تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Star in my heart ep6

    پنجشنبه 31 مرداد 1392ساعت 12:40 ب.ظ
    سلااام با عرض معذرت از اینکه یه ماه که نبودم دلیلش هم پوکیدن مودمم بود
     تا بابا دوباره بخره طول کشید شرمنده از همه از جمله سارا جون


    اینم قسمت جدید داستان



    با صدای عجیبی چشمانم را باز کردم با تعجب به اطرافم نگاه کردم اینجا دیگر چه جایی بود خواستم بلند بشم که پام محکم به چیزی بر خورد کرد برگشتم نگاه کردم دیدم پاهای ته سوو هست با احتیاط از رویش رد شدم  دوباره به اطرافم نگاه کردم جای عجیبی بود سعی کردم اتفاقاتی که رخ داده رو به یاد بیاورم
    شنیدن صدای عجیب از خانه و تهدید پدر فرار با ته سوو به سمت جنگل دعوای من با او برخوردمان با یونگ یو و در آخر گلاویز شدن ته سوو با اون و سقوط هر سه مان به ته دره یعنی اینجا آن دنیا هست و ما مرده ایم ؟؟
    به سمت ته سوو رفتم که خوابیده بود کنارش نشستم و با دستم شروع به بیدار کردنش کردم
    - اروبونی ..اروبونی ...
    با کمی اینو و انور شدن کم کم چشمانش را باز کرد با دیدن من گفت: سورا چه شده؟ تو در اتاق من چه می کنی ؟
    با نگرانی گفتم : اروبونی کدام اتاق یادت نمیاید چه اتفاقاتی افتاده است؟ ما الان در جای نا آشنایی هستیم
    با تعجب به حرفهایم گوش کرد چند لحظه ای گیج نگاهم کرد بعد از جایش برخواست و به اطراف نگاه کرد روی دیوار ها عکس های عجیبی چسبانده شده بود وسایل عیجبی اطراف اتاق قرار گرفته بود ته سوو بهم نگاه انداخت و با شگفتی گفت : سورا چه شده است ؟ ما کجا هستیم
    شانه ای بالا انداختم و گفتم : نمی دانم ولی فکرکنم ما مرده ایم
    با صدای نیمه بلندی گفت: مرده ایم ؟
    با این کار یونگ یو که ان طرف افتاده بود چشمانش را باز کرد وبا خوابالودگی  گفت : چه خبر است چرا داد میزنید؟
    ته سوو عصبی به سمتش رفت و بلندش کرد و گفت : هی ما به خاطر تو به این جهنم دره عجیب امده ایم حالا بگو کجا هستیم
    یونگ یو با تعجب به ما نگاه کرد بعد به اطراف خودش را از ته سوو جدا کرد و به سمت عکس های عجیب رفت و گفت : به نظر واقعا در جهنمیم
    با حالت  گریه گفتم : نه من نمیخوام بمیرم اربونی
    ته سوو لبخندی زد نگاهم کرد و گفت : سورا کاریش نمیشود کرد دیگر ما مرده ایم
    که یکدفعه صدای را شنیدیم
    هر سه باهم به سمت صدا برگشتیم یه زن رو که لباس های عجیبی پوشیده بود با تعجب به ما نگاه می کرد
    - شما توی اتاق جونگ مین چی کار میکنید؟
    ته سوو نگاهی به زن جوان کرد و گفت: این مکان اتاق کیست؟
    زن قیافه اش را جمع کرد و گفت : چرا این مدلی حرف میزنید؟
    یونگ یو صرفه ای کرد و گفت: خانم شما مامور جهنم هستید؟
    زن با قیافه ی متعجب گفت: مامور جهنم ؟!!! به قیافه ی من می خوره که مامور جهنم باشم ؟

    ته سوو لبخندی زد و گفت : به قیافه ی شما که مامور بهشت نمی خورد... به احتمال مامور جهنم هستید
    زن عصبی داد زد و گفت: بیرون از این اتاق  برید بیرون دیونه ها
    اخمی کردم و گفتم : خانم جوان لطفا مودب باشید و بدانید با چه کسانی صحبت می کنید
    پوزخندی زد و جلو اومد و گفت: مثلا اگه مودب نباشم با شما آدماهای بی نزاک و دیوانه چی کار می کنی
    دیگه نتوستم تحمل کنم دستمو بالا اوردم یه سیلی روی صورتش زدم
    صورتش از شدت سیلی که بهش زدم قرمز شد صورتش رو به سمتم گرفت و پوزخندی زد و گفت :ادمی نیستی که جواب این سیلیت و بدم چون ادمایی که از من حسودی میکنند همین رفتار تو رو دارند دختری هرزه
    دستام مشت کردم که یهو یونگ یو شمشیرش را دراورد به بازوی اون برخورد کرد و پیراهن اش را کمی برید  صدای داد اون بلند شد و با عصبانیت گفت:
    - دیونه های وحشی چیکار می کنید؟
    یونگ یو شمشیر روی گردنش قرار داد پوزخندی زدم و گفتم :
    -حرف بی معانی بزنی گردنت توسط یونگ یو زده میشود
    اول با تعجب بهم نگاه کرد بعد بلند بلند زد زیر خنده یکدفعه جدی شد و با نفرت گفت : هرزه ای که آروزی بازیگر شدن و خواننده  شدن داره که دوتا گانگستر دنبال خودش راه انداخته ...با این مدل حرف زدنت نشون میده چه ادمی هستی...
    با نفرت نگاش کردم تا حالا حتی دختر وزیر با من اینجوری حرف نزده بود که این به خودش جرات میداد اینجوری حرف بزند
    ته سوو با خنده گفت: تا حالا جدال دو دختر رو ندیده بودم سورا یونگ یو بس کنید این دیونه بازیها رو به جای اینکه عذاب خودمون رو کمتر کنیم با مامور جهنم دعواتون شده !!!
    دختر که بازوش را گرفته بود و جزء خراشی جزء ای صدمه ی جدی  ندیده بود  برگشت و پوزخندی زد و گفت:
    - مثل اینکه تو دیونه تر از همشونی
    ته سوو خندید کلاهش  کمی رو جا به جا کرد  وگفت:
    - همه می دانند من دیوانه دخترهای زیبا هستم
    عصبی به ته سوو نگاه کردم و گفتم :اروبونی ...
    دختر پوزخندی زد نگاهی با تمسخرش را به من انداخت و گفت:
    - حتی اونم به زیبایی من پی برد تو چی داری که باهاش معروف بشی؟
    چشمامو بستم و دستامو بیشتر مشت کردم تا عصبانیتم رو کنترل کنم در همون لحظه صدایی را شنیدیم
    - اینجا توی اتاق من چه خبره ؟؟
    برگشتم نگاه کنم کی هست دیدم 2 مرد جوان با ظاهر عجیب ایستاده بودند پشت سرشون دو تا مرد دیگه هم داخل شدنداینها هم به احتمال ماموراهای دیگر جهنم بودند
    دختر برگشت به مرد عصبانی نگاه کرد با پوزخندی گفت: فکر نمی کردم شرکتتون انقدر قشنگ از من استقبال کنه رئیس پارک جونگ مین
    زیر لب گفتم: رئیس پارک جونگ مین....
    صدایش را شنیدم که گفت: میشه شمشیر رو بردارید آقای محترم
    یونگ یو عصبانی گفت: این زن باید از بانوی من پوزش بخواهد
    با تعجب به یونگ یو نگاه کردم باورم نمیشد که این حرف را جلوی همه گفته باشد که ته سوو با خنده گفت: یونگ یو حالا شما از سر تقصیر این بانوی زیبای مامور بگذر بالاخره زن ها طبعشان این است کاریش نمی شود کرد مگر نه رئیس پارک؟
    رئیس پارک یک نگاه به ته سوو کرد بعد لبخندی زد و گفت: فرمایش شما درسته جناب ...
    ته سوو سری خم کرد و گفت: کیم ته سوو پسر ارشد مشاور امپراطور
    رئیس نگاه با تعجب بهش انداخت بعد خندید و گفت : آهان فهمیدم قراره توی سریالی بازی کنی که این نقش رو بهت دادند
    مرد جوانی که کنارش بود با عصبانیت گفت: جونگ مین بس کن باید یونا رو ببریم بیمارستان به این دیونه بگو شمشیرشو بکشه کنار
    یونگ یو با خشم به مرد جوان که این حرف را زد گفت: اگر حرف اهانت آمیز دیگر بزنید گردن این زن بی نزاکت را میزنم
    زن جوان لبخندی زد و گفت: جونگ مین فکر نمی کردم تو شرکتت همچین ادمای دیونه ای هم پیداش میشند زنگ بزنید پلیس بیاد جمشون کنه این گانگسترها رو در ضمن دوست ندارم این موضوع به مطبوعات راه پیدا کنه خودتون درستش کنید وگرنه از خودت و شرکتت شکایت میکنم
    ریس پارک لبخندی زد و گفت: کیم یونا خیلی تازگیا مغرور شدی؟ جونگ سو زنگ بزن به پلیس اوامر خانم رو اجرا کن
    نگاهم را به رئیس انداختم و گفتم : مرد جوان می شود بگوید ما کجا هستیم ؟؟
    لبخندی زد و بهم نزدیک شد یونگ یو با اخم بهش نگاه کرد و رئیس بی توجه به نگاه اون گفت: شما نمی دونی الان کجا هستید؟
    سرم رو تکون دادم که نگاهش رو به سمت یونگ یو کرد و گفت: میشه اون شمشیر تون رو بذارید کنار اونوقت میگم کجا هستید؟
    یونگ یو نگاهی به من انداخت که من بهش اشاره کردم مهم نیست اروم شمشیرش رو از روی گردن دختر جوان  ورداشت
    ان مرد جوان که با رئیس پارک بود به سرعت امد سمت دختر جوان و گفت: یونا خیلی زخمی شدی ؟ حالت خوبه ؟
    زن جوان که یونا صدایش کرده بود گفت: اگه بیشتر اینجا بمونم حالم بدتر میشه من از اینجا ببر کیو
    مرد جوان دستش را گرفت و گفت: بریم
    قبل از اینکه بره رو کرد به رئیس پارک گفت: اگه یکم تردید داشتم که با شرکت قرارداد ببندم حالا به این نتیجه رسیدم که عمرا بیام طرف شرکتت جناب رئیس پارک
    رئیس پارک  پوزخندی زد و نگاهش رو دوباره  به من انداخت و گفت: شما الان تو شرکت SNS هستید؟؟
    هر سه بهم نگاهی انداختیم و با هم گفتیم: کجااا؟
    با همون لبخندش گفت: شرکت SNS
    ته سوو با صدای بلند خندید و گفت: این مکانی که میگویی به چه معنا ست
    با تعجب به ما نگاه کرد و گفت: منظورتون چیه ؟یعنی شرکت من رو نمی شناسید؟
    هر سه باهم سرمان را تکان دادیم پوفی کشید رو کرد به یکی از همراهش و گفت: جونگ سو برو قبل از انتشار خبرها جلوشون رو بگیر اینا رو هم ببر ببین چی ازشون می فهمی سرم داره میترکه یه لیوان آب هم برام بیار
    به قیافه کلافه رئیس پارک نگاه کردم که رفت سمت جایی و چیزی عجیبی  را بیرون کشید و نشست
    مردی که دستور بهش داده بود رو کرد به ما و با احترام گفت: لطفا همراه من بیاید
    ته سوو به سمتش رفت و گفت:ما را کجا می بری؟
    لبخندی زد و گفت: دنبالم بیاید می فهمید
    و آن مرد دیگر هم رو کرد به رئیس و گفت: من هم میرم اگه کاری داشتید صدام کنید
    رئیس پارک که سرشو گرفته بود با یه دستش اشاره کرد که بره
    آخرین نگاهم را به اتاق و رئیس پارک انداختم
    پا که به بیرون از اتاق گذاشتیم با مناظر عجیب تر رو به رو شدیم یعنی واقعا جهنم اینجا بود؟!!!
    به ته سوو ویونگ یو نگاه کردم انها هم مثل من با تعجب به اطرافشان نگاه می کردند نگاهم بر روی دیوار میخکوب شد یک مردی که بدون لباس با موهای به رنگ زرد با نگاهی عجیب نقاشی شده بود ته سوو نگاهم را که دنبال کرد سریع به سمتم امد و گفت: این مردان پست فطرت خجالت نمیکشند بدون لباس نقاشی می کشند
    بعد دستش رو روی چشمهایم گذاشت و گفت: سورا خواهشا چشمانت را ببند و سعی کن این افراد بی نزاکت و منحرف را نبینی
     صدای مرد جوان را شنیدم که گفت: چی کار دارید می کنید؟
    دست ته سوو را از روی چشمانم برداشتم و گفتم: میشود بگوید اینجا واقعا کجاست؟
    با کلافگی نگاهمون کرد و گفت: اصلا شما ها کی هستید کی فرستادتون که اعتبار شرکت ما رو خراب کنید؟؟
    یونگ یو عصبی گفت: هی مردک درست صحبت کن با یه بانوی جوان
    لبخند تمسخر امیزی زد وگفت: بس کنید این دیونه بازی ها رو این روش ها تکراری شده برید به اون کسانی که فرستاده اتون بگید که نمی تونند شرکت ما رو به حاشیه  بکشونند فهمید؟
    ته سوو هم که دیگر عصبانی شده بود لباس عجیب مرد جوان را گرفت و گفت: هی میشود انقدر حرفهای بی معنا نزنی و بگویی ما کجا هستیم ؟
    مرد جوان با ترس به چشمان عصبانی ته سوو نگاه کرد و گفت:
    - باشه باشه ول کن تا بهت بگم
    ته سوو یقه اش را ول کرد و گفت: زودتر
    مرد لباسش را درست کرد وگفت: رئیس که بهتون گفت که اینجا شرکت SNS هست
    یونگ یو هم با جدیت گفت: ما هم گفتیم این مکان را نمیشناسیم حالا بگو ما در جهنیم یا شهری دیگر؟
    با تعجب نگاهمون کرد و گفت: منظورتون از جهنم چیه ..اینجا سئول دیگه
    ته سوو با تعجب گفت: سئول ؟؟!!! اینجا دیگر کجاست؟
    مرد که کلافه شده بود گفت:
    - من نمی تونم جغرافیای سئول را براتون توضیح بدم کلی کاردارم لطفا برید سر زندگیتون تا منم کارم رو از دست ندادم
    با ناراحتی گفتم : ما که اینجا رو نمیشناسیم لطفا راهنماییی مان کنید
    مرد جوان سرش را تکان داد و گفت: باشه تا در خروجی همراهیتون میکنم
    و خودش جلوتر راه افتاد خواستم برم دنبالش که ته سوو دوباره چشمانم را گرفت
    - ااا اروبونی چیکار میکنی جلوم را نمیبینم
    - ساکت ...من خودم راهنمایت میکنم اینجا نقاشی های بی نزاکت و بی ادبی زیاد هست چشمانت نبیند بهتر است  برو جلو...
    خنده ام گرفت و حرفی نزدم فقط سعی کردم با راهنمایی هایی که میکنه راهم را درست بروم که یکدفعه صدای بلند ته سوو را شنیدم
    - این دیگر چیست؟
    دست اش را کنار زدم تا ببینم چه چیزی را میگوید که دهانم از تعجب باز ماند
    مرد جوان به قیافه های متعجب ما نگاه کرد و گفت: نگید که تا حالا آسانسور ندید؟!!!!
    یونگ یو با تعجب گفت: این دیگر چه چیز است؟
    مرد جوان دیگر نمی دانست چی کار کند به سمت ما امد و هر سه ما ن را به داخل اتاقک کوچک هل داد و خودش هم داخل شد به اطرافم نگاه کردم یکدفعه اتاقک شروع به تکان خوردن کرد با ترس چشمانم را بستم و دست ته سوو را گرفتم
    ته سوو که خودش کمتر از من نترسیده بود با صدای لرزان گفت:نکند این عذاب جهنم است؟!!!
    مرد جوان جوابی نداد من همچنان دست ته سوو را محکم گرفته بودم که اتاقک از تکان خورد ایستاد نفس راحتی کشیدم و ارام چشمانم را باز کردم من که همیشه دوست داشتم زندگی ام هیجان داشته باشد و متفاوت باشد ولی الان قبول میکنم که در این حد هیجان و متفاوت بودن را نمی خواستم
    در اتاقک خود به خود باز شد مرد جوان بیرون رفت به ما نگاه کرد به ته سوو یونگ یو نگاه کردم با دیدن قیافه هایشان خنده ام گرفت
    یونگ یو شمشیرش را تا نصفه دراورده بود و اماده دفاع از خودش بود و ته سوو هم با دست ازادش دیوار اتاقک را گرفته بود چشمانش را محکم بسته بود در حال نگاه کردنشان بودم که دوباره مرد جوان به زور هر سه ی ما را از اسانسور بیرون کشید و همزمان با کلافگی گفت:
    - واقعا نمی دونم شما از کجا اومدید که انقدر متعجب به همچی نگاه میکنید
    با تعجب به اطرافمان نگاه می کردیم که صدای  ظریفی  را شنیدم
    - اوپا چی کار میکنی ؟ اینا کی هستند؟
    مرد جوان گفت: واای جی سو کی رسیدی؟؟
    دختر با اینکه لباس هایش عجیب بود ولی لبخند زیبا و مهربانی روی چهره اش بود
    - من تازه رسیدم از فرودگاه مستقیم اومدم اول تو رو ببینم بعد برم خونه می دونی که دلم خیلی برات تنگ شده بود
    مرد جوان بی توجه به ما با خوشحالی خندید و با کمال بی ادبی او را در  آغوش گرفت ته سوو دوباره سریع با دستانش چشمهای من را گرفت از عکس العمل سریع اش خنده ام گرفت ولی چقدر این شهر سئول بی نزاکت بودند و جلوی همه مردا و زنا ابراز علاقه میکردند
    صدای مرد جوان رو شنیدم که گفت: تو چرا هی چشم این بدبخت رو میگیری؟؟
    صدای ته سوو را شنیدم که  در جوابش گفت: تو مردک خجالت نمیکشی این زن را در جلوی ما و بقیه بغل میکنی چشمانش را میگیرم تا آلوده نشود
    صدای خنده زن جوان را شنیدم
    - ببخشید مثل اینکه سوءتفاهم شده جونگ سو برادر منه 10 سال بود که همدیگه رو ندیده بودیم برای همین یکم دلتنگ هم بودیم خوشبختم من سونگ جی سو هستم
    دست های ته سوو رو کنار زدم تا خوب ببینمشان دیدم با کمال تعجب دستش را به سمت ته سوو گرفته بود به ته سوو نگاه کردم لبخندی زد دست زن جوان را گرفت و فشار داد
    اربونی اینجا هم دست برنمیداشت جی سو رو کرد به منو گفت:
    - دختر زیبایی هستی اسمت چیه چرا همچین لباسی پوشیدید؟
    لبخندی زدم و گفتم : من سورا هستم لباس های ما عجیب نیست لباس های که شما پوشیده اید بیشتر عجیب است
    جی سو اول با تعجب نگاهم کرد بعد لبخندی زد و گفت: جالبه
    اوپا اینا کی هستند؟
    مرد جوان با کلافگی گفت: نمی دونم فقط رئیس گفته از اینجا بندازمشون بیرون نمی دونی چه آدمای عجیبی هستند
    یونگ یو با عصبانیت گفت: میشود سریع تر به ما راه را نشان دهید
    مرد جوان لبخندی زد و گفت: بله البته از اون دری که همه میاند داخل  بفرماید بیرون
    یونگ یو جلوتر از همه راه افتاد من هم خواستم پشت سرش بروم که دیدم ته سوو با لبخند.. محو تماشای جی سو هست سریع دستش را گرفتم و با خودم کشیدم واقعا اربونی برایش فرقی نمی کرد کجا باشیم هر جا که دختر بود همان جا بهترین جا برایش بود



    آنچه در قسمت بعد میخوانید


     واقعا از خوش اقبالیته که باهاش تا حالا رو به رو نشدی وگرنه با همون چاقوی جراحی خودکشی میکردی


    - گفتی از چه دانشگاهی فارغ تحصیل شده؟


    - درگیری با مردم در خیابان و اظاهرات عجیب و تهدید به قتل


    سوالات

    1- به نظرتون این قسمت چطور بود؟

    2- کیم یونا به نظرتون چطور بود؟

    3- سونگ جی سو چطور بود؟

    4- عکس العمل این سه طبیعی بود یا خیلی غیر عادی و لوس بود؟

    5- به نظرتون از این به بعد انچه در اینده بذارم یا نه ؟






    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog