تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 11

    سه شنبه 25 تیر 1392ساعت 06:43 ب.ظ

    با اخم به خواهر کوچکترش نگاه میکنه و یه دفعه سرش داد میزنه:بهت موگم اون مال منه.(میگم)

    یون سو هم جیغی میزنه و اشکاش سرازیر میشن.این دفعه با عصبانیت به یون سو نگاه میکنه:ماماااااااااان یون شو علوشکمو نوموده.(یون سو عروسکمو نمیده)

    سی را به طرفشون میاد و یون سو رو بغل میکنه:خوب مامان تو پسری عروسک که برای شما نیست.این برای خودشه.

    یون هو با حالت قهر به سمت اتاقش میدوه و محکم درو میکوبه به هم.سی را هم آروم یون سو رو توی بغلش تکون میده تا خوابش ببره.

    .............

    یونگ سنگ کنار هانی نشسته بود و پشت سر هم هیون وو رو قلقلک میداد و نمیذاشت شیر بخوره.آخر سر صدای هانی در اومد:اااااااا...نکن دیگه خوب بذار شیر بخوره.میپره تو گلوش.

    یونگ سنگ هم بدون توجه به کارش ادامه داد و از قهقهه های هیون وو ذوق میکرد.هانی از خیر شیر دادن بهش گذشت و دادش بغل یونگ سنگ و به سمت آشپزخونه رفت.یونگ سنگ هم همش هیون وو رو بالا پایین مینداخت:بابا قربونت بره...الهی من فدای اون چال لپات بشم خوشمزه.

    هیون وو هم بدون مکث ذوق میکرد و میخندید.

    .............

    -مطمئنی میخوای اینکارو انجام بدی؟

    -البته.هیچ شکی ندارم.

    -تو خواهر منی و منم خوشحالی تو رو میخوام.با این کارا به هیچ جا نمیرسی.

    -داداش اگر این کارو انجام ندم یوری تا آخر عمرش همینجور افسرده میمونه.

    -همون بلایی که سرت اورد رو به سرش نیار.اون الآن خیلی خوشبخته.

    -پس من چی؟من اون خوشبختی رو نمیخوام؟بچه ی من نمیخواد؟

    -من دیگه نمیدونم چی باید به تو بگم.هر کاری میخوای بکن.

    .............

    از ون پیاده شدن.هیون جونگ با دیدن ماشین هایی که جلوی در پارک شده بودن متوجه اومدن بقیه شد.هیونگ جون و کیوجونگ با ذوق به طرف در دویدن:جونگ مین بدو بیا رمزو بزن.

    جونگ مین با خنده نگاهشون کرد:خوب باشه الآن میام.چتونه شما؟

    هر دوشون همزمان جوابشو دادن:دلم برای دخترم یه ذره شده.

    یونگ سنگ با تأسف نگاهشون کرد:خوبه صبح دیدینشون.

    جونگ مین رمز رو وارد کرد.هیونگ جون و کیوجونگ مثل فشفشه از پله ها بالا دویدن.بقیه هم آروم پشت سرشون رفتن.

    وقتی وارد شدن اون دوتا داشتن بچه هاشونو میخوردن.هیون وو و یون سو،یون هو و نانا یه گوشه داشتن بازی میکردن.جونگ مین وقتی سی را رو توی نشیمن ندید به طرف آشپزخونه رفت:نفس من چیکار میکنه؟

    سی را با لبخند بهش نگاه کرد:میبینی که دارم غذا آماده میکنم.

    جونگ مین از پشت بغلش کرد و بوسه ی ملایمی به گردنش زد:امروز که اذیتت نکردن؟

    سی را بدون اینکه حرکتی بکنه جوابش رو داد:من رو نه.ولی همدیگه رو چرا.

    بعد از اون با هم به سمت نشیمن رفتن و با دیدن صحنه ی روبروشون شاخشون در اومد.صحنه ای که تا اون لحظه هیچ کس متوجهش نشده بود.سی را جونگ مین یه دفعه با هم زدن زیر خنده.بقیه هم با تعجب بهشون نگاه میکردن تا اینکه بالأخره هیون جونگ سر حرف اومد:به چی میخندین؟

    جونگ مین به پشت سر هیون جونگ اشاره کرد.هیون جونگ هم تا اون صحنه رو دید خونش به جوش اومد و فریاد زد:پارک جونگ مین...چشم هات رو از حدقه درمیارم.بیا برو پسرت رو از دختر من جدا کن.

    یونگ سنگ هم با افتخار به پسرش نگاه میکرد:خفه بگیر هیون جونگ.کاری که نمیکنن.فقط دارن همدیگه رو میبوسن.

    جونگ مین و سی را به سمت بچه هاشون رفتن و بغلشون کردن.جونگ مین یون هو رو بوسه بارون کرد:الهی قربونت برم که از الآن جفتت رو پیدا کردی.یا کیم نانا زود تند سریع اعتراف کن ببینم.پِسمَل منو دوست داری یا نه؟

    نانا آروم سرش رو بالا پایین کرد که باعث شد هیون جونگ بیفته دنبال جونگ مین:ای مرده شورتو ببرن که بچتم مثل خودت کردی.

    یونگ سنگ به طرف یون سو که تو بغل سی را بود رفت:من فدای عروس گلم بشم.تو هم هیون وو رو دوست داری؟

    و جواب مثبت یون سو باعث شد همه از خنده کف زمین پخش بشن.سه اتفاق دست به دست هم دادن تا اون شادی اون جمع رو تکمیل کنن.

    .............

    -واقعاً میخوای بری؟

    -آره.مگه شک داری؟

    -به اینکه عقلت سر جاش باشه شک دارم.

    -داداش...

    - داداش بی داداش.داری میری زندگی یه نفر دیگه رو به خاطر خودت و بچه ات بهم بریزی اعتراض هم میکنی؟

    -اونی که تو به خاطرش دل میسوزونی زندگی من رو بهم ریخت و تو هیچی نگفتی.انگار من برات مهم نبودم.بچه ی منم وقتی بچه های دیگه رو میبینه حسادت میکنه،بغض میکنه،تو خلوت خودش گریه میکنه ولی هیچی نمیگه.

    -ولی...

    -دیگه بسه.تو سنی که باید شادترین لحظات عمرم باشه،مثل بقیه برم مدرسه،با دوستام برم بیرون تو خونه نشسته بودمو و بچه داری میکردم.فقط به خاطر اون.دیگه نمیکشم.

    -خیلی خوب.بسه.برو.اگه فکر میکنی شادی یوری اینجوری برمیگرده برو.

    .............

    جونگ مین هنوز داشت به هیون جونگ که از عصبانیت سرخ شده بود میخندید که یه دفعه موبایلش زنگ خورد.شماره ناشناس بود.اولش نمیخواست جواب بده ولی بعد بلند شد و به سمت حیاط رفت:بله بفرمایید.

    -بیا کافی شاپ نزدیک خونت.

    جونگ مین با تعجب کرد:ببخشید شما؟

    -یه شخص آشنا.

    میخواست جوابشو بده که صدای بوق ممتد توی گوشش پیچید.تعجب کرده بود.یعنی این کی بود که این موقع شب میخواست ببینتش؟برگشت داخل خونه تا بره آماده بشه.

    .............

    وارد کافی شاپ که شد کسی اونجا نبود به جز یه زوج و یه زنی که تنها نشسته بود و پشتش بهش بود.حدس زد باید همون کسی باشه که باهاش تماس گرفته.به سمتش رفت و روبروش نشست.چیزی نگفت تا اون شخص شروع کنه:خیلی وقته ندیدمت.

    با این حرف تعجب جونگ مین بیشتر شد.مگه قبلاً همدیگه رو دیده بودن؟زن متوجه شد:باید هم یادت نیاد.چون بعد از اون اتفاق دیگه همو ندیدیم.خوب پس بذار خودمو معرفی کنم.سونگ سوهیون همکلاسی دوران دبیرستان و البته دوست دختر قدیمیت.

    یه صحنه هایی توی ذهنش شکل گرفت و بعد از اون به یاد اورد.با لبخند بهش رو کرد:آها یادم اومد.چقدرعوض شدی؟چیکار میکنی؟

    در جواب با صورت جدی سوهیون روبرو شد:من امروز نیومدم که یادی از گذشته بکنم.البته چرا حرفی که میخوام بهت بزنم به همون زمان برمیگرده.پس خوب گوش کن.اگر مخالفت کنی بلایی به سرت میارم که از زندگی پشیمون بشی.

    جونگ مین از فرط تعجب با چشم های گشاد شده به سوهیون نگاه کرد و حتی بعد از حرفای اون تعجبش هزاران برابر شد.

    یون هو(پسر چهار ساله ی جونگ مین)
    یون سو(دختر دو ساله جونگ مین)
    نانا(دختر چهار ساله هیون جونگ)
    هیون وو(پسر دو ساله یونگ سنگ)
    مین سو(دختر یه ساله کیوجونگ)
    هیوجو(دختر نه ماهه هیونگ جون)
    سونگ سوهیون

    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog