تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Star in my heart E05

    جمعه 21 تیر 1392ساعت 01:28 ق.ظ
    سلاام

    اینم از قسمت دیگه از داستان



    قسمت پنجم


    سال 2013


    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


    توی خواب ناز بودم که با برخورد شدید بالشت رو صورتم از خواب پریدم اصلا توان اینکه چشمهامو باز کنم نداشتم برای همین سریع بالشت رو از رو خودم برداشتم با نشونه گیری که توی این 3 سال با چشمهای بسته وارد شده بودم به سمت مردم آزار همیشگی کیو جونگ پرتاب کردم
    - آآآآآآخ
    - حقته مردم آزار اگه یه بار دیگه بیای سراغم می کشمت
    دوباره دراز کشیدم پتو روی خودم کشیدم هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ایندفعه پتو رو با شدت از روم کشید تو اینجور مواقع اگه کیو رو نمی کشتم آروم نمیشدم با یه حرکت از جام بلند شدم چوب بیسبالم رو برداشتم به دنبالش از اتاق بیرون اومدم که با صحنه ی عجیبی رو به رو شدم کیو جونگ با ملاجش رو ی زمین افتاده بود و یه دستش روی کمرش بود یه دست دیگه اش زیر سرش... نمی دونستم بخندم یا برم کمکش تا  بلند شه ولی یه حسی بهم اون لحظه می گفت که بذار یکم بخندم
    دست به سینه بالای سرش وایستادم و گفتم : چیه کیو جونگ دردت گرفت؟؟
    با صورت درهم گفت : جونگ مین کمک کن بلند شم
    ابرویی بالا انداختم و چوب بیسبالم رو شونه ام گذاشتم و گفتم : یکم دراز بکش برات خوبه مردم آزار من میرم بقیه خوابم رو بکنم
    و بی توجه بهش به سمت اتاقم رفتم
    - هی جونگ مین وایسا بیا کمکم کن نامرد نرو بخواب
    خودم رو روی تخت انداختم دوباره پتو روی سرم کشیدم تا سه نشمرده خوابم برد

    با زنگ خوردن گوشیم دوباره از خواب بیدار شدم حوصله اینکه چشمام رو باز کنم نداشتم برای همین بی توجه سرم زیر بالشت گذاشتم ولی ول کن نبود آخرش در اتاق باز شد و صدای عصبی هیون رو شنیدم
    - هی جونگ مین نمی خوای گوشیت رو جواب بدی حداقل خاموشش کن من اعصاب ندارم
    از زیر پتو دستم بیرون اوردم و براش تکون دادم که یعنی باشه
    در اتاق که بسته شد زنگ زدن گوشی هم قطع شد لبخندی زدم که دوباره کمتر چند ثانیه شروع به زنگ خوردن کرد ناچار دستم رو دوباره از زیر پتو بیرون کشیدم و به دنبالش روی زمین  شروع کردم به گشتن تا اینکه بالاخره با کلی جون کندن زیر تخت  پیداش کردم دکمه رو زدم
    - هاااان چیه ؟
    -  رئیس قبول نکرد؟
    با خوابالودگی گفتم : کی چی رو قبول نکرد ؟؟
    - کیم یونا ما به عنوان کمپانیش باشیم
    روی تخت غلت زدم و گفتم : خب قبول  نکرد که نکرد باید انقدر زنگ بزنی منو از خواب بیدار کنی ؟
    جونگ سو چند لحظه ای حرف نزد بی حوصله گفتم : اگه مردی قطع کنم که از خواب دارم می میرم
    - می دونی شرکت JNP با هاش قرارداد بسته
    اینو که گفت انگار برق از سه فازم پرید سریع از جام پریدم و گفتم : با کی قرار داد بسته ؟؟؟؟
    - شرکت JNP
    گوشی رو قطع کردم و با عصبانیت داد زدم
    - کیو جونگ کدوم گوری هستی؟؟؟؟؟؟
    وقتی جوابی رو ازش نشنیدم به سرعت از روی تخت بلند شدم و بیرون اومدم کیو جونگ بی تفاوت روی مبل رو به روی تلویزیون  نشسته بود و دستش یه پاکت چیپس بود داشت فوتبال نگاه می کرد  نفس عمیقی کشیدم که بتونم خودمو کنترل کنم
    - هی با توااااام کر شدی به سلامتی ؟!!!!!!
    هیمنطور که نگاهش به تلویزیون بود گفت : از وقتی تو خوابت روبه  دوستت ترجیح میدی بله منم کر شدم
    عصبی رفتم جلوشو گفتم : مگه من به تو نگفتم با خواهرت حرف بزن بیاد با شرکت من قرارداد ببنده
    نگاه شیطنت آمیزی بهم کرد ویه چیپس برداشت و گفت:
    یونا رفته JNP قرارداد بسته ؟
    سرمو با عصبانیت تکون دادم که با صدای بلند خندید و گفت :
    - ای ول دمش گرم خوشم اومد خوب حالتو گرفت
    سعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم برای همین گفتم
    - نخیر حالم گرفته نشده من فقط به خاطر آینده خودش گفتم بیاد با شرکت من قرارداد ببنده وگرنه خیلی از اون بهتراش برامون صف بستند
    - صحیح میشه نام ببری یکشون رو ؟
    برگشتم به هیون جونگ که یه کتاب قطور پزشکی دستش بود نگاه کردم و گفتم : نیازی نیست تو اسمشو بدونی آقای دکتر
    موهامو با حرص بهم زدم و به سمت اتاقم راه افتادم صدای خنده ی جفتشون رو اعصابم بود به ساعت نگاه کردم مثلا یه روز تعطیلی رو می خواستم بخوابم که اونم نشد سریع حوله امو برداشتم و به سمت حموم راه افتادم باید یه نفر بهتر از کیم یونا پیدا میکردم تا همشون سرجاشون مینشوندم
    دوش آب گرم رو که باز کردم تازه تونستم یکم آروم بشم گذاشتم هر چی فکر در مورد یونا داشتم از ذهنم بیرون بره


    کرواتم رو بستم یکم  عطر زدم توی آینه به خودم نگاه کردم و  لبخند زدم
    - عجب جیگری شدم بی خود نیست دخترا همش دنبالمند
    - هی تو اعتماد به نفس نهار چی می خوای بهمون بدی؟
    از توی آینه به کیو جونگ نگاه کردم و گفتم: برو از خواهر جونت بخواه بهت نهار بده حالا که قرارداد خوب بسته به نظر وضعش توپه
    کیو لبخندی زد و اومد سمتم و گفت: جونگ مین قبول کن که یونا نمی تونه با تو کنار بیاد به نظر بهتر شد که با شرکتت قرارداد نبست چون اونوقت مثل من بیچاره میشدی
    با اخم نگاش کردم و گفتم : مگه چی کارت کرده ؟
    عطرمو برداشت بو کرد و گفت : هیچی هر جا میرم یجور ضایعم میکنه تو که اگه باهاش باشی که این اعتماد به نفست به کل از بین میره ....نه بوی خوبی داره از کجا خریدیش؟
    پوزخندی زدم و عطر ازش گرفتم و گفتم : نخریدم هدیه است
    هیون گفت : دوست دخترت بهت داده ؟
    برگشتم بهش نگاه کردم  که دست به سینه کنار  در اتاق ایستاده بود لبخندی زدم و  گفتم : نخیر یکی از طرفدارام بهم هدیه داده
    هیون با صدای بلند خندید و گفت : اوه اوه مگه تو بازیگر یا خواننده ای که طرفدار داشته باشی ؟؟
    چشمکی زدم و گفتم : کمتر از اونا هم نیستم بالاخره یه رئیس خوشتیپ و خوشگل شرکت بزرگ تبلیغاتیم
    کیو شروع کرد به دست زدن و گفت : به به خوشم اومد خیلی قشنگ خودتو معرفی کردی هویج جون
     اومدم بزنمش  که هیون گفت : نزن نزن گناه داره
    بعد رو کرد به کیو و گفت : تو هم دیگه بهش نگو هویج آخه اون هویج چه گناهی داره که تو به این نسبتش میدی
    بعد قبل از اینکه من حرکتی از خودم نشون بدم به سرعت از اتاق بیرون رفت به کیو که داشت می خندید نگاه کردم یه دونه زدم پس کله اش و گفتم : بسه برو به اون دلقک بگو مگه تو بیمارستان کار نداره خونه مردم لنگر  انداخته
    هیون از بیرون داد زد و گفت : خونه مردم منظورت کیه ؟ تو که جزوء مردم محترم نیستی؟!!!
    دیگه نتونستم تحمل کنم از اتاق بیرون اومدم به صورتش که  از خنده منفجر شده بود نگاه کردم سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم برای همین لبخندی زدم و گفتم : دلم برای اون بد بختایی که میان تو درمانشون میکنی میسوزه
    خواست یه چیزی بگه که موبایلای جفتمون شروع کرد به زنگ خوردند
    هر دو سریع از تو جیبمون دراوردیم به شماره نگاه کردم جونگ سو بود
    - باز چی شده ؟
    - رئیس زودتر بیاین شرکت یه اتفاق بدی افتاده ؟
    از اون طرف هیون با صدای بلند گفت : تصادف ؟؟
    بدون توجه به اون گفتم : مگه چی شده ؟
    - سه تا آدم عجیب با لباسای سنتی توی شرکت پیداشون شده و کیم  یونا رو هم با شمشیر زخمی کردند
    با تعجب دادزدم
    - چی ..کیم یونا زخمی شده؟!!!
    کیو از اتاق بیرون اومد و گفت : چی گفتی جونگ مین ؟ برای یونا اتفاقی افتاده ؟
    بی توجه به کیو گفتم : یونا تو شرکت ما چی کار میکرد؟
    جونگ سو با من من گفت : راستش برای اینکه باهاش قرارداد ببندم اوردمش شرکت قبول نکرد که با اینا رو به رو شد
    عصبی داد زدم
    - تو غلط کردی احمق مگه به تو گفته بودم در نبود من باهاش قرارداد ببندی حالا الان یونا حالش چطوره؟
    - زیاد چیز مهمی نیست ولی شما زودتر بیایند تا اتفاق بدتری نیافتاده
    با استرس گفتم : باشه من الان خودم میرسونم تو مراقب باش تا من برسم
    هیون هم در همون لحظه گفت :  باشه الان خودمو میرسونم
    تماس قطع کردم سریع به سمت در رفتم کیو با نگرانی دنبالم اومد و گفت:چه اتفاقی برای یونا افتاده؟
    با استرس گفتم : نمی دونم باید برم ببینم چی شده
    کیو دستش روی در گذاشت و گفت: منم باهات میام
    به قیافه ی نگرانش که نگاه کردم نتونستم مخالفت کنم  
    هیون هم به سمت اتاقش رفت و گفت : منم دارم میرم بیمارستان یه مورد اوژانسی پیش اومده وگرنه باهاتون میومدم
    سریع کلید ماشین رو برداشتم به کیو که نگران ایستاده بود گفتم: بدو دیگه
    و در باز کردم و بیرون اومدم در ماشین رو باز کردم و سوار شدم  کیو هم سریع سوار شد ماشین رو روشن کردم به سرعت از کوچه بیرون اومدم همش تو راه به این فکر میکردم که کدوم آدمی جرات کرده به شرکت من لطمه بزنه تا برسم تقریبا دیونه شدم
    ماشین رو پارک کرده نکرده باهم پیاده شدیم به سرعت پله ها رو بالا رفتیم افراد کمی رو می شد تو محوطه دید  مثلا روز تعطیلی بود و من مجبور بودم بیام جونگ سو با معاون لی به سرعت به سمتمون اومدند
    - سلام رئیس
    - زود بگو چی شده؟ کیم یونا کجاست ؟
    جونگ سو به کیو نگاه کرد و گفت: رئیس توی اتاق شما هستند
    با صدای نیمه بلندی گفتم : اتاق من؟؟ چرا اونجا؟؟
    با من من گفت: راستش من....
    دستمو بالا اوردم و گفتم : بسه بریم ببینم چی شده ...
    جونگ سو و معاون لی به سرعت سمت آسانسور رفتند وبرامون زدند به کیو که نگران بود نگاه کردم لبخندی زدم و گفتم :
    هی تو نمی خواد نگران باشی من یونا رو میشناسم حتما اون هم یه بلایی سرشون اورده که این اتفاق افتاده
    با نگرانی نگام کرد  خواست یه چیزی بگه که آسانسور باز شد گفتم: نمی خواد چیزی بگی برو تو
    هر دو با هم داخل آسانسور شدیم و جونگ سو معاون لی هم پشت سرمون راستش خودم بیشتراز اینکه  برای یونا نگران باشم برای اعتبار شرکتم نگران بودم به قیافه نگران کیو که نگاه کردم خنده ام گرفت بی خودی نگران بود مطمئنا یونا تونسته از پس اونا بربیاد
    از اسانسور بیرون اومدیم و به سمت اتاقم راه افتادیم در اتاق باز بود با کیو داخل شدیم و با یه صحنه عجیب رو به رو شدیم یه دختر با دو پسر که لباس های سنتی پوشیده بودند
    یونا که با خشم به دختره نگاه می کرد این در حالی بود که شمشیر یکی از پسرها روی گردن اون بود .....





    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog