تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 9

    دوشنبه 17 تیر 1392ساعت 11:18 ب.ظ
    این لینک آهنگ این قسمته.
    http://www.4shared.com/mp3/CKlg_aJy/SUN_SHINE.html

    داشت یکم خونه رو مرتب میکرد تا وقتی اون شخص میاد آبروش نره.همون موقع زنگ خونه به صدا در اومد.به محض اینکه در رو باز کرد با شدت پرت شد تو خونه و اون شخص در رو بست.نمیدونست کیه چون به شدت استتار کرده بود.جیغ خفیفی کشید:تو...تو کی هستی؟

    کیوجونگ همونطور که کلاه و عینکش رو در می اورد به سمت کاناپه رفت و روش نشست:اومدم موبایلت رو پس بدم.جای تشکرته؟

    دختر به شدت قرمز شد.خیلی آروم اومد و روی کاناپه مقابل کیجونگ نشست:ببخشید نمیدونستم شما هستید.

    کیوجونگ با چشم هاش اطراف خونه رو دید میزد:اشکال نداره.راستی کیم کیوجونگ هستم.خوشبختم.

    کیم کیوجونگ؟چقدر اسمش آشنا بود.همینطور قیافش.هر چی فکر کرد نتونست به یاد بیاره اونو قبلاً کجا دیده.بعداً هم میتونست بهش فکر کنه.سکوتش توی اون لحظه نوعی بی ادبی به حساب میومد:لی سانی هستم.خوشوقتم.

    بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت تا چیزی برای پذیرایی بیاره.

    .............

    جونگ مین از خوشحالی آهنگ سان شاین(آهنگ رِین بو) رو گذاشته بود.سقف ماشین رو هم باز کرده و حسابی داشت ذوق میکرد.هیون جونگ هم دقیقاً همینکارو کرده بود،با این تفاوت که هیون جونگ و گیوری به سمت خونه های مشترک میرفتن و جونگ مین و سی را خونه ی خودشون.

    جونگ مین با دست چپش فرمون گرفت و با دست دیگه اش دست سی را رو در دست گرفت.سی را هم در جوابش لبخند ملایمی زد.کاری که باعث شد جونگ مین خنده ی سی و دو دندونی اش رو تحویلش بده:خیلی خوشحالم سی را.انگار همه ی دنیا رو بهم دادن.

    سی را دست جونگ مین رو به آرومی فشرد و دست دیگه اش رو روی شکمش گذاشت:اوهوم...منم همینطور.حالا که این کوچولو هم داره به خانواده امون اضافه میشه یه حس شادی وصف ناپذیر دارم.

    به هم دیگه لبخند زدن و هردوشون به روبرو خیره شدن.خوشبختی پایان ناپذیری در انتظارشون بود که با یه اتفاق از هم پاشید.

    .............

    هفت ماه به سرعت گذشت.توی این مدت دخترا به خاطر بارداری گیوری و سی را آلبوم ندادن.از اونجایی که این دو گروه مکمل همدیگه بودن آلبوم دادن پسرا هم متوقف شد.توی این مدت رابطه ی کیوجونگ و سانی هم بدون اینکه خودشون بفهمن خیلی خوب شده بود.به وضوح عشق توی قلب هردوشون جوانه زده بود.هیون جونگ و گیوری هم رسماً با هم ازدواج کرده بودن و توی خونه ی خودشون ساکن شده بودن.

    سی را روی راحتی جلوی تلویزیون نشسته بود و با اشتها توت فرنگی میخورد.تلفن زنگ خورد.نگاهش رو به اون سمت داد و میخواست بلند بشه که همون موقع درد وحشتناکی تمام بدنش رو فرا گرفت و باعث شد جیغ خفیفی بکشه.نتونست خودش رو کنترل کنه و روی زمین افتاد.خدمتکار با شنیدن صدای سی را از آشپزخونه بیرون دوید.متوجه شد که داره فارغ میشه.صدای تلفن توجهش رو جلب کرد.به سمت تلفن دوید:بله بفرمایید؟

    صدای جیغی که از اون سمت تلفن اومد باعث شد گوشی رو کمی از گوشش فاصله بده.متوجه شد این صدای گیوری هست:خانم جانگ...آههههههههههه...بچم...فکر کنم داره به دنیا میاد.

    از طرفی درد سی را و از طرف دیگه فریاد های گیوری هر لحظه نگرانیش رو افزایش میداد.اول با آمبولانس تماس گرفت.بعد از اون هم به هیون جونگ و جونگ مین اطلاع داد تا به بیمارستان برن.

    تقریباً نه ساعت گذشته بود که یکی از پرستارها  با یه نوزاد از اتاق بیرون اومد و به سمت جونگ مین رفت:تبریک میگم آقای پارک...بچه اتون پسره.

    جونگ مین با لبخند به بچه نگاه کرد و خیلی آروم بغلش کرد.این وسط نگرانی لحظه ای هیون جونگ رو رها نمیکرد.با قیافه ای آشفته به سمت پرستار رفت:همسرم؟حالش خوبه؟

    پرستار نگاه اطمینان بخشی به هیون جونگ انداخت:نگران نباشین...ایشون هم به زودی بچه رو به دنیا میارن.فقط زایمانشون کمی از خانم پارک سخت تره.

    و دو ساعت بعد از اون گیوری یه دختر تپل و خوشگل به دنیا اورد.دو نوزادی که اون روز به دنیا اومدن برای هم مقدر شده بودن.

    .............

    سی را و گیوری رو توی یه اتاق خصوصی بستری کرده بودن و پسرا برای اینکه همسر برادرشون موقع شیر دادن به بچه راحت باشن داخل نرفتن.جونگ مین و هیون جونگ روی صندلی روبروی اتاق نشسته بودن که بقیه ی اعضای هردو گروه به سمتشون هجوم اوردن.

    هیونگ جون مثل بچه ها جونگ مین رو بغل کرد:داداش...داداش مبارکه...حال سی را خوبه؟بچه اتون دختره؟میتونم ببینمش؟

    جونگ مین که دید این حالا حالا نفسش بند نمیاد و یه بند میخواد حرف بزنه دستش رو جلوی دهان هیونگ جون گذاشت:خفه بگیر دو دقیقه...یکی یکی...چه خبرته؟اولاً که ممنون...دوماً که بله...سوماً نه خیر پسره...بچه ی این شازده دختره...و در آخر هم نمیشه.دارن به بچه ها شیر میدن.

    هیونگ جون  با نگاه بچگانه ای رو به هیون جونگ کرد:داداش واقعاً بچه اتون دختره؟آخ جووووووون...من خیلی دخمل دوز میدارم.

    کیوجونگ با مشت آروم زد توی دست هیونگ جون:خوب دیگه بسه.به دنیا اومدن بچه های هردوتون مبارک.فقط اونارو مثل خودتون بار نیارینا.

    یونگ سنگ لبخندی زد و جلو اومد:راست میگه.به هردوتون تبریک میگم.

    بعد از اون همشون وارد اتاق شدن.

    هیونگ جون به محض وارد شدن جیغی کشید و به سمت تخت نوزادها که کنار هم بود دوید:ووووووویییییییی...چه نازن...منم میخوام.

    جونگ مین و هیون جونگ با اخم نگاهش کردن و همزمان با هم بهش توپیدن:اوی...فاصلت رو با بچم حفظ وگرنه میزنم لهت میکنما.

    بقیه از تله پاتی این دوتا خنده اشون گرفت.

    هیونگ جون با بغض رو به گیوری و سی را کرد:نگاه کنین این دوتا منو اذیت میکنن.ماماااااااااااان.

    بعد از گفتن این کلمه رفت توی بغل کیوجونگ.اون روز رو به لطف بچه بازی های هیونگ جون اونقدر خندیدن که یکی از بهترین روزهای عمرشون شد.

    .............

    کیوجونگ روی کاناپه نشسته بود و سانی هم روی پاش بود.کیوجونگ خیلی ملایم موهای سانی رو از صورتش کنار میزد و پشت گوشش میزد.سانی هم دستش رو روی سینه ی مردونه ی کیوجونگ گذاشته بود و از گرمای آغوشش لذت میبرد:کیوجونگ؟پس کی ازدواج میکنیم؟الآن پنج ماه از نامزدیمون میگذره.(اوهو...مامانم اینا...همچین میگه پنج ماه انگار یه بیست سالی هست.)

    کیوجونگ یکی از اون لبخند های دخترکشش رو نثارش کرد:توی این ماه چطوره؟(بفرمایید تو...دم در بده به خدا)

    سانی با ذوق سرش رو بلند کرد و به کیوجونگ نگاه کرد:واقعاً؟

    کیوجونگ هم آروم سرش رو تکون داد.سانی کیوجونگ رو بغل کرد و محکم فشار داد:عاشقتم کیوجونگ.

    اون هم آروم دستاش رو دورش حلقه کرد:ولی من دیوونتم.(من غشششششش...بذارین دو روز از آشناییتون بگذره بعد.)

    .............

    سورا با بغض به هیونگ جون نگاه میکرد:منظورت چیه؟

    هیونگ جون با اخم به دیوار پشت سر سورا خیره شده بود:همه چیز بین ما تمام شده.منو فراموش کن.توی این مدت تو فقط سرگرمی من بودی.

    سورا با مشت کوبید به سینه ی هیونگ جون:خیلی نامردی.یعنی این چهار سال من برات هیچی نبودم؟تمام این مدت کس دیگه ای تو قلبت بوده؟چطور تونستی هیونگ جون؟

    هیونگ جون پشتش رو بهش کرد:آره...ایون آه الآن همه ی زندگی منه.توی این مدت فقط اون توی قلبم بوده.با هم قرار میذاشتیم.حتی کیوجونگ هم اطلاع داشت.به خاطر همین بود که این اواخر تو رو از خودم دور میکردم.

    به سمت ماشینش راه افتاد و سورا رو با قلبی شکسته تنها گذاشت.

    بعد از رفتن هیونگ جون روی زمین نشست و اشک ریخت.کمی بعد صدای هق هقش فضای پارک رو پر کرده بود.از اون به بعد حفره ی تاریکی که گوشه قلب سورا به وجود اومده بود هیچوقت ترمیم نشد.
    این هم عکس سانی



    آخخخخخ...این لنگه کفش کی بود؟؟؟
    خخخخخخ خوب چیه نمیشه که تو داستان همه چیزو هم توضیح داد که

    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog