تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 10

    شنبه 22 تیر 1392ساعت 01:20 ق.ظ
    آخر داستان توضیحات رو بخونید.

    با صدای زنگ اس ام اس موبایلش از خواب بیدار شد.با چشم های بسته دنبال موبایلش روی میز عسلی کنار تخت میگشت تا بالأخره پیداش کرد.اس ام اس رو که باز کرد متعجب شد:"سلام جونگ مین...تا دو ساعت دیگه به این آدرس بیا."

    یعنی چی شده بود که کیوجونگ این موقع صبح روز تعطیل کارشون داشت؟اصلاً این آدرس کجا بود؟

    بعد از بیدار شدن سی را،صبحانه خوردن.هردوشون دوش گرفتن و آماده شدن تا به اون آدرس برن.حدوداً نیم ساعت طول کشید تا برسن.وقتی خواستن از ماشین پیاده بشن هیون جونگ و گیوری،یونگ سنگ و هیونگ جون،سورا و هانا و بیول کنار ماشین هاشون ایستاده بودن.جونگ مین به سمتشون رفت:شماها اینجا چیکار میکنین؟

    هیون جونگ برگشت و پشتش رو به ماشین تکیه داد:ظاهراً کیوجونگ به هممون اطلاع داده تا بیایم اینجا...معلوم نیست چه خبره.یه راهبه اومد گفت پنج دقیقه دیگه بریم تو.

    همون موقع یه نفر صداشون کرد و به داخل کلیسا دعوتشون کرد.

    .............

    با لبخند به تصویرش توی آینه خیره شده بود.همیشه آرزو داشت عروسیش توی یه کلیسای آروم و بی سر و صدا با حضور دوستان خودش و همسرش برگزار بشه.هیچ وقت تصورش رو نمیکرد بر آورده بشه اما حالا...

    با شنیدن صدای هانی به سمتش برگشت:به به...خوشگل خانوم.لباست خیلی بهت میاد.هااااااا راستی واییییییییییییییییی من اصلاً باورم نمیشه تو داری با یکی از اعضای دابل ازدواج میکنی.تو کی کیوجونگ رو دیدی که من نفهمیدم؟منم موخوام...منم آبنبات چوبیم رو موخوام.

    از بچه بازی های هانی خنده اش گرفت:همون روزی که زنگ زدی از آلبوم جدیدشون خبر بدی دقیقاً دو دقیقه قبلش موبایلی که برای همکارام گذاشته بودم با موبایل اون جا به جا شد.بعدشم جرأت داری جلوشون مسخره بازی در بیار خودم چشم هات رو درمیارم.اونا تا به حال هیچ کدوممون رو ندیدن.کاری نکن تو نگاه اول بد برداشت کنن.

    هانی با اخم بهش نگاه کرد:ااااییییششششش...باشه.

    همون موقع راهبه بهشون اطلاع داد که برای رفتن به روی محراب آماده بشن.

    .............

    با تعجب وارد کلیسا شدن.کیوجونگ برای چی خواسته بود یه همچین جایی ببینتشون؟اما همه ی افکارشون با دیدن عروس و دامادی که روبروشون ایستاده بودن به پایان رسید.کارای جونگ مین و سی را دوباره داشت تکرار میشد اما این بار توسط کیوجونگ و دختری که نمیشناختن.کیوجونگ با لبخند به سمتشون اومد:میدونم یکم تعجب کردین ولی خوب میخواستم غافل گیرتون کنم.

    همون لحظه سانی هم اومد و کنار کیوجونگ ایستاد:لی سانی هستم از دیدنتون خوشوقتم.

    همه با تعجب به کیوجونگ و سانی نگاه میکردن به جز یونگ سنگ که نگاهش روی هانی قفل شده بود.هانی هم از اینکه یونگ سنگ رو برای اولین بار از نزدیک میدید و اینطوری داشت نگاهش میکرد قرمز شده بود.سرش رو انداخت پایین ولی سنگینی نگاه یونگ سنگ هنوز هم اذیتش میکرد.دلش میخواست بهش بگه که چقدر دوستش داره.تو این مدت به عنوان طرفدار چقدر زجر کشیده وقتی یه بار هم نتونسته از نزدیک ببینتش.

    با اومدن کشیش همه به جایگاهشون رفتن.بعد از اینکه هردوشون همدیگه رو بوسیدن به سمت دوستانشون اومدن.کیوجونگ با نیش باز به پسرا نگاه کرد:خوب خوب خوب...اینم از این.فقط دوتا شاهد لازم داریم.یکیش هانیه.کدومتون میان به عنوان شاهد دوم؟

    یونگ سنگ بی معطلی و بدون فکر طوری که خودشم متعجب شد داوطلب شد:من...من میام.

    هیونگ جون بهش سقلمه ای زد و آروم طوری که فقط یونگ سنگ بشنوه دم گوشش زمزمه کرد:آروم...چته اینقدر هولی؟نترس دختره رو نمیبرن.

    یونگ سنگ کی زد پس کله ی هیونگ و به سمت هانی رفت:خیلی حرف میزنی جوجه پنبه ای.(اااااا من تازه یادم اومد.دوتا از همکلاسام بهم میگن جوجه پنبه ای...خخخخخ)

    هیونگ جون نشست کف زمین و تا میتونست گریه کرد.بقیه هم غش کرده بودن از خنده.

    وقتی داشتن از کلیسا خارج میشدن هانی و یونگ سنگ عقب تر از بقیه بودن.یونگ سنگ هم همش زیر چشمی هانی رو میپایید:دوست سانی هستید؟درسته؟

    هانی به تکون دادن سرش اکتفا کرد.میترسید اگه حتی یه ثانیه صورت یونگ سنگ رو ببینه همونجا پس بیوفته.ولی با این حال بازم دلش میخواست تا میتونه بشینه و تماشاش کنه.سرش رو اورد بالا که با لبخند یونگ سنگ مواجه شد.هنگ کرده بود که با صدای سانی به خودش اومد:هی هانی بیا میخوام دسته گلمو پرت کنم.

    هانا،بیول و هانی پشت سرش منتظر ایستاده بودن.سورا یه گوشه ایستاده بود و با بغض این صحنه رو تماشا میکرد.الآن اون میتونست جای سانی باشه...شانسی که هیونگ جون با خیانت بهش ازش گرفت.

    گیوری و سی را داشتن سورا رو نگاه میکردن.سی را همونطور که به سورا نگاه میکرد دستش رو سایبون چشم هاش کرد:به نظرت سورا چش شده؟خیلی گرفته شده...دیگه هم با هیونگ جون حرف نمیزنه.اینا که از روز فارغ التحصیلیمون به بعد تا همو میدین نیششون باز میشد حالا چرا اینقدر به هم بی محلی میکنن؟

    گیوری نگاهش رو از سورا گرفت و روش رو به سمت سی را کرد:نمیدونم...این چند وقته هیونگ جون نسبت به هر کاری که سورا انجام میداد بی توجه شده بود.مطمئناً یه خبری هست.

    صحبت هاشون با صدای جیغ هانی قطع شد.دسته گل درست توی بغلش افتاده بود.چیزی که اصلاً انتظار نداشت.اون حتی دوست پسر هم نداشت.حالا چجوری تا شش ماه دیگه باید برای خودش همسر پیدا میکرد؟سانی به سمتش دوید و بغلش کرد:آخیییییییییییییییی عزیزم...این یعنی تا شش ماه دیگه باید ازدواج کنی.اگر نکنی تا آخر عمرت مجرد میمونی.ولی کی میاد تو رو میگیره؟

    هانی آروم زد تو بازوش:اهههههه...همش تقصیر توئه...نمیشد یه کم اونور تر بندازیش؟بعدشم خیلی هم دلش بخواد با من ازدواج کنه.مگه من چمه؟به این خوشگلی و خوش اندامی.

    سانی ریز ریز میخندید:باشه بابا.ولی یونگ سنگ از همه مناسب تره.

    به عمد یونگ سنگ رو بلند تر گفت تا همه بشنون.یونگ سنگ هم لبخندی گوشه ی لبش ظاهر شد که از چشم هیچ کس دور نموند.هیون جونگ به هانی که سرخ شده بود نگاه کرد:میگما داداش عشق سه ثانیه ای؟خوب حالا که اینجاییم تو هم ازدواج کن از شرت راحت بشیم.

    یونگ سنگ نگاه خیره ای بهش کرد:بد فکری هم نیستا.

    جونگ مین دستش رو انداخت دور شونه اش:نه تو رو خدا...بفرمایید تو دم در بده.بذار حداقل یه ماه بگذره از وقتی که دیدیش بعد.

    بقیه هم با خنده به سمت ماشین هاشون راه افتادن.

    .............

    -منتظر باش.کاری میکنم به پام بیفتی لعنتی.حالا که اینکار رو کردی باید قبولش کنی.اگر هم نکردی انتقامم رو ازت میگیرم.

    ببخشید کم گذاشتم چون میخواستم این قسمت یه سری توضیحات درباره قسمت اول تا اینجا بدم.قسمت های مجهولی که شاید خیلی ها تا الآن متوجه نشدن ولی طی داستان بیان یا روشن شده.

    قسمت اول اگه یادتون باشه یه همچین جمله ای به کار بردم." رقابتی که اونا رو از خواهرا و برادرای خونی هم به همدیگه نزدیکتر خواهد کرد."این دقیقاً همین چیزی هست که الآن میبینید.اعضای هردو گروه خیلی با هم صمیمی هستن و همدیگر رو مثل خواهر و برادر میدونن.

    از همون قسمت اول که گاهی جونگ مین ساکت بود دلیلش این بود که اطلاع داشت پدرش سی را رو براش خواستگاری کرده.یه ازدواجی که به اجبار بود.ولی همون اوایل کم کم جونگ مین به سی را علاقه مند شد.

    پدر و مادر سی را اونارو به شدت محدود کرده بودن.یعنی نمیخواستن راهی رو برن که خودشون میخواستن.بلکه باید راهی رو انتخاب میکردن که پدر و مادر سی را میخواستن.هیچ چیزی به جز درس و کار و در صورت لزوم ازدواج بچه هاشون با شرکای تجاری براشون مهم نبوده.

    و اینکه قسمت اول گفتم که هیون جونگ مثل برادری میشه که تقریباً برادر واقعیشه منظورم این بود که برادر شوهرشه.از یه طرف هیون جونگ و جونگ مین مثل برادرای واقعی هستن.و از طرف دیگه هم سی را به اندازه ی برادرش هیون جونگ رو دوست داره.

    میرسیم به قسمت دوم.قبل از شوکیس توی استودیو بعد از اینکه به دروغ گفته بود که از دوست دخترش جدا شده و از استودیو میاد بیرون.حرفایی که میزنه باز هم برمیگرده به ازدواجش با سی را.مرغ عشق ها هم هیون جونگ و گیوری بودن که اگر دقت میکردین حدسش خیلی ساده بود.

    و قسمت سوم.توی جشن که گفتم جونگ مین از عصبانیت تا مرز انفجار رفت.درسته سی را رو اون موقع دوست نداشت ولی خوب به هر حال قرار بود زن اون بشه و نمیتونست با بهترین و صمیمی ترین دوستش ببینتش.

    قسمت چهارم.قرار کیوجونگ و سی را و اینکه فقط یه نفر از این قرار اطلاع داشت و داشت از عصبانیت میترکید باز هم اون جونگ مین بود.عکسایی که طی قرار کیوجونگ و سی را گرفته شد کار یکی از افراد پدر سی را بود.و عکسا و اخبارایی که باعث شد یه نفر نقشه های شیطانیش رو عملی کنه.اون فرد پدر سی را بوده.

    قسمت پنجم هم اینکه توی تالار عروسی وقتی هیون جونگ و بقیه حرف میزدن.یونگ سنگ تازه جراحی حنجره کرده بود برای همین حرف نمیزد.و اینکه دیگه متوجه شدین عشق واقعی سی را جونگ مین و عشق واقعی کیوجونگ سانی هست.

    قسمت شش و هفت و هشت هم چیزی نداشت.ولی اگه سوالی داشتین بپرسین.

    قسمت نهم.خوشبختی پایان ناپذیری که در انتظار سی را و جونگ مین بود با یه اتفاق از هم میپاشه.اون اتفاق به زودی معلوم میشه.سورا و هیونگ جون هم اون اوایل عاشق هم بودن.عشق سورا از بین نرفت ولی هیونگ جون کم کم علاقه اش رو به سورا از دست داد و عاشق ایون آه شد.

    و این قسمت.فکر میکنم متوجه شده باشید که منظور هانی از آبنبات چوبی یونگ سنگ بوده.

     

    اینم عکس هانی
     

    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog