تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 7

    دوشنبه 17 تیر 1392ساعت 08:42 ب.ظ
    Hiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
    بدویید قسمت هفتم تا منم برم قسمت بعد رو بذارم.

    صبح همشون به زور از خواب بیدار شدن.به خاطر شب قبل خیلی خسته بودن.ولی بعد از خوردن صبحانه ای که خدمتکار آماده کرده بود سر حال شدن.خدا رو شکر کردن که تعطیلات آخر هفته بود و مجبور نبودن برن کمپانی.به محض بستن قرارداد لیریک ها و رقص طراحی شده برای آلبوم دادن بهشون داده شده بود.هنوز از دبیرستان و تمرین های خسته کننده اش آزاد نشده بودن بدترش رو سرشون آوار شده بود.این دیگه شوکیس های دبیرستان نبود که بشه باهاش شوخی کرد.چیزی بود که سرنوشت زندگی هنریشون رو رقم میزد.قبل از اون در برابر مدیر،استادان،هنرجوها و والدینشون اجرا میکردن ولی این بار در برابر جهان بود.اگر یه قسمت از لیریک یا رقص یادشون میرفت دیگه نمیتونستن کنترلش کنن.پس از اون به بعد با هم عهد بستن که هر جا و هر اتفاقی که افتاد کنار هم بمونن و از هم جدا نشن.

    .............

    دو ماه به سرعت گذشت و آلبوم هردو گروه منتشر شد.رقص و موزیک اونقدر زیبا بود که همه ی جهان رو شگفت زده کرد.کی باورش میشد اونا خواننده های تازه کار هستن؟اون روز قرار بود اولین کنسرتشون رو در برابر طرفدارانشون به طور زنده اجرا کنن.با این تفاوت که این بار مدیر کمپانی بهترین طراح های لباس و استایلیست ها رو پیدا کرده بود.اعضای هر دو گروه به زیباترین شکل ممکن میک آپ شده بودن.این دفعه هم استرسشون هزاران بار بیشتر از دفعات قبل بود.اما تونستن بر اون غلبه کنن و به بهترین نحو اجرا رو به پایان برسونن.بعد از اون کنسرت طرفدارانشون به سرعت در سراسر جهان افزایش پیدا کردن و گروه دابل اس فایو او وان و گروه دابل اس جی اچ بی چنان مشهور شدن که در همون زمان کم به عنوان فِرست آیدول های کره معرفی شدن.از اون به بعد اونقدر آلبوم دادن،تمرین کردن و اجرا داشتن که هیچ کدوم متوجه گذر سریع زمان نشدن.

    .............

    توی خونه ی پسرا بر سر اینکه کدوم برای خرید مواد غذایی اون روز بره دعوا بود.هر کدوم میگفت که خودش نمیره و یکی دیگه باید بره.این وسط هیون جونگ هم حس لیدریش گرفته بود و به هیچ عنوان قبول نمیکرد:اولاً که من لیدرم در نتیجه بنده نمیرم.دوماً سه هفته پیش من رفتم. دو هفته پیش یونگ سنگ و هفته ی قبل هم هیونگ جون.بنابراین جناب سنتر بدو برو خرید.

    کیوجونگ با قیافه ی مظلومی نگاهش کرد و بلند شد که بره آماده بشه.اما قبل از این که از خونه خارج بشه دق و دلیش رو خالی کرد بعد رفت:مرده شور خودتون و اون هیکل های بی خاصیتتون رو ببرن بی شعورا(وای وای وای حرفای بد....زشته عیبه کیوجونگ خان)

    همه هم سرشون رو به آرومی تکون دادن و همزمان خیلی خیلی ملایم جوابش رو دادن:ممنون...همچنین.

    کیوجونگ با استتار کامل در حالی که دستاش تو جیبش بود پیاده روی میکرد.ولی از اونجایی که هنوز خیلی مونده بود تا به سوپر مارکت برسه هندزفری و موبایلش رو در اورد که تا وقتی برسه آهنگ گوش بده.هنوز هندزفری رو به موبایل وصل نکرده بود که یه نفر محکم بهش برخورد کرد و باعث شد هم موبایل خودش و هم موبایل طرف مقابل از دستشون بیوفته رو زمین.اون شخص سریع عذر خواهی کرد و موبایل کیوجونگ رو بهش پس داد ومال خودش رو هم برداشت و از اونجا دور شد.ولی کیوجونگ همونطور ایستاده بود و رفتنش رو نگاه میکرد.قید آهنگ گوش دادن رو هم زد و موبایل و هندزفری رو برگردوند توی جیبش و به مسیرش ادامه داد.بعد از اینکه به خونه برگشت هیون جونگ مجبورش کرد غذای اون روز رو هم خودش درست کنه.

    بعد از صرف غذا و شستن ظرف ها از اونجایی که خدمتکار اون روز نیومده بود و اونا هم خونه رو به گند کشیده بودن مجبور شدن کل خونه رو تمیز کنن.شب هم همشون با خستگی به اتاق هاشون رفتن.کیوجونگ بعد از اینکه در اتاق رو بست،خودش رو به پشت پرت کرد روی تخت.با وجود اینکه اون روز خیلی خسته شده بود ولی هرکاری میکرد نمیتونست بخوابه.و باز هم به موبایل و هندزفری اش پناه برد.اما همینکه کلید قفل کنار موبایل رو فشار داد چشم هاش از کاسه در اومد.

    .............

    طبق عادت همیشگی اش اون ساعت برای دویدن از خونه بیرون رفت.خیلی از خونه دور نشده بود،موبایلش رو در اورد تا ساعت رو نگاه کنه که محکم به یه نفر برخورد کرد.سریع عذر خواهی کرد موبایل هارو برداشت و بعد از اینکه مال اون شخص رو بهش برگردوند به راهش ادامه داد.سنگینی نگاه اون شخص رو روی خودش حس میکرد.برگشت و دید که اون شخص داره ازش دور میشه.چنان استتاری کرده بود که یه نخ از موهاش رو هم نمیشد دید.هر چقدر فکر کرد به نتیجه ای نرسید که اون شخص شغلش چی میتونه باشه که خودش رو اینطور پوشونده.(بس که خنگی)همون موقع یکی از صمیمی ترین دوستانش باهاش تماس گرفت.به محض اینکه جواب داد صدای جیغ دوستش باعث شد موبایل رو کمی از گوشش فاصله بده.وقتی صدای جیغش قطع شد دوباره موبایل رو روی گوشش گذاشت:چته دیوونه ی روانی؟کر شدم.

    و باز هم صدای جیغ:جیییییییییییییییییییییییییییییغ...اونییییییییییییییییییییییییییی دابل اس میخواد آلبوم جدید بده.تپلم اینقدر تو عکساش ناز شده.

    هیچوقت دلیل علاقه دوستش رو به این گروه نمیفهمید.هر چقدر نگاه میکرد اون پنج تا پسر چیز خاصی به جز قیافه نداشتن.البته شاید به خاطر این بود که هیچی ازشون نمیدونست و تا به حال هیچکدوم از آهنگ هاشون رو نشنیده بود.با این حال سعی کرد از یه طریقی دوستش رو دَک کنه:باشه باشه...بسه...من کار دارم...بای.

    و قبل از اینکه اجازه هر گونه حرفی رو از طرف دوستش بده تلفن رو قطع کرد.

    ..............

    بعد از اینکه آخرین اخبار دابل اس رو دیده بود حسابی ذوق زده شده بود.دلش میخواست فقط به یکی بگه و خودش رو راحت کنه.بنابراین تصمیم گرفت با صمیمی ترین دوستش تماس بگیره.به محض اتصال چنان جیغی کشید که خودشم کر شد ولی خوب نمیتونست خودش رو کنترل کنه.مخصوصاً بعد از اینکه عکس های یونگ سنگ رو دیده بود.ولی جواب دوستش هم باعث نشد چیزی از شادیش کم بشه:چته دیوونه ی روانی؟کر شدم.

    بی توجه به حرفش با ذوق ادامه داد:جیییییییییییییییییییییییییییییغ...اونییییییییییییییییییییییییییی دابل اس میخواد آلبوم جدید بده.تپلم اینقدر تو عکساش ناز شده.

    و باز هم دوستش با بی توجهی تمام جوابش رو داد:باشه باشه...بسه...من کار دارم...بای.

    و بعد از اون به سرعت قطع کرد.موبایل رو از روی گوشش برداشت و نگاهش کرد:اااااااییییییششششش...همیشه همینجوری میکنه...من نمیدونم چجوری در مقابل این پنج تا که اینقدررررررررررررررررر خوشگلن بیخیاله.اَه اصلاً ولش کن.تا دوساعت دیگه میاد.باید اینجارو تمیز کنم.

    و مشغول جمع کردن کتاب ها و برگه هایی که روی زمین،تخت و میز بودن شد.

    .............

    سی را روی راحتی توی نمیشن دراز کشیده بود با تَب لِت توی نت سرچ میکرد.عکس های آلبوم جدیدی که به زودی میخواستن بدن فوق العاده شده بود.خیلی خوشحال بود که توی این سه سال اینقدر پیشرفت کرده بودن.داشت عکس های پسرا رو نگاه میکرد.اونا هم خیلی زیبا بودن حتی جونگ مین.صفحه رو برد بالا تا بتونه بقیه ی عکس ها رو هم نگاه کنه که یه دفعه تَب لِت از دستش کشیده شد.با عصبانیت به جونگ مین نگاه کرد:با اجازه ی کی دست به وسایل من میزنی؟

    جونگ مین هم مشغول نگاه کردن عکس ها بود.بدون اینکه بهش نگاه کنه خیلی ملایم جوابش رو داد:خودم.

    سی را از دستش کفری شد.میخواست جوابش رو بده که یه دفعه حالش بد شد و به سمت سرویس بهداشتی دوید.جونگ مین هم با تعجب نگاهش کرد و دنبالش دوید.با مشت به در میکوبید و دستگیره رو فشار میداد ولی سی را در رو از پشت قفل کرده بود.صدای عُق زدن هاشو میشنید:سی را حالت خوبه؟تو رو خدا در رو باز کن.سی را؟سی را؟

    داشت سی را رو صدا میزد که یه دفعه در باز شد.با دیدن صورت رنگ پریده ی سی را و چشم های بی حالش ترسید.این چند وقته همش حالش بد میشد.هر چقدر هم بهش اصرار میکرد که ببرتش بیمارستان قبول نمیکرد.این بار دیگه باید به زور میبردش:حالت خوب نیست...بیا بریم بیمارستان.

    سی را کنارش زد تا رد بشه:لازم نیست.

    جونگ مین بازوش رو گرفت و با عصبانیت برش گردوند:بیخود که لازم نیست.توی این دو ماه مدام حالت بد میشه.هر چقدر هم بهت گفتم انگار نه انگار.اصلاً به فکر خودت نیستی.حالا که نمیای مجبورم به زور ببرمت.

    خم شد و یه دستش رو پشت کمر سی را و دست دیگش رو زیر زانوش گذاشت و سر دست بلندش کرد.بی توجه به سر و صداهای سی را،اون رو داخل ماشین گذاشت تا به بیمارستان ببره.

    .............

    روی نیمکتی که توی پارک بود منتظر گیوری نشسته بود و هر از گاهی اطرافش رو نگاه میکرد تا ببینه اومده یا نه؟موبایلش رو در اورد تا با گیوری تماس بگیره که یه نفر کنارش نشست:سلام جذبه...چطوری؟

    هیون جونگ با اخم نگاهش کرد:خیلی زود اومدی...شرمنده شدم.

    گیوری با مشت آروم زد به بازوش:لوس نشو دیگه.برای چی بهم زنگ زدی؟چیکارم داشتی؟

    هیون روبروش رو نگاه کرد و با اکراه شروع کرد به حرف زدن:تا کی میخوای اینجوری ادامه بدی؟الآن حدوداً سه ساله که نامزدیم.حداقل هشت بار هم با هم ... داشتیم(ببخشید اسم نمیبرم).آخریشم دو ماه پیش بود.خسته نشدی ازاینکه هر روز باید اینطوری رفتار کنیم؟من دیگه نمیکشم.باید تو همین ماه ازدواج کنیم.

    گیوری با تعجب داشت نگاهش میکرد:تو چِت شده هیون؟مگه قرار نبود صبر کنیم تا موقعش بشه.

    هیون با عصبانیت بهش رو کرد:اولاً که این قراری بود که تو گذاشتی.دوماً من دیگه نمیتونم صبر کنم.

    گیوری عصبانی شده بود.میخواست جوابش رو بده که حالش بد شد و به سمت سرویس بهداشتی پارک دوید.

    الآن چی شد؟؟من که نفهمیدم...شما فهمیدید؟؟

    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog