تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 12.Final

    شنبه 29 تیر 1392ساعت 10:14 ب.ظ

    از اتاقش بیرون اومد.فضای خونه خیلی ساکت بود.کیوهیون داشت تلویزیون تماشا میکرد.به سمتش رفت:دایی،مامان کجاست؟

    کیوهیون نیم نگاهی به یوری انداخت و دوباره نگاهش رو به صفحه ی تلویزیون دوخت:رفته بیرون.نگران نباش زود برمیگرده.

    یوری هم رفت کنار کیوهیون نشست و سرگرم تلویزیون شد.

    .............

    جونگ مین گنگ نگاهش میکرد.نمیتونست حرف هاش رو هضم کنه.خیلی براش سنگین بودن.انگار دنیا روی سرش آوار شده بود.گیج و سردرگم سؤالاتی که ذهنش رو مشغول کرده بود پرسید:منظورت اینه که یوری دختر منه؟؟یعنی...یعنی نه سال تمام اون بچه بوده و تو الآن اومدی اینارو میگی؟

    سوهیون نگاهش رو از فنجون قهوه نگرفت:درسته.اولش قصدش رو نداشتم.اما وقتی بزرگ شد وقتی نگاه پر از حسرتش رو به بچه های دیگه میدوخت دیدم دلم طاقت نیاورد.تا الآن هم کیوهیون مانعم میشد.ولی دیگه نمیتونستم.الآن هم فقط جواب سؤالم رو بده.بچه رو قبول میکنی یا نه؟

    جونگ مین بدون اینکه متوجه بشه مثل یه آدم آهنی سرش رو تکون داد.حتی بعد از اون خودش هم تو شک کاری که کرده بود موند.با سؤال سوهیون موافقت کرده بود.حالا چجوری باید این ماجرا رو برای سی را توضیح میداد؟در اون لحظه تنها یه جمله تونست بگه:یکم بهم وقت بده تا به سی را بگم.بعد از اون تصمیمم رو بهت میگم.

    بلند شد و راه خونه رو پیش گرفت.تازه اون موقع بود که سوهیون کمی سرش رو بالا اورد:شانس اوردی که باهام مخالفت نکردی.

    .............

    وقتی برگشت خونه همه رفته بودن.بچه ها هم خوابیده بودن.سی را با نگرانی به سمتش اومد:کجا بودی جونگ مین؟یه دفعه کجا گذاشتی رفتی؟

    جونگ مین دستش رو پشت کمر سی را گذاشت و با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود و غم توش موج میزد جوابش رو داد:باید راجع به یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.

    نگرانی سی را به خاطر لحن صحبت جونگ مین بیشتر شد.روی راحتی روبروی جونگ مین نشست:چیزی شده جونگ مین؟؟

    تحمل دیدن نگرانی سی را رو نداشت.از مقدمه چینی هم خوشش نمیومد.سعی کرد تا جایی که میتونه حرفش رو رک و سریع بزنه:سی را امیدوارم بعد از اینکه این موضوع رو بهت گفتم عصبانی نشی.بهت حق میدم اگه بخوای داد و قال کنی.ولی خواهش میکنم تا آخرش گوش کن.من...من وقتی وارد هنرستان کیرین شدم 16 سالم بود.هیچ عشقی رو تجربه نکرده بودم و قلبم برای اینکار آماده بود.البته الآن که نگاه میکنم میفهمم اون فقط یه هوس دوران نوجوانی بود.توی کلاسمون یه دختر بود که صداش فوق العاده بود.همینطور رقصش.کم کم توی دلم جا باز کرد و به مرور با هم آشنا شدیم.یه شب از دست پدرم عصبانی و ناراحت بودم.باهاش به یه بار رفتم.خیلی سریع مست شدم.بعد از اون دیگه چیزی نفهمیدم.یکی دو ماه که گذشت دیگه اون دختر نیومد.از اون به بعد هیچوقت ندیدمش تا امروز.قبل از اینکه برم بهم زنگ زده بود.حتی الآن هم باور حرفایی که زده برام سخته.بهم گفت همون روزی که مست بودم با هم ... داشتیم.ازم باردار شده بود.گفت الآن نه سالشه.خیلی برام سخته.به خاطر تو و بچه ها واقعاً نمیدونم چیکار کنم.

    به سی را نگاهی انداخت.سرش پایین بود و موهاش صورتش رو پوشونده بود.نمیتونست بفهمه به چی فکر میکنه ولی حرف سی را واقعاً شکه اش کرد:من مخالفتی ندارم.به هر حال اونم بچه ی توئه.من نمیتونم به زور یه بچه رو از پدرش جدا کنم.فقط...

    جونگ مین با کنجکاوی نگاهش کرد:فقط؟

    سی را نفس عمیقی کشید و ادامه داد:فقط اگر میخوای بیاریش اینجا مادرش رو نیار.

    جونگ مین از اینکه سی را اینقدر عاقلانه رفتار کرده بود و اینکه درست تصمیم خودش رو گرفته بود خوشحال شد.

    ............

    روز بعد با سوهیون قرار گذاشت که برن به یه بیمارستان.سوهیون تعجب کرده بود که چرا جونگ مین همچین جایی رو انتخاب کرده.پاسخ سؤالش خیلی زود مشخص شد.با کیوهیون و یوری به بیمارستان رفت.کیوهیون با نگرانی بهش نگاه میکرد:برای چی گفته بیای اینجا؟اونم با یوری؟

    سوهیون سرش رو تکون داد:نمیدونم.تو و یوری تو ماشین بمونین.هر وقت باهات تماس گرفتم بیاین.

    از ماشین پیاده شد و به سمت محوطه ی بیمارستان رفت.اطراف رو کمی نگاه کرد تا بالآخره جونگ مین رو درحالیکه روی یه نیمکت نزدیک ورودی بیمارستان نشسته بود پیدا کرد.کنارش نشست:برای چی خواستی اینجا منو ببینی؟

    جونگ مین به روبروش خیره شده بود:فکر میکردم خودت متوجه بشی.برای تست دی ان ای.یوری کجاست؟

    سوهیون همچین پیش بینی رو میکرد.با کیوهیون تماس گرفت و بهش اطلاع داد تا یوری رو بیاره.بعد از انجام تست خیلی زود نتایج آماده شد.اون دختر واقعی جونگ مین بود.هر چهارتاشون به سمت پارکینگ راه افتادن.جونگ مین دست هاش رو توی جیب شلوارش کرد:حالا که مطمئن شدم فقط یه چیز میمونه.البته این تصمیم من و سی را هست.اگر میخوای یوری رو قبول کنم برو.برگرد آمریکا و هیچوقت هم برنگرد.خودم هر از گاهی یوری رو میارم تا ببینیش ولی خودت هرگز اینجا برنگرد.

    کیوهیون به شدت عصبانی شد.میخواست به طرف جونگ مین بره که سوهیون جلوش رو گرفت:فکرش رو میکردم یه همچین حرفی بزنی.دخترم تا الآن پیشم بوده و هیچوقت تو رو ندیده.اما اگه به قولت عمل کنی و هر چند وقت یه بار بیاریش میرم.

    کیوهیون با تعجب نگاهش کرد:سوهیون...

    سوهیون به راه افتاد:بریم داداش.جونگ مین یوری رو میبره.جونگ مین تا شب وسایلش رو میارم.

    یوری متعجب به مادرش و جونگ مین نگاه میکرد.همه چیز اونقدر ناگهانی بود که نمیفهمید چی به چیه.با صدای جونگ مین به خودش اومد:تو از اینکه قراره از این به بعد پیش من زندگی کنی ناراحتی؟

    یوری بهش لبخند زد:نه...همیشه دلم میخواست پیش بابام باشم.

    جونگ مین جلوش زانو زد و آروم بغلش کرد:خوشحالم.از این به بعد دوتا خواهر و برادر کوچکتر از خودت داری و باید مواظبشون باشی.باشه؟

    یوری هم دست هاش رو دور جونگ مین حلقه کرد:باشه بابایی.

    .............

    شب سوهیون و کیوهیون وسایل یوری رو براش اوردن.اشک های سوهیون جاری بود.روی زمین زانو زد و یوری رو بغل کرد:مراقب خودت باش.باشه مامانی؟خانواده ی جدیدت رو اذیت نکنیا.بابا گفت ماه دیگه میارتت آمریکا.تا ماه دیگه حسابی به خودت برس.خوب؟

    یوری چشمی گفت و محکم مادرش رو بغل کرد.بعد از اون به طرف کیوهیون رفت:دایی دلم برات تنگ میشه.

    کیوهیون هم متقابلاً بغلش کرد:منم دلم برات تنگ میشه عزیزم.ولی خوب ماه دیگه همدیگرو میبینیم.تا اون موقع مواظب خودت باش.

    .............

    روز بعد با اولین پرواز سوهیون و کیوهیون سئول رو به مقصد نیویورک ترک کردن.جونگ مین هم پسرا رو دعوت کرد تا این موضوع رو بهشون اطلاع بده.بعد از اینکه کل ماجرا رو براشون توضیح داد همه با چشم هایی که با چشم های وزغ هیچ فرقی نداشت نگاهش میکردن.جونگ مین خودش رو روی مبل انداخت:ااااا....خوب چیه؟اینجوری نگاهم نکنین.فقط خواستم بهتون گفته باشم.الآن میرم دخمل خوشملم رو میارم تا چشم هاتون بیشتر در بیاد.

    یه خنده ی سی و دو دندونی تحویلشون داد و به سمت اتاق یوری رفت.پسرا با دیدن یوری گل از گلشون شکفت.هیونگ جون با ذوق به طرف یوری رفت و بغلش کرد:نمیدونستم نه ساله که عمو شدم.چه کیفی میده.از همون روزای اول دوستیم با جونگ مین بوده و خودم خبر نداشتم.داداشی شیطون شدیا.

    جونگ مین یقش رو گرفت و از یوری جداش کرد:خیلی حرف میزنی هیونگ جون بیا برو اونور.

    و با یوری رفت کنار بقیه نشست.اون شب خانواده ی دابل اس فایو او وان و دابل اس جی اچ بی کامل شد و زندگی شادی رو براشون رقم زد.

    و باز بنده آخرین توضیحاتم رو میدم و میرم.این توضیحات مربوط به قسمت یازده و این

     قسمت هست:

    توی قسمت یازده یه دفعه چهار سال گذشت.فکر میکنم برای همین شکه شدید.بله از به 

    دنیا اومدن یون هو و نانا که اگه یادتون باشه همزمان به دنیا اومدن چهار سال گذشته بود.

    دو سال قبلش سی را یه دختر هم به دنیا اورد به اسم یون سو.

    یونگ سنگ و هانی(دوست سانی) هم با هم ازدواج کردن و بچه اشون هیون وو بود.

    کیوجونگ و سانی هم که دیگه مشخص بود.دخترشون مین سو بود.

    هیونگ جون و ایون آه(خواهر کیوجونگ) هم با هم ازدواج کردن و هیوجو به دنیا اومد.

    و قسمت های مجهولی که توی این قسمت بودن.مکالمه ها بین کیوهیون و سوهیون

     بود.

    این قسمت هم فکر نمیکنم چیزی داشت.ولی سؤالی بود در مورد هرچیزی من در

     خدمتم.

    و یه چیز بگم.فکر کنم متوجه نشدید.پسر جونگ مین(یون هو) و پسر یونگ سنگ

    (هیون وو)

     عکسی که گذاشته بودم جفتش یه بچه بود.


    این هم آخرین عکس های این داستان


    سونگ کیوهیون(برادر بزرگتر سوهیون)



    پارک یوری(دختر نه ساله جونگ مین)(الآن شما فکر کنید نه سالشه.جدی از من کوچکتره ها)


    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog