نگاه عمیق بهم كرد و گفت : یک هفته  دیگر ما قرار است ازدواج كنیم پس من باید به بانوی اینده ام دفاع از خوش را یاد بدهم
    با خوشحالی گفتم : ممنون ممنون
    لبخندی زد و سرشو پایین انداخت و گفت : تو خیلی نترسی و این از ویژگی های به دختر نجیب زاده نیست
    لبخندی زدم و گفتم :مادرم می گوید من خیلی سركش هستم  به نظرتان واقعا اینجوری هستم ؟
    سرش را تكان داد و گفت : صفت نیكویی است و جای حرفی را نمی گذارد
    لبم را گزیدم حتی اون هم متوجه شده بود
    شمشیرش را برداشت و به سمتم گرفت و گفت : بیا بگیر
    با دو دلی سمتش رفتم اروم شمشیر را گرفتم باورم نمیشه توانسته باشم یک شمشیر واقعی در دستم بگیرم
    لبخندی زدم و به یك سو گرفتم خندید و گفت : از الان معلوم هست كه چه  اشتیاقی داری
    به خودم امدم و شمشیر را پایین كشیدم از جایش بلند شد و گفت :‌الان برگرد خانه  فردا  شب كمی زودتر بیا تا شروع به یادگیریت بكنم
    لبخندی زدم و سرم  را خم كردم و گفتم : ممنون استاد
    نگاهش را به خودم حس می كردم
    - اسم من لی سونگ یو فكر كنم باید اسم استاد و همسرت رو بدانی
    لبخندی زدم و زیر لب گفتم : لی سونگ یو
    سرمو بالا اوردم و گفتم : فكر كنم اسمم رو گفتم ولی دوباره می گویم من كیم سورا هستم
    سرش را تكون داد و گفت : می توانی بروی
    سوار  قهوی شدم و سری به عنوان خداحافظی تكان دادم و به سرعت از میان درختا به سمت خانه تاختم باور اینكه قرار است مهارت رزمی یاد بگیرم غیر قابل  باور بود لبخندی زدم و چشمانم را بستم تا حس پرواز كردن را دوباره حس بكنم
     


    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



     

    از شدت خوشحالی تا صبح خوابم نبرد تا چشمانم روهم رفت یومین سر رسید
    - آگاشی ..آگاشی بلند شید امروز قراره براتون از طرف خانواده داماد هدیه بیارند
    با شنیدین این حرفش سریع چشمانم را باز كردم و بلند شدم
    - امروز
    سرش را تكان داد و گفت : بله  مثل اینكه وزیر خیلی از شما خوششون اومده برای همین از صبح زود دستور دادند كلی هدیه براتون بیارند خانم از صبح در حال تدارك هستند شما هم باید اماده شید
    لبخندی زدم و تو دلم گفتم ( بدم نیست از پدر استادم هدیه بگیرم )
    از جام بلند شدم و گفتم :‌خیله خب الان حاظر میشم
    یومین با تعجب نگام كرد انگار توقع نداشت انقدر راحت با این قضیه برخورد كنم خبر نداشت كه دیگه من از ازدواج فراری نیستم
    بهترین لباسی كه داشتم رو با كمك یومین پوشیدم اینه رو جلوم گرفتم و لبخندی زدم و گفتم : سورا انگار واقعا درای خوشبختی برویت باز شده
    توی اون لحظه فقط به این فكر می كردم كه چه زود تونستم به آرزوم برسم
    یومین همچنان متعجب بهم نگاه می كرد بدون اینكه نگاش كنم گفتم: برو دیگه باهات كاری ندارم
    با دودلی از اتاق بیرون رفت هیچوقت دوست نداشتم مثل دخترا یه جا بشینم و گولدوزی کنم به آرومی از اتاق بیرون اومدم صدای بلند مادر رو میشنوم که به همه دستور می دهد
    - این را اونجا بگذارید می خواهم همه بهتر از هر دفعه رفتار کنید
    لبخند زدم چقدر دوستش داشتم با اینکه همیشه سعی می کرد من ازش حساب ببرم ولی باز هم نمی تونستم دوستش نداشته باشم رفتم کنارش ایستادم وگفتم :
    - اومونی چه کار می کنید ؟
    برگشت به ظاهرم نگاه کرد با اخمی که همیشه گوشه ی صورتش بود گفت : امروز دوست دارم مثل دختر یه مشاور رفتار کنی
    لبخندی زدم و گفتم : خیالتان آسوده من می خواهم یه عروس خوب و دختر خوبی باشم
    بدون کمترین لبخندی رو کرد به بقیه و گفت : امروز حواستون باشه سورا از خونه بیرون نره
    با ناراحتی گفتم : اومونی مگر من زندانیم ؟
    به سمت اتاقش رفت و گفت : یک امروز رو تو خونه بمان
    و در پشت سر خودش بست تازه می خواستم برم یه شمشیر برای خودم سفارش بدم با ناراحتی به سمت اتاقم راه افتادم که صدای شاد اروبونی رو شنیدم
    - هی سورا کجا می روی ؟
    برگشتم هر چی نگاه کردم ندیدمش که دوباره گفت :
    - من این بالام
    سرمو بالا اوردم و با دیدنش شوک زده نگاش کردم یه لباس مثل استاد یونگ یو پوشیده بود روی پشت بام اتاقم نشسته بودم
    - اونجا چه می کنی اروبونی ؟
    لبخندی زدو گفت : شنیدم زندانی شدی دلم برات سوخت پیش خودم گفتم  یکم ببرمت توی بازار بگردونمت
    خوشحال خندیدم و گفتم : اروبونی
    اخمی کرد و گفت : البته باید به جایش جبران کنی
    متعجب نگاش کردم که با لبخندی گفت : از پدر بخواه من رو از قصر دور کند
    کنجکاو گفتم : مگر اتفاقی افتاده ؟
    آروم گفت : فعلا برو توی اصطبل برات لباس بیارم اینجوری نمیشه بریم بیرون
    سرمو تکون دادم به سمت اصطبل راهم رو کج کردم سعی کردم رفتارم برای کسی عجیب نباشه که یهو یومین جلوم ظاهر شد
    - آگاشی کجا میرید ؟
    با ترس دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم : ترسیدم یومین
    سرشو پایین انداخت و گفت : متاسفم آگاشی آخه خانم گفتند چشم ازتون برندارم
    اخم کردم و گفتم : یومین به نظرت من می تونم از خونه با این همه محافظ بیرون برم
    یومین به کنار در نگاه کرد مادر برای اطمینان چند محافظ کنار در خانه گذاشته بود تا یه وقت فکر بیرون رفتن نداشته باشم
    آروم گفت : نه آگاشی
    - خب پس برو بذار یکم تنها باشم
    با من منی گفت : آگاشی ...
    اخمی کردم و گفتم : نشنیدی چی گفتم
    سرشو پایین انداخت و گفت : یههه آگاشی
    واز کنارم رد شد نفس راحتی کشیدم و به سمت اصطبل راه افتادم در باز کردم به اطرافم نگاه کردم کسی نبود که یکدفعه یکی دستم و کشید و درپشت سرش بست خواستم جیغ بکشم که دست اروبونی روی دهنم رفت و گفت : هیس منم نترس
    اروم دستشو کشید اخمی کردم و گفتم : ترسوندیم
    خندید و گفت : بیا این لباس ها رو بگیر بپوش من پشت اصطبل منتظرتم 
    لباس ها رو ازش گرفتم اونم به سرعت بیرون رفت رفتارش عجیب بود ولی وقت نبود که بهش فکر کنم با عجله لباس ها رو پوشیدم موهام رو بالا سرم جمع کردم حتما اگه اومونی من با این ظاهر می دید غش میکرد لبخندی زدم و لباس های خودم رو قایم کردم و به سرعت بیرون رفتم اروبونی کنار اسبش ایستاده بود
    - اروبونی من باید زود برگردم
    برگشت بهم نگاه کرد لبخندی زد و گفت : چقدر بهت میاد
    بعد دستمو گرفت با یه حرکت روی اسب انداختم و گفت : میدونم قبل از اینکه بیاند برت می گردونم
    بعد خودشم سوار شد و گفت : برو حیوون هییی
    و به سرعت از اونجا دور شدیم با صدای بلند گفتم : اروبونی ابوجی برای چی می خواد ببرتت قصر؟
    اونم با صدای بلند گفت : می خواد من تو قصر کار کنم ولی نقشه داره که با پرنسس ازدواج کنم
    با تعجب گفتم : پرنسس؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
    خندید و گفت: بله پرنسس
    با لبخندی گفتم : اروبونی اینکه خوبه
    اخمی کرد و گفت :من نمی تونم با پرنسس ازدواج کنم
    با تعجب گفتم : به چه دلیل ؟
    با خنده گفت: چون باید از پرنسس خودم محافظت کنم
    متعجب نگاش کردم که گفت : پرنسس سورا
    خندیدم و گفتم : اروبونی جدی پرسیدم ...
    با مهربونی گفت : منم جدی می گم برای همین می خوام از خونه دورت کنم تا برای واسطه خوب شدن رابطه ی پدر با امپراطور تو رو نفروشند
    با اخم گفتم : منظورت چیه اربونی ؟
    - منظورم اینه که دیگه ما به اون خونه برنمی گردیم
    متعجب به اطرافم نگاه کردم ما از پایتخت بیرون اومده بودیم تازه متوجه رفتارش شده بودم و چرا منو بیرون اورده بود با این ظاهر ولی من می خواستم ازدواج کنم تا مهارت رزمی که آرزوی همیشگی ام بود یاد بگیرم عصبی گفتم : اروبونی برگرد
    متعجب گفت : سورا مگه تو نمی خواستی این ازدواج رو بهم بزنی ؟
    عصبی گفتم : اروبونی اگه ما فرار کنیم ابوجی رو اعدام میکنند
    لبخندی زد و گفت : نترس پدر قدرتمند تر از این حرف هاست که بزارند اعدامش کنند
    افسار رو گرفتم و گفتم : ما باید برگردیم
    و به شدت اسب سرجاش وایسوندم ته سو محکم منو گرفت تا نیافتم بعد با عصبانیت گفت : این چه رفتاریه که تو داری؟ یعنی می خوای خودتو بفروشی
    سرمو تکون دادم و گفتم : اروبونی من از اون کسی که قراره باهاش ازدواج کنم خوشم میاد
    متعجب گفت :تو از پسر وزیر داخلی خوشت میاد ؟
    سرمو پایین انداختم و با خجالت گفتم : درسته اروبونی
    از اسب پایین اومد و گفت : سورا برای چی ازش خوشت میاد
    منم پایین اومدم و گفتم : چون مهارت رزمیش خیلی عالیه
    متعجب نگام کرد بعد بلند بلند زد زیر خنده با اخم نگاش کردم و گفتم : حرفم خنده نداشت
    میان خنده گفت : سورا تو به خاطر اینکه مهارتش عالیه میخوای باهاش ازدواج کنی ؟
    سرمو به عنوان تایید تکون دادم با این کارم خنده اش شدت گرفت
    عصبی بهش زدم و گفتم : اروبونی نخند
    - یعنی تو برات اخلاق و رفتارش مهم نیست
    سرمو پایین انداختم و آروم گفتم : هم اخلاقش خوبه و هم مهارتش
    ته سو جدی شد و گفت : می خوای بهت نشون بدم رفتار واقعی اشو اونوقت ازش بدت میاد
    بعد دوباره سوارم کرد خودشم پشتم و به اسب زد راهشو کج کرد متعجب به راهمون نگاه کردم به سمت پایتخت برنگشتیم این همون راهی بود که اوندفعه تعقیبش کرده بودم دوباره اون ادما و زنای مریض و بچه هایی که گرسنگی گریه می کردند سرعت اسب رو کم کرد تا اینکه وایسوندش و پیاده شد همینجور روی اسب نشسته بودم که یهو یه دختر بچه به سمتمون دوید با تعجب دیدم ته سوو نشست و بغلش کرد
    دختر بچه با خوشحالی دست دور گردنش حلقه کرده بود - سامچو (عمو) چرا دیر اومدی ؟
    لپشو کشید و گفت : همش تقصیر این دختره است
    دختر بچه بهم نگاه کرد و گفت : این دختر کیه ؟
    از اسب پایین اومدم و کنارش نشستم و با مهربونی لبخند زدم و گفتم : من خواهر کوچیکتر ته سوو هستم
    لبخند نازی زد و گفت : سامچو خواهر نازی داری
    ته سوو خندید و گفت : نازه ولی  یکم خنگه
    اخمی کردم و زدم روی دستشو گفتم: اروبونی من خنگ نیستم
    با خنده نگام کرد و گفت : وایسا شاهزاده ی سوار بر اسبت رو ببین پشیمون شو

    از جاش بلند شد بلند داد زد
    - هی یونگ یو کجایی؟؟
    ته سوو استاد رو می شناخت !!!! تو افکار خودم بودم که دیدمش مثل همیشه با لباسایی مثل منو و ته سوو از یه کلبه ی خراب بیرون اومد یکدفعه صدای خوشحال یه بچه رو شنیدم
    - سورااااااا
    برگشتم دیدم جونیم با خوشحالی به سمتم میدوه بعد توی یه حرکت منو بغل کرد و گفت : دلم برات تنگ شده بود سوراا
    لبخندی زدم و گفتم : جونیم خوبی؟
    ازم جدا شد با خنده گفت : امروز لباس خوشگل نپوشیدی
    خندیدم و گفتم : پس زشت شدم
    با خوشحالی خندید و گفت : نه آگاشی سورا شما خیلی خوشگلید
    خندیدم و بغلش کردم که چشم به نگاه متعجب ته سوو خورد لبخندی زدم ابروی بالا انداختم که صدای استاد یونگ یو رو شنیدم
    - برای چی اومدی اینجا ؟
    نگاهش به من بود جونیم را از خودم جدا کردم و بلند شدم با خجالت گفتم : من نیومدم اروبونی منو اورد
    ته سوو که گیج شده بود رو کرد به منو گفت : تو قبلا هم اینجا امدی ؟

    ............................


    آنچه درقسمت بعد می خوانید :



    یکدفعه از گونه ام مرا بوسید  و به سرعت از کنارم فرار کرد.....


    - باید پدر اینجا بود تا سریع ازدواجت را برگزار می کرد وگرنه حتما این پسر

    دردسر درست می کرد...


    - یک نفر فقط بهتر از من پیدا میشود ان هم یونگ یو است


    آمد کنارم نشست خودم را عقب کشیدم


    - فعلا وقتی برای توضیح نیست دنبال من بیا


    دستم را کشیدم و با گریه گفتم : ولم کن تا نگویی چه اتفاقی افتاده است من جایی نمیایم


    یونگ یو بی توجه من را بلند کرد و روی اسبش سوار کرد


    - اگر اینجا بکشمت و پرتت کنم هیچ کسی نمی فهمد کار من است
    ......


    و حالا سوالات:


    1- این قسمت چطور بود؟ (تفصیر کنید و نقد وانتقاد )

    2-یونگ یو چه جور شخصیتی می بینید؟

    3-به نظرتون کی به کی میگه اگر بکشمت کسی نمیفهمد...

    4-روال داستان چطوره؟

    5-کی از گونه ی سورا بوسیدش؟

    6-برادر سورا چه جور شخصیتی داره ؟


    خواهش میکنم قشنگ نظرتون رو در مورد داستان بگید و مشکلاتش رو هم بگید مممنون میشم


    باییییییییییی


    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog