تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Love killer-Part 3.Final

    دوشنبه 4 شهریور 1392ساعت 11:00 ق.ظ

    سیلوووووووووووووووووووووووووووووووووووم

    خوفید؟خوشید؟سیلامتید؟
    اینم قسمت آخر که اندکی غمگینه.
    پاراگراف های مجهول قسمت اول توی این قسمت باز شدن.
    خوب دیگه بفرمایید ادامه.

    dobtke2blg6ykwmat6ya.png

    h81oss1zwr9nrfj39k2.jpg


    یک ماه بعد روز تولد یونگ سنگ همگی به تالاری که برای تولدش در نظر گرفته شده بود رفتن.توی این یه ماه همه چیزی کاملاً تغییر کرده بود.به خصوص رفتار هیون جونگ و احساساتش که هیچ کس متوجهش نمیشد.اواسط  جشن هیون جونگ با دیدن جونگ مین که با پسرا سرگرم بود از فرصت استفاده کرد.نانا رو به گوشه ای کشوند:میخواستم باهات حرف بزنم.

    نانا با تعجب به هیون جونگ نگاه کرد:منظورت چیه؟اتفاقی افتاده؟

    هیون جونگ با اکراه شروع کرد:فکر میکنم جونگ مین در مورد نامزدم بهت گفته.من عاشقش بودم.میپرستیدمش اما...بعد از مرگ اون داغون شدم تا اینکه تو رو دیدم.نمیدونم چرا ولی توی همون نگاه اول جذبت شدم و الآن...

    نانا با بهت بهش نگاه میکرد:هیون جونگ...تو...تو چطور میتونی این حرفا رو بزنی؟

    هیون جونگ شونه های نانا رو گرفت:نانا...خواهش میکنم بهش فکر کن.اون کسی که میتونه خوشبختت کنه منم نه جونگ مین.

    نانا دست های هیون جونگ رو پس زد و پیش جونگ مین برگشت.هیون جونگ دستش رو روی قلبش گذاشت از ته دل آه کشید.

    .............


    vla0xc7gdcrajd7enumf.jpg


    با سرخوشی وارد کتاب خونه ی دانشگاه شد و به سمت قفسه های آخر رفت.با دیدن هیون جونگ لبخندی زد و به طرفش رفت:سلام...دنبال چی میگردی؟؟

    هیون جونگ کتابی که دستش بود رو سرجاش برگردوند و به سمتش جونگ مین برگشت:سلام...یه کتاب که هیچ جا پیداش نمیکنم.تا حالا همه جا رو گشتم ولی نیست.

    جونگ مین با تعجب به کتاب ها نگاه کرد:چه کتابی؟بگو شاید من تونستم پیدا کنم.

    هیون جونگ همونطور که میرفت جوابش رو داد:قاتل عشق.یه رمان جناییه.سعی کن پیداش کنی چون خیلی دلم میخواد بخونمش.

    جونگ مین سری تکون داد و مشغول نگاه کردن کتاب ها شد.

    .............


    f2zausf8qrbmxvjefk.jpg


    زمان خیلی سریع میگذشت.توی این مدت قتل ها افزایش پیدا کرده بود.داشت رانندگی میکرد که موبایلش زنگ خورد.ماشین رو کنار زد:بله؟

    بازرس پرونده پشت خط بود:قربان باز هم یه قتل دیگه.یه زن خیلی زیبا که بعد از تجاوز بهش با شلیک گلوله کشته شده.

    همونطور که ماشین رو روشن میکرد جواب داد:خیلی خوب الآن میام.

    به سرعت خودش رو به محل قتل رسوند.کیوجونگ رو دید که به طرفش میومد.بعد از اون با هم به سمت جنازه رفتن.بازرس کیوجونگ رو صدا زد و با هم به گوشه ای رفتن تا در مورد این قتل با هم صحبت کنن.

    خودش هم به سمت جنازه رفت که با دیدن شی کنار دستش تعجب کرد.خم شد و برش داشت.یه دستبند نقره ی مردونه...خیلی براش آشنا بود.مطمئن بود که یه جایی دیده بودش.ناگهان یادش اومد و به سمت کیوجونگ برگشت.با دیدن دستش که اون دستبند نبود انگار یه سطل آب یخ روی سرش خالی کرده باشن.کیوجونگ همیشه این دستبند رو توی دست چپش مینداخت اما حالا نبود.واقعاً چاره ای نداشت.تمام مدارک بر علیه کیوجونگ بود و این دستبند هم مثل تیر خلاص میموند.با کمال نارضایتی به سمت افسر های پلیس نزدیکش برگشت:لطفاً اون پسر رو دستگیر کنید.قاتل اونه.

    افسر ها اطاعت کردن و به سمت کیوجونگ رفتن.به دستش دستبند زدن.کیوجونگ با تعجب بهشون نگاه کرد:دارید چیکار میکنید؟

    دادستان به سمتش اومد:کیوجونگ واقعاً متأسفم ولی تمام شواهد نشون میده که تو قاتلی به خصوص این دستبند.

    کیوجونگ با بهت به دستبند نگاه کرد.امکان نداشت...این اینجا چیکار میکرد؟به دستش نگاه کرد و با دیدن جای خالی دستبند با درموندگی به دادستان نگاه کرد.

    دادستان پشتش رو بهش کرد:ببریدش.

    .............


    iy2lvhuvpcyu1f5acjc9.jpg


    توی کتابخونه بود و داشت دنبال کتاب میگشت.یکی از کتاب ها رو برداشت و با دیدن اسم روی جلد خوشحال شد "قاتل عشق". چند صفحه ورق زد و شروع کرد چند پاراگرافش رو خوند: "کارش که با دختر تموم شد،اسلحش رو بیرون کشید و به سرش شلیک کرد.دستبند رو از جیبش بیرون اورد و کنار جنازه انداخت و به سمت خروجی ساختمون رفت."

    چند صفحه دیگه رو هم ورق زد.از وسطای یکی از پاراگراف ها خوند: "قاتل بیماری جنون داشت اما هیچوقت اون رو نشون نمیداد حداقل نه تا وقتی که همراه دوستانش و دختر مورد علاقش بود."

    باز هم ورق زد: "توی کتاب خونه بود که احساس کرد یکی پشت سرشه.بهترین برادر و صمیمی ترین دوستش."

    چند خط رو از نظر گذروند: "با سرعت به سمت ساختمون متروکه نزدیک دانشگاه دوید و تا پیداشون کنه."

    کتاب رو بست که احساس کرد یه نفر پشت سرش هست:اِ...داداش تو اینجا چی کار میکنی؟

    تکیه اش رو از دیوار گرفت:برای اینجا اومدن باید از تو اجازه بگیرم؟

    جونگ مین چشم غره ای بهش رفت:خوب حالا...راستی کتابی که میخواستی رو پیدا کردم.

    پوزخندی گوشه ی لبش ظاهر شد:چه به موقع.

    صدای شلیک گلوله توی فضای کتابخونه پیچید.سوزش شدیدی رو توی شکمش حس کرد.دستش رو روی اون نقطه گذاشت و با دیدن خون روی دستش بهش نگاه کرد و بعد از اون چشم هاش سیاهی رفت.بدن بی جونش غرق در خون روی زمین افتاد.

    با خونسردی از کنارش گذشت و از کتاب خونه خارج شد.سوار ماشین شد و به سمت خونه ی نانا رفت.زنگ رو فشرد و به محض اینکه نانا در رو باز کرد،دستش رو گرفت و به سمت ماشین کشیوندش.نانا تقلا میکرد تا دستش رو آزاد کنه:ولم کن.دیوونه شدی؟

    بی توجه بهش در ماشین رو باز کرد و توی ماشین نشوندش.

    .............


    a5byhjq4hqj52gxc0cft.jpg


    با هم وارد کتاب خونه شدن.هیونگ جون با ذوق بالا و پایین میپرید:واییییییییییییییی توفولی باورم نمیشه نمره ی کامل گرفتم.

    یونگ سنگ لبخندی زد:دیوونه.

    اما ناگهان چیزی دید.به بازوی هیونگ جون ضربه زد:اون چیه؟

    هیونگ جون رد نگاه یونگ سنگ رو دنبال کرد و به رد خون قرمزی رسید.با تعجب به هم نگاه کردن و به سمت رد خون رفتن.هیونگ جون با دیدن جونگ مین به سمتش دوید:جونگ مین...جونگ مینا.

    یونگ سنگ هم کنارش نشست:زود باش زنگ بزن آمبولانس.

    هیونگ جون با سردرگمی با آمبولانس تماس گرفت.

    .............

    بازرس درحالیکه نفس نفس میزد داخل اتاق شد:قربان کیوجونگ رو آزاد کنید.مثل اینکه قاتل پیدا شده.

    دادستان به سرعت بلند شد و به سمت در دوید و همزمان اطلاع داد که کیوجونگ رو آزاد کنن و بیارنش.

    .............


    urqolkoyx7asckxgdm7.jpg


    به سختی چشم هاش رو باز کرد و هیونگ جون رو کنار دستش دید.هیونگ جون با نگرانی بهش نگاه کرد:خوبی جونگ مین؟چه اتفاقی افتاده؟

    کم کم صحنه ها جلوی چشمش شکل گرفت...خط به خط جمله های اون کتاب.با به یاد اوردن تمام اتفاقات سعی کرد بلند شه که یونگ سنگ جلوش رو گرفت:نباید بلند شی.استراحت کن.

    جونگ مین دست یونگ سنگ رو پس زد و دوباره تلاش کرد بلند شه:نمیتونم.نانا در خطره.خواهش میکنم کمکم کنید.

    یونگ سنگ و هیونگ جون با تردید به هم و بعد به جونگ مین نگاه کردن.از روی تخت بلندش کردن و کمکش کردن آماده بشه.بعد از اون پنهانی از بیمارستان خارج شدن.

    .............


    t4obe6et24qgq06be8p.jpg


    نانا رو به صندلی بسته بود و اسلحه به دست جلوش رژه میرفت.

    نانا تلاش میکرد خودش رو باز کنه:تو چت شده؟از کی اینجوری شدی که ما نمیدونستیم؟

    هیون جونگ به کارش ادامه داد:به تو مربوط نیست.لیاقت تو مرگه.

    همون موقع صدای جونگ مین اونارو به خودشون اورد:نمیتونی بهش صدمه بزنی.

    هیون جونگ با بهت به جونگ مین نگاه کرد:تو؟...تو اینجا؟

    جونگ مین در جواب پوزخندی زد:فکرشم نمیکردی،نه؟

    جونگ مین به سمت نانا رفت و دست و پاش رو باز کرد.کمکش کرد بایسته.هیون جونگ با خشم بهش نگاه کرد:داری چه غلطی میکنی؟

    نانا با عصبانیت به چشم هاش خیره شد:خفه شو هیون جونگ.از همون لحظه ی اولی که دیدمت متوجه جنونت شدم.تو دیوونه ای روانی.

    خون هیون جونگ به جوش اومد.اسلحه رو به سمت نانا گرفت و شلیک کرد.اما قبل از اون جونگ مین متوجه شد و نانا رو در آغوش گرفت و خودشون رو به سمت دیگه ای پرت کرد.اما تیر از پشت به قلب جونگ مین اصابت کرد و اون رو شکافت و وارد قلب نانا شد.جونگ مین با توانی که در بدنش مونده بود آخرین کلمات رو به زبون اورد:دوست...دارم.

    با ناباوری به صحنه ی روبروش نگاه کرد.چیکار کرده بود؟بهترین دوستش و عشق زندگی اش رو کشته بود...اما دیدن اون دو نفر که در آغوش همدیگه بودن...حتی توی این لحظه براش سخت بود...مثل خنجری در قلبش.

    با شنیدن صدای آژیر پلیس اسلحه رو روی سرش گذاشت و به زندگی اش پایان داد.

    .............


    pbgwgf065ab3l5zh9n83.jpg


    یونگ سنگ و هیونگ جون به درخواست جونگ مین بیرون ایستاده بودن.صدای آژیر پلیس توجهشون رو جلب کرد و بعد از اون صدای شلیک گلوله باعث شد به سمت ساختمون بِدَوَن.هیونگ جون به محض دیدن صحنه ی روبروش روی زمین زانو زد و یونگ سنگ قطره اشکی از چشمش پایین چکید.همون لحظه کیوجونگ از راه رسید.کاش زودتر فهمیده بود و میتونست جلوی حماقت های هیون جونگ رو بگیره تا هیچوقت کارشون به اینجا نرسه.
     

    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog