تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 8

    دوشنبه 17 تیر 1392ساعت 07:44 ب.ظ
    و قسمت هشت.
    دیگه از این به بعد شنبه و سه شنبه میذارم.

    در عرض ربع ساعت به بیمارستان رسیدن.جونگ مین به محض اینکه ماشین رو متوقف کرد،پیاده شد و در رو برای سی را باز کرد.به صورت رنگ پریده و بی حالش نگاه کرد:پیاده شو.

    سی را به سختی چشم هاش رو باز کرد:گفتم که نمیخوام.بریم خونه.

    بی توجه به حرف سی را خم شد و بغلش کرد.در ماشین رو با پاش بست و به سمت ورودی بیمارستان رفت.

    .............

    هیون جونگ با نگرانی به ورودی سرویس بهداشتی نگاه میکرد.میخواست بره داخل ولی اگه کسی میدیدش باید چیکار میکرد؟بیخیال شد و بلند شد که بره داخل،همون موقع گیوری بیرون اومد.به سمتش رفت و دستش رو روی شونه هاش گذاشت:خوبی؟چت شد یه دفعه؟میخوای بریم بیمارستان؟

    گیوری لبخند بی حالی بهش زد:اینقدر نگرانمی؟نه نمیخواد...خوبم.

    هیون با عصبانیت نگاهش کرد:یعنی چی خوبم؟یه نگاه به خودت بنداز.عین مرده متحرک شدی.

    گیوری دستای هیون رو از روی شونش برداشت:این دو ماه اینقدر اینجوری شدم که دیگه عادت کردم.بریم.

    هیون با تعجب نگاهش کرد و یه دفعه فریاد زد:دو ماه؟؟؟!!!یعنی دو ماهه اینجوری هستی و یه بارم بیمارستان نرفتی.زودباش.همین الآن باید بریم.

    گیوری میخواست مخالفت کنه که هیون یه دفعه دستش رو کشید و به طرف ماشین برد.

    .............

    جونگ مین نگاهش بین دکتر که داشت برگه های آزمایش رو مطالعه میکرد و سی را که بی حال روی تخت دراز کشیده بود در نوسان بود.یعنی سی را چش شده بود؟بعد از اولین و آخرین ...اشون(بازم اسم نمیارم)که دو ماه پیش بود اینجوری شده بود.اینقدر ضعیف بود که بخواد اینجوری بشه؟توی همین افکار بود که دکتر با لبخند رو کرد بهش:تبریک میگم آقای پارک.همسرتون باردارن.

    جونگ مین و سی را چنان کپ کردن که تا یه ساعت با چشم های گشاد شده به دکتر نگاه میکردن.جونگ مین بالأخره خودش رو جمع و جور کرد:منظورتون چیه؟

    دکتر نیم نگاهی به سی را انداخت:حدوداً دو ماهشونه.باید خوب ازشون مراقبت کنید.از اونجایی که خواننده هم هستن دیگه نباید کاری انجام بدن.تمرین رقص و حرکات شدید ممکنه هم به خانمتون و هم به بچه صدمه بزنه.

    برگه های آزمایش رو روی میز کنار تخت گذاشت و از اتاق خارج شد.

    جونگ مین نگاهی به سی را که همچنان شک زده بود انداخت.یه دفعه با ذوق دست هاش رو به هم زد:واییییییییی...یعنی دارم بابا میشم؟سی را عاشقتم.

    سی را به خودش اومد و با لبخند بهش نگاه کرد:خوب دیگه بسه.فعلاً یه فکری به حال من بکن که وسط تمرین برای آلبوم جدید باید ولش کنم.

    جونگ مین با حالت قهر روش رو از سی را برگردوند:به من چه.آلبوم دادن رو بذارین برای بعد.نمیخوام تو و بچم صدمه ای ببینین.

    اسم بچه رو که اورد نگاهش دوباره رنگ شادی گرفت.با خنده رو کرد به سی را:من هنوزم باورم نمیشه.ها...راستی برم مخارج بیمارستان رو بپردازم دوباره بیام.بای بای.

    و به سمت در راه افتاد.

    .............

    هیون جونگ ماشین رو جلوی در بیمارستان متوقف کرد و پیاده شد.همزمان گیوری هم از ماشین پیاده شد.با هیون جونگ به سمت ورودی بیمارستان رفت:هیون جونگا...لازم به این کارها نبود.گفتم که حالم خوبه.

    هیون دستش رو در دست گرفت:من این حرفا حالیم نیست.

    به سمت آزمایشگاه رفتن.تقریباً یه ساعت طول کشید تا جواب آزمایش بیاد و توی این مدت گیوری رو بستری کرده بودن.هیون جونگ کنار تختش نشسته بود و با پاش ضرب گرفته بود.همینکه دکتر وارد شد مثل فنر از جا پرید:چی شده دکتر؟مشکل خانومم چیه؟

    دکتر با لبخند نگاهش کرد و با لحن آرامش دهنده ای جوابش رو داد:نگران نباشید.چیزی نیست.فقط از این به بعد مخارجتون یه کم میره بالا.تبریک میگم.

    هیون جونگ که خیلی نگران بود به محض شنیدن اولین جمله ی دکتر یه نفس راحت کشید.ولی یه دفعه برق از سرش پرید و با تعجب به دکتر نگاه کرد:منظورتون چیه که مخارجمون میره بالا؟تبریک برای چی؟

    دکتر همونطور که جواب آزمایش رو به هیون جونگ میداد خیلی ملایم گفت:ایشون باردارن.در ضمن استراحت مطلق.خانمتون به هیچ وجه دیگه نباید تمرین رقص داشته باشن.

    وقتی دکتر از اتاق بیرون رفت،هیون جونگ با نگاهی که امیدواری توش موج میزد به گیوری نگاه کرد:ببین...اینم یه دلیل کاملاً موجه برای ازدواجمون.قبول؟؟؟

    گیوری هم با لبخند جوابش رو داد:قبول.

    هیون حسابی ذوق مرگ شد:آخ جوووووون...خوب دیگه من برم هزینه ی بیمارستان رو بپردازم بیام.بای هانی.

    .............

    جونگ مین همینکه در اتاق رو بست و سرش رو اورد بالا،چهار تا شاخ روی سرش در اومد:هیون جونگ تو اینجا چیکار میکنی؟

    هیون جونگ که حواسش نبود و اونم داشت در اتاق رو میبست با ترس به جونگ مین نگاه کرد:زهرمار...زَهره ام ترکید...گیوری حالش خوب نبود اوردمش بیمارستان.خودت اینجا چیکار میکنی هویج؟

    جونگ مین با اخم نگاهش کرد:اولاً که هویج عمته...دوماً سی را هم حالش بد بود اوردمش اینجا.

    هر دوشون با به یاد اوردن دلیل حضورشون در بیمارستان با خوش حالی وصف ناپذیری به هم نگاه کردن و همزمان گفتن:دارم بابا میشم.

    با تعجب به همدیگه نگاه کردن ولی جونگ مین اول صداش در اومد:اوه؟؟تو چی گفتی؟یعنی دوتامون با هم....آخ جون دارم عمو میشم.

    هیون جونگ هم از سر ذوق اینکه هم داره بابا میشه و هم عمو پرید جونگ مین رو بغل کرد.

    .............

    کیوجونگ توی اتاقش نشسته بود.هنوز هم از اینکه موبایلش با اون دختره جا به جا شده بود داشت حرص می خورد:مرده شور هیکل هر سه تاتون رو ببرن.اگه اون روز منو برای خرید نمی فرستادین موبایلم با موبایل اون دختره جا به جا نمیشد...ااااایییییششششش.

    با موبایل اون شخص شماره ی خودشو گرفت.به محض اتصال تماس میخواست حرف بزنه که طرف مقابل نگذاشت:ببخشید موبایل من دست شماست؟میشه همین الآن برام بیارینش؟اون روز وقتی موبایل ها افتاد اشتباهی مال شما رو برداشتم.اون موبایل برای همکارهام هست.منتظر یه تماس بودم که دیروز با مال شما جا به جا شد.

    کیوجونگ مونده بود این دختره این همه نفس از کجا اورده؟تنها جوابی که تونست بده این بود:بله...هر جایی که شما بگید براتون میارم.

    دختر با صدایی که توش خجالت موج میزد جواب داد:میشه بیاریدش خونه ی من.راستش من یه کم کار دارم.الآن نمیتونم بیام.

    کیوجونگ نفسش رو با حرص بیرون داد:خیلی خوب...آدرس رو برام اس ام اس کنید.

    و بلافاصله تماس رو قطع کرد:اووووووف...شانس نیست که.

    بلند شد که آماده بشه و به خونه ی اون دختر بره.  

    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog