تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Star in my heart E04

    چهارشنبه 19 تیر 1392ساعت 01:03 ق.ظ
    سلام اینم قسمت 4



    سرمو پایین انداختمو هیچی نگفتم که استاد یونگ یو گفت : ته سوو برای چی آمدی؟
    ته سوو گیج گفت : اومدم بهش بگی پسر وزیر داخلی چه جور آدم ای هست  و با چه کسانی رفت و آمد دارد
    سرمو بالا آوردم و با تعجب نگاشون کردم که گفت : برای چی بگم ؟
    ته سوو لبخندی زد و گفت : برای اینکه تو اونو بهتر از هر کسی میشناسی؟
    استاد یونگ یو یه نگاهی به من کرد بعد سرشو پایین انداخت و گفت : من اونو نمی شناسم
    یعنی واقعا ته سوو نمی دونست این همون پسر وزیر داخلیه!!
     استاد یونگ یوبه سمت کلبه  رفت
    ته سوو  متعجب گفت  : فکر کنم امروز حالش خوب نیست
    بهش نگاه کردم و گفتم : این آدم رو از کجا می شناسی؟
    مشکوک بهم نگاه کرد و گفت: تو کی اینجا اومده بودی
    سرمو دوباره پایین انداختم نمی دونستم چی بگم که جونیم دستمو فشار داد و گفت : اگاشی سورا میشه یه لحظه بشینید می خوام یه چیزی بهتون بگم
    منم که منتظر یه بهونه بودم که جواب اروبونی رو ندم با لبخندی خم شدم و گفتم : بگو میشنوم
    یکدفعه از گونه ام یه بوس کرد و به سرعت از کنارم فرار کرد با تعجب سرجام خشکم زد بعد کم کم جای تعجب یه لبخند زدم که ته سوو با خنده گفت : باید پدر اینجا بود تا سریع ازدواجت رو برگزار می کرد وگرنه حتما این پسر دردسر درست می کرد
    اخمی کردم و از جام بلند شدم و گفتم : اروبونی
    خندید و گفت : باشه باشه دیگه شوخی نمی کنم
    با کنجکاوی گفتم : اروبونی تو تا حالا پسر وزیر داخلی را دیده ای ؟
    به سمت اسبش رفت و گفت : نه ندیدم ولی یونگ یو دیده
    لبخندی زدم و گفتم : چجوری ازش تعریف میکنه ؟
    بی تفاوت گفت : همان طوری که بقیه می گویند با این تفاوت که از نزدیک دیده است بیا بریم قبل از اینکه یونگ یو عصبانی بشود
    سوار اسب شدم اروبونی هم پشتم نشست و راه افتاد
    - سورا تو که دیده اش به نظرت چجور آدم ای می امد؟
    هیمنطور که لبخند روی لبم بود گفتم : خیلی بهتر از تو
    - چییییی؟ بهتر از من ؟
    بعد خندید و گفت : یه نفر فقط بهتر از من پیدا میشه ان هم یونگ یو است
    حرفی در جوابش نگفتم و فقط به این فکر کردم که چقدر استاد یونگ یو مناسب من است
    وقتی رسیدیم با کمک ته سوو به اتاقم رفتم به سرعت لباسم رو عوض کردم سرجام نشستم که در با شدت باز شد و یومین امد با دیدن من انگار که روح دیده باشد جیغ کشید
    با ترس نگاهش کردم و گفتم : چرا جیغ می زنی؟
    دست اش را کنار دهانش گذاشت و گفت :آگاشی شما کجا بودید ؟
    اخمی کردم و گفتم : معلوم است کمی در حیاط پشتی قدم میزدم
    به لباس هایم نگاه کرد و گفت : لباس هایتان را چرا عوض کردید
    لبخندی زدم و گفتم : این مناسب تر است
    یومین همچنان متعجب نگاهم می کرد که در باز شد مادر وارد اتاقم شد
    - کجا بودی؟
    از جام بلند شدم و گفتم : در حیاط پشتی کمی قدم میزدم
    اخمی کرد و گفت : از این به بعد هر جا خواستی بروی به من می گویی فهمیدی؟
    سرمو پایین انداختم و آروم گفتم : یههه اومونی
    به یومین گفت: ته سوو هنوز نیامده ؟
    قبل از اینکه یومین حرفی بزند اروبونی با صدای بلند گفت :
    - انگار کسی مرا صدا میزند !!!
    مادر عصبی به سمتش برگشت که داشت گوشش رو می خاروند و گفت : کجا بودی؟
    دستش را پایین اورد و تعظیمی کرد و  گفت : در حال اجرای اوامر شما بانوی من
    با دست جلوی دهنم رو گرفتم تا صدای خنده ام بلند نشود
    مادر آروم گفت : امروز روز مهمیه برای خانواده ی ما پس خواهش می کنم کمی مراعات کنید
    هر دو باهم گفتیم : یهههه اومونی
    یه نگاهی به جفتمان کرد از اتاقم بیرون رفت در که بست نفس راحتی کشیدم و نشستم
    - وای خدای من اروبونی چقدر...
    که با دیدن یومین در کنار مون حرفم رو خوردم اخمی کردم و گفتم : تو  چرا وایستادی؟
     متعجب گفت : یههه آگاشیی؟
    - برو دنبال کارهای مادر دیگر اینجا واینسا
    سریع تعظیمی کرد و به سرعت از اتاق بیرون رفت ته سوو بهم نگاهی کرد و گفت : زیادی بهش سخت نمی گیری؟
    لبخندی زدم و گفتم : یومین باید اینجوری باهاش رفتار کرد وگرنه پرو میشود در ضمن در امور ندیمه ی من دخالت نکن
    سرش را تکان داد و گفت : چشم پرنسس
    خندیدم و گفتم : وقتی پرنسس واقعی همسرت شد ان وقت واقعا دیدنی می شویی
    آمد کنارم نشست خودم رو عقب کشیدم که لبخندی زد و گفت:
    - نه به نظر همسر بی نظیری برای پسر وزیر داخلی میشوی
    یاد این افتادم که یونگ یو رو نمیشناخت لبخندی زدم و گفتم :
    - اروبونی چطور تو پسر وزیر داخلی را ندیده ای؟
    چشمکی زد و گفت : شاید از اقبال بلندم باشد
    خندیدم  و گفتم: جدی می گویم
    عادی گفت : علاقه به دیدارش نداشتم
    سر و صدای از بیرون امد که اروبونی از جاش بلند شد و گفت :
    - مثل اینکه دارند میایند تو همینجا باش
    سرم رو تکون دادم از اتاقم بیرون رفت بلند شدم از پنجره بیرون رو نگاه کردم همه در حال خوشحالی بودند لبخندی زدم در هر حال درسته که من عاشق نشده ام ولی می توانم با این ازدواج به آرزوی ام  برسم
    هدایای گران قیمت و نفیسی را می اوردند و صدای آهنگ و شادی همه بلند بود و این به معانی دوباره خوشبختی  این خانه بود

     

    شب شده بود همه جا ساکت در اتاقم تنها نشسته بودم همه چی به خوبی تمام شده بود و مادر راضی از همه کارها دوست داشتم زود تر زمانش برسد و من به جنگل بروم که صدایی سکوت شب را بهم زد
    - آهای مشاور خیانت کار کجایی که توطئه ات بر ملا شد
    با ترس از جایم بلند شدم به سرعت از اتاق بیرون امدم که یکی جلوی دهانم را گرفت با ترس برگشتم دیدم اروبونی دستش را روی بینی اش گذاشته و آرام آن یکی  دستش را برداشت
    با ترس گفتم: چه شده است ؟
    آرام گفت : پدر گفته است ما هر چه سریع تر از اینجا برویم
    با نگرانی گفتم : مگر چه شده است ؟
    دستم را گرفت و گفت: فعلا وقتی برای توضیح نیست دنبال من بیا
    با هم به سرعت از انجا بیرون رفتیم با کمکش از پشت بام پریدیم اسبش را دیدم هر دو سوارش شدیم و به سرعت از انجا دور شدیم مسیرش به سمت جنگل بود ترس تمام وجودم را گرفته بود یعنی چه شده بود دیگر طاقت نداشتم افسار را از دستش گرفتم و اسب را وایساندم
    با عصبانیت گفت : این چه کاری است ؟
    از اسب پایین امدم و بی توجه برگشتم به دنبالم امد و دستم را گرفت سمت خودش برگرداند
    - سورا این چه کاری است که می کنی
    دستم رو کشیدم و با گریه گفتم : ولم کن تا نگویی چه اتفاقی افتاده است من جایی نمیایم
    دوباره به راه خودم ادامه دادم دنبالم امد دستم را گرفت و گفت :
    - باشد می گویم برای خانواده مان توطئه چیدند و پدر را به اتهام خیانت اعدام میکنند و اگر من تو آنجا بودیم به عنوان برده می فروختنمان
    با ناباوری بهش نگاه کردم اشک هایم بی مهبا پایین میامد این دیگر چه بدبختی بود که نصیبمان شده بود من نمی توانستم بگذارم انها را اعدام کنند
    اروبونی را کنار زدم و شروع به دویدن کردم صدایش را میشندیم که می گفت : سورا وایسا کجا میروی؟
    بی توجه به دویدنم ادامه دادم که تکه سنگی جلوی پایین را سد کرد و به شدت به زمین خوردم خواستم دوباره بلند شوم که یکی دستم را گرفت به گمان اینکه اروبونی هست عصبی میان گریه گفتم : ولم کن بگذار برگردم باید بگویم که این دروغ است
    اما با دیدن یونگ یو ساکت شدم ته سوو بهمان رسید و گفت:
    - به موقع امدی یونگ یو کمکمان کن باید خواهرم را فراری دهم
    متعجب گفت: اتفاقی افتاده است ؟
    با گریه گفتم : کمکمان کن تو پسر وزیر داخلی هستی می توانی بهمان کمک کنی
    ته سوو متعجب گفت : سورا چه می گویی؟؟
    با گریه برگشتم و گفتم : این لی یونگ یو پسر وزیر داخلی هست می تواند کمکمان کن
    بعد برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم : مگر ازدواج برای این نبود که خانواده مان را نجات بدهید پس پدرت کجاست ؟
    یونگ یو سرش را پایین انداخت و گفت : دنبالم بیاید
    ته سوو گیج گفت : یعنی چی ؟ این واقعیت دارد تو واقعا پسر لرد لی جونگ سو هستی
    یونگ یو سرش را پایین انداخت و آرام گفت : بله من پسر لرد لی جونگ سو هستم
    ته سوو با ناباوری خندید و گفت : یعنی تمام این مدت به من دروغ گفتی؟!!!!
    یونگ یو عصبی گفت : بله دروغ گفتم ولی الان وقت این حرف ها نیست باید از این جا بریم
    من با گریه گفتم : نه ما جایی نمیرویم تو باید خانواده ی من  را نجات دهی
    یونگ یو بی توجه من را بلند کرد و روی اسبش سوار کرد رو کرد به ته سوو وبا آرامش گفت: اگر می خواهی خواهرت نجات پیدا کند حرفی نزن و دنبالم بیا
    ته سوو عصبی یونگ یو را گرفت و گفت:ما با تو هیچ جا نمیایم
    انگار خبر نداری پدرت چه بلایی سر ما اورده
    و به سمت دره هلش داد به سرعت از اسب پایین امدم و با ترس گفتم : اربونی ولش کن
    یونگ یو با ارامش گفت: من از هیچی خبر ندارم
    ته سوو پوزخندی زد و گفت : تو دروغ می گویی مثل همیشه
    و یقه اش را گرفت و گفت : اگر اینجا بکشمت و پرتت کنم هیچ کسی نمی فهمد کار من است اینجوری انتقام پدر و مادرم را می گیرم
    با ترس لباس ته سوو رو گرفتم و گفتم : اروبونی ولش کن خواهش می کنم
    یونگ یو بی حرکت فقط نگاش می کرد که ته سوو خواست هلش بده که من بلند داد زدم
    -آندهههههههه (نههههههههه)
    خواستم جلوی افتادنشو بگیرم که خودم پاهام لیز خورد قبل از اینکه سقوط کنم ته سوو ویونگ یو هر کدام یک  دستم را گرفتند ولی انگار نیروی قوی ما رو به پایین سوق میداد وهر سه  در دره سقوط کردیم







    چطور بود؟؟؟؟؟

    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog