تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Star in my heart ep7

    یکشنبه 3 شهریور 1392ساعت 01:10 ب.ظ
    سلااام


    اینممم از قسمت 7 امیدوارم خوشتون بیاد




    کلافه سرمو گرفته بودم واقعا این اتفاق امروز سرمو رو به حد  انفجار درد اورده بود که صدای تلفن بلند شد بی حوصله برش داشتم
    - بله؟؟
    صدای سرخوش هیون از اون طرف بلند شد
    - سلام جونگ مین چه خبر؟ یونا خوبه ؟
    به صندلی تکیه دادم و پاهام روی میز گذاشتم و گفتم : می خواستی مرده باشه از من تو سالم تره فقط من نمی دونم این چرا انقدر اعتماد به نفس داره !!!
    صدای خنده ی بلندش رو شنیدم
    - با اینکه خواهر کیو و تا حالا از نزدیک ندیدمش  ولی برام جالبه که انقدر توی اعتماد به نفس رو عصبی می کنه
    پوزخندی زدم و گفتم : واقعا از خوش اقبالیته که باهاش تا حالا رو به رو نشدی وگرنه با همون چاقوی جراحی خودکشی میکردی
    هیون با خنده گفت: جونگ مین واقعا اعصابت رو خورد کرده ها !!!!حالا قضیه چی بود؟
    گوشی روی گوشم جا به جا کردم و گفتم : نمی دونم والا سه ادم عجیب با لباس های سنتی توی اتاقم بودند  طرز صحبت کردنشون رفتارشون کلا عجیب بود نمی دونم کدوم از این شرکت ها قصد خراب کردن منو دارند
    هیون جدی گفت: یعنی نفهمیدی کی بودند؟
    - نه بابا ولی حدس میزنم کی فرستادتشون
    - حالا ول کن این حرفا رو من امشب شیفتم نمی تونم خونه بیام
    ابروی  بالا انداختم و گفتم : چه عجب یه شب از دستت راحت می شیم حالا به جای کی موندی ؟
    خندید و گفت: انقدر تابلوه که به جای یکی شیفت موندم
    پاهامو جا به جا کردم و گفتم : تابلو تر از اون چیزی که فکر کنی
    - ممنون از این همه ارادتی که به من داری
    - خواهش میکنم حالا به جای کی موندی؟
    - دکتر مین می دونی که عروسیش نزدیکه بیچاره فردا صبح زود هم باید بره دنبال کارای عروسی منم که دل رحم نتوستم حرفش زمین بزنم
    لبخندی زدم و گفتم : دل رحم کمی هم به فکر من باش کی به سلامتی از اویزون بودن دست برمیداری ؟
    - تا دوست پولداری مثل تو هست چه نیازی به اجاره کردن یه خونه
    - بله دیگه بهتر بگی کی از من خر تر پیدا میشه که آویزونش بشی
    خندید و گفت: جونگ مین من باید برم فعلا کاری نداری
    - نه دوست دلرحم آویزون
    گوشی رو که قطع کردم هنوز لبخند روی صورتم بود با اینکه سعی می کردم زیاد مشتاق نباشم ولی از اینکه دوستایی مثل هیون و کیو رو داشتم و پیش خودم زندگی می کردند خوشحال بودم این حداقل چیزی بود که می تونستم به خانواده ام فکر نکنم
    درست یادمه وقتی 5 سالم بود پدر مادرم از هم جدا شدند و هر کدوم کمتر از یک ماه ازدواج کردند و من پیش مادر بزرگ پدریم بزرگ شدم و تونستم با ارثی که بعد مرگش بهم رسید این کمپانی رو تائسیس کنم با اینکه در طول این سه سال سختی زیادی متحمل شدم  ولی با این وجود به معروفیت و اعتبارش می ارزید صدای در زدن اتاق منو به خودم اوردم سریع پاهام از روی میز پایین اوردم و گفتم : بفرماید
    جونگ سو داخل  اومد  لیوان آب یخ رو به سمتم گرفت
    با لبخند کم رنگی گفتم : دستت درد نکنه
    از توی کشوی میز یه مسکن دراوردم که گفت:
    - رئیس شما هنوز از این قرصا مصرف میکنید
    یه دونه از توی روکشش دراوردم و گفتم : وقتی اعصابم خورده سرم به حد انفجار میرسه ناچارم برای تسکین یکی بخورم
    لیوان اب رو برداشتم قرص رو تو دهنم گذاشتم و تا اخر لیوان رو یه نفس سر کشیدم
    جونگ سو هی این ور اون ور میشد زیر چشمی نگاش کردم و لیوان روی میز گذاشتم قرص پرت کردم تو کشو و گفتم :
    - چی می خوای بگی؟
    - رئیس راستش خواهرم از آمریکا اومده در مورد درخواستم میخواستم نظرتون رو بپرسم
    زیر چشمم خاروندم و به صندلی تکیه دادم
    - گفتی از چه دانشگاهی فارغ تحصیل شده؟
    - دانشگاه ام ای تی
    سرمو تکون دادم و گفتم : من نمی تونم قول مساعد بدم خودت میدونی که این بازیگرا و مدل ها و خواننده ها چه اخلاق هایی دارند ولی خب چون از دانشگاه خوبی فارغ تحصیل شده می تونم یه کمک هایی بهش بکنم
    با خوشحالی سرشو خم کرد و گفت: ممنون رئیس
     - خیله خب نمی خواد زیاد خوشحالی کنی بگو چه خبر از این ادمای عجیب ؟
    پوفی کشید و گفت: رئیس واقعا ادمای عجیبی بودند ازاینایی که واقعا روی اعصاب ادم راه میرفتند
    لبخندی زدم و گفتم : مثل اینکه خیلی اذیت کردند
    سرشو با کلافگی تکون داد و گفت: شانس اوردیم ریس که کارمندا نبودند وگرنه آبرویزی میشد
    سرمو تکون دادم و گفتم : خیله خب حالا الان کجاند؟
    - بیرونشون کردم
    - خوب کاری کردی از انتشار اخبار چی؟ تو که به خواهرت نگفتی چیزی درموردشون؟
    پشت سرشو خاروند و گفت: رئیس دیگه انقدرا هم ساده نیستم
    - خوبه بهت امیدوار شدم حالا پاشو برو می خوام یکم کار کنم
    - برنمی گردید خونه؟
    - نه فعلا که اینجام میخوام  یه سری کار رو راست ریس کنم بعد میرم
    لبخندی زد و گفت: چیز نمی خواید براتون بیارم؟
    - فقط لیست شرکت کننده های برای آزمون رو بیار می خوام ببینم کیا شرکت کردند
    سرشو تکون داد و گفت: پس کیم یونا چی؟
    - اون ول کن به درد ما نمی خوره یکی بهترشو میخوام
    - چشم رئیس
    از اتاق که بیرون رفت دوباره پاهامو روی میز دراز کردم وبه صندلی ام تکیه دادم به خاطر اینکه صبح کیو نذاشته بودم بخوابم حسابی خوابم می اومد با ریموت در رو قفل کردم که کسی مزاحمم نشه چشمام رو هم گذاشتم مثل همیشه نفهمیدم که خوابم برد

    با صدای زنگ تلفن  چشمامو به زور باز کردم کش و غوصی به خودم دادم تلفن رو برداشتم
    - بله ؟
    جونگ سو- رئیس از اداره پلیس با شما کار دارند
    پاهامو سریع از روی میز انداختم و با تعجب گفتم :از کجا؟
    - اداره پلیس
    - وصل کن ببینم چی میگند
    چند ثانیه نگذشته بود که صدای مردی رو شنیدم که گفت:
    - آقای رئیس پارک جونگ مین
    - بله خودم هستم امرتون ؟
    - شما اشخاصی به اسم کیم ته سوو کیم سورا لی یونگ یو میشناسید؟
    - نه همچین افردای حتی اسمشون یه بار نشنید...
    یهو یاد مردی افتادم که امروز با لباس سنتی گفت( من کیم ته سوو پسر مشاور امپراطور هستم)
    - الوو آقای پارک صدای منو میشنوید؟؟
    سریع گفتم : بله بله فکرکنم بشناسم چطور مگه؟
    - لطفا تشریف بیارید اداره مرکز پلیس چونگ مینگ
    ابروهامو رو درهم کردم و گفتم : ببخشید این سوال رو می پرسم مگه چی شده؟
    - درگیری با مردم در خیابان و اظاهرات عجیب و تهدید به قتل
    با دهن باز به کارهایی که کرده بودند گوش کردم کاش نگفته بودم میشناختمشون
    - لطفا هر چه سریعتر تشریف بیارید
    - بله بله خدمت میرسم

    .......

    پرونده یه بیمار رو نگاه میکردم صدایی رو شنیدم
    - هیون هیون ؟
    برگشتم کیو رو همراه با یه دختر دیدم متعجب گفتم : چی شده؟
    با نگرانی به دختر ه اشاره کرد و گفت: خواهرم آسیب دیده میشه یه نگاه بهش بندازی
    - اره حتما برو کنار
    بدون نگاه به چهره اش بازوش که صدمه دیده بود رو نگاه کردم
    یه خراش جزء ای که که زیاد مهم نبود
    یه نگاه به کیو کردم و گفتم : اینه زخمش؟
    سرشو با نگرانی تکون داد سرمو به عنوان تاسف تکون دادم و گفتم : برو از داروخونه یه چسب زخم بگیر بچسبون بهش خوب میشه
    یونا اخمی کرد و گفت: تو واقعا دکتری؟
    جدی نگاش کردم و گفتم : بله چطور مگه ؟ شک دارید؟
    پوزخندی زد و گفت: اگه دکتر بودی میفهمیدی من با شمشیر زخمی شدم
    با صدای بلند خندیدم و گفتم : این واقعا زخم شمشیره؟
    رو کردم به کیو جونگ و گفتم : برو دوست من خواهرت چیزیش نیست من باید برم سر وقت بیمارای دیگه ام
    به سمت اتاقم خواستم برم که بلند داد زد
    - هیاااااء آقای دکتر اگه فکر می کنی زخمم جدی نیست همین الان مثل یه مرد وایسا برم یه شمشیر بیارم دستت رو مثل خودم زخمی کنم ببینم طاقتش رو داری یا نه؟
    برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم : بحث این حرفا نیست
    پوزخندی زد و گفت: چیه میترسی؟
     سرمو پایین اوردم نمی دونستم چی جوابشو بدم که گفت: نیازی من به درمان شما ندارم فقط اینو بدون هیچ وقت جای یه بیمار نظریه نده حتی اگه زخمش جزء ای باشه چون تو تو وجودش نیستی
    بعد رو کرد به کیو و گفت: اوپا بریم
    حرفاش کاملا راست بود من جای اون نبودم بدونم زخمش چه دردی داره ممکن بود به خاطر همین زخم جزء ای یه بیماری میگرفت اونوقت من دکتر چه جوابی میتونستم بهش بدم به رفتنشون که داشتند میرفتند نگاه کردم دنبالشون رفتم دست یونا رو گرفتم و گفتم : بیاید براتون بانداژ کنم
    دستشو کشید و گفت: نیازی نیست بالاخره یه زخم جزء ایه و من طاقتشو دارم با یه چسب زخم سرته اشو درمیام
    بدون توجه به کیو دستشو کشیدم و گفتم: لج نکنید من دکترم و وظیفه دارم
    داخل اتاقم روی تخت معاینه نشوندمش
    سرشو با عصبانیت اونور کرد لبخندی زدم و گفتم : تازه حرف جونگ مین رو درک میکنم
    اخمی کرد و گفت: مگه چی میگه؟
     وسایل ام رو اوردم صندلی ام روکنارش کشیدم ونشستم به زخمش نگاه کردم با لبخند گفتم : اینکه خیلی مغرور و حاظر جوابی...
    پوزخندی از حرص زد و گفت: اون خودش مغرور و احمقه
    با خنده نگاش کردم که گفت: تو فقط بلدی بخندی ؟
    شونه ای بالا انداختم و گفتم : نه من فقط به دخترایی مثل تو می خندم که با همه دعوا دارند
    یه نگاهی بهم کرد و آروم گفت : تو منو نمیشناسی ؟
    بانداژ رو دور بازوش گرفتمو گفتم : چرا تو خواهر کیو جونگی..
    - نه منظورم اینه که به عنوان خواننده ؟
    سرمو به عنوان نه تکون دادم و گفتم : نه من چون وقت ندارم و همش بیمارستانم و درس می خونم وقت شناخت ادمای معروف ندارم
    با تعجب گفت: یعنی با اینکه دوست جونگ مین و کیو جونگی کنجکاو نشدی یه بارم که شده یکی از اهنگ هامو گوش بدی
    دستشو کامل بستم و گفتم : نه من وقت اینجور کارا رو ندارم
    پوزخندی زد و گفت: برات متاسفم
    بعد کنارم زد و از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت با خنده فقط نگاش کردم
    به کیو جونگ که کنار در وایستاده بود  با خنده نگامون می کرد با حرص گفت : تو چرا میخندی ؟
     کیو سعی کرد جلوی خنده اشو بگیره
    - همین جوری...
    با حرص زدش کنار و از اتاق بیرون رفت
    با صدای بلند خندیدم و به کیو که اونم مثل من داشت میخندید گفتم : حالا می تونم جونگ مین تو رو درک کنم واقعا اعجوبه ای برای خودش
    سرشو با خنده تکون داد داخل اتاقم شد و گفت: ببخشید که باهات اینجوری حرف زد خودم میدونستم زخمش جدی نیست ولی چون از رفتار بعدش میترسیدم و از دعوای مامانم آوردمش اینجا
    از روی صندلی پاشدم و گفتم : خوب کاری کردی اگه زخمش چرکی شد یا خوب نشد دوباره بیارش
    با خنده گفت: بس کن هیونگ (برادر) میدونم انقدرا جدی نیست همچین چیزی پیش بیاد
    با جدیت گفتم : نه جدی گفتم شاید شمشیری که بهش زده باشه آلوده باشه باید یه آزمایش هم بده
    با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت: یعنی ممکنه ایدز بگیره؟
    دستمو گذاشتم روی شونه اشو گفتم: نه بابا این حرفا چیه مگه همه بیماریا ایدزه نترس
    - برم الان بیارمش ازمایش بده
    - نه کیو اینجوری وحشت میکنه فردا به یه بهونه ای بیارش
    سرشو تکون داد و گفت: این چه بلایی بود که امروز سرمون اومد
    روی مبل نشستم و بهش اشاره کردم بشینه و گفتم: به جونگ مین زنگ زدم اونم نمی دونست کی بودند ولی حدس میزد از رقیباش باشند که قصد خراب کردنشو دارند
    کنارم نشست و گفت: واقعا عجیب بودند یه چیزی بگم خنده ات نمی گیره ؟
    - تا چی باشم نمی تونم بهت قول بدم
    - تو که در هر صورت می خندی بذار بگم به نظر می اومد که ازدوران چوسان اومدند
    تا حرفش تموم شد بلند بلند زدم زیر خنده اخمی کرد و گفت:
    - ای بابا حرفم انقدار هم خنده نداشت
    سعی کردم نخندم برای همین گفتم : کیو جونگ مثل اینکه زیاد رفتی تو فیلم نامه هایی که می نویسی
    با لبخندی گفت : نه جدی میگم آخه خیلی به رفتاراشون می خورد
    با جدیدت گفتم : پسر این حرفا چیه ؟ اینا همه دروغ افسانه است که خودت هم تو شغلت هست چرا فکر می کنی واقعا همچین چیزایی وجود داره
    شونه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم یه احساسی بهم میگه که
    اینا از قدیم اومدند طرز حرف زدنشون خیلی عجیب بود
    به کمرش زدم و گفتم : ول کن کیو جونگ فیلم نامه جدیدی که نوشتی در مورد چه موضوعیه ؟
    پوفی کشید و گفت: ولش کن هر چقدر من بگم هم تو که باور نمیکنی پس بهتره برم
    - کجا ؟ ناراحت شدی؟
    با لبخندی گفت: منو ناراحتی ؟ نه بابا کار دارم باید برم سر فیلم برداری یه تیکه هایی از فیلم نامه رو اصلاح کنم
    از جام بلند شدم دستم رو به سمتش گرفتم  و گفتم : باز که میای پیشمون ؟
    بهم دست داد و گفت: نه بابا اون جونگ مین خسیس می کشتم راستش مامانمم صداش دراومده باید برگردم خونه
    دستشو فشار دادم و گفتم : باشه پس امیدوارم زود دوباره ببینمت
    وقتی از اتاقم بیرون رفت به این فکر کردم که چقدر من واقعا تو درس و کارم غرق شدم که با سر نزدن کیو بهمون تا مدت ها نمی تونم ببینمش



    .........................

    همینجور که اروبونی رو دنبالم خودم می کشوندم متوجه فضای بیرون از ان مکان نشدم که یونگ یو کنارمان امد با وحشت گفت: اینجا به نظر از جهنم هم بدتر است
    تازه به اطراف نگاه کردم دهانم از تعجب باز ماند این وسایل عجیب آهنی چه بودند که در حال رفت و امد بودند به ته سوو نگاه کردم که ان هم کمتر از من تعجب نکرده بود هرکس کنارمان می گذشت نگاهمان میکرد به نظر ما انها عجیب بودند و به نظر انها ما واقعا دنیای عجیبی هست دستان اروبونی را سفت گرفتم واقعا ترسید ه بودم اگر مادر اینجا بود بلا شک درجا دار فانی را وداع میکرد اون با دیدن من و رفتارهایم میگفت سرکشم و طاقت رفتارهایم را نداشت
     یونگ یو نگاهمان کرد و گفت: باید از اینجا برویم
    پرسشگرانه نگاهش کردم و گفتم : چگونه من می ترسم
    لبخندی زد با مهربانی گفت: نترسید من هستم تو برادرت دنبال من بیاید ما از بین این ارابه های عجیب رد میشویم ...
    زیر لب گفتم: ارابه های عجیب؟!!!
    ته سوو دستم را محکم گرفت و با لبخندی گفت: با من بیا
    به یونگ یو نگاه کردیم و دنبالش رفتیم یکهو جلوی ان وسایل عجیب پرید صدا های عجیب بلند شد و یکی یکی ان  ارابه های عجیب ایستاند مردی که داخل یکی از  ان  ارابه های عجیب بود سرش را بیرون اورد و داد زد
    - هوووی دیونه هوس مردن کردی چرا میپری وسط خیابون ؟
    یونگ یو بدون توجه به آن مرد به ما اشاره کرد و گفت: بیاید..
    با ته سوو دنبالش رفتیم مردم دیگر هم صدایشان درامده بود ولی یونگ یو با شمشیرش به انها نشانه گرفته بود بالاخره توانستیم رد شویم به اطرافم نگاه کردم حالا به کدام سو می رفتیم همه جا عجیب بود
    با عصبانیت دستم را کشیدم و  رو کردم به ته سوو و گفتم : تمام این اتفاق های عجیب به خاطر تو است میفهمی؟
    ته سوو با تعجب نگاهم کرد و گفت: به من چه مربوط است؟
    اشک هایم پایین امد دیگر این وضع را نمی تونستم تحمل کنم
    - اگر تو مرا به جنگل نمی بردی وبا یونگ یو دعوا نمی کردی این بلا ها سرمان نمی امد
    ته سوو پوزخندی زد وگفت: میدانی همین یونگ یو تمام بلاهای که سرمان امده زیر سر خانواده ای اوست اگر پدر متهم به خیانت شد به خاطر نقشه ی وزیر داخلی است
    با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چه می گویی؟
    با نفرت به یونگ یو نگاه کرد و گفت: تمام این حرف ازدواج و وصلت دو خانواده بهانه ای بود برای اینکه زمان داشته باشند پدر را از میان  بردارند و متهم به خیانت کنند
    با ناباوری گفتم : امکان ندارد تو از کجا میدانی؟
    صدای دو دختر رو شنیدم که از کنارمان گذشتند
    - هی مین سو اینا رو چه باحالند حرف زدنشون چه عجیبه
    - اره اون که شمشیر دسته اشه بد تیکه ای نیست
    - نکنه دوربین مخفیه؟
    - نمی دونم شاید...
    صدای خنده های کوتاه اشان اعصابم را خورد کرد دیگر نتوانستم تحمل کنم  بلند داد زدم
    - ما عجیب نیستیم این دنیای شما عجیب است چرا به ما اینگونه نگاه میکنید ؟؟
    مردم ای که رد میشند سرجایشان ایستاند و به من که داد میزدم نگاه کردند یونگ یو امد سمتم که با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم : از من دور شو تو به خانواده ام خیانت کردی نمی خواهم دیگر قیافه ات را ببینم
    ته سوو دستم را گرفت و گفت: سورا الان وقت این حرف ها  نیست نمی بینی همه به ما چگونه نگاه میکنند ؟
    پوزخندی زدم و گفتم : بگذار نگاه کنند دیگر تحمل ندارم اگر اینجا جهنم بگذار عذابمان را بکشیم ولی فقط همه بهمان نگاه میکند هیچ کس به ما نمی گوید دقیقا اینجا کجا هست ؟
    مردی جلو امد و گفت : مشکلی پیش اومده خانوم؟
    یونگ یو به جای من گفت: ما می خواهیم برگردیم پایتخت  گوریو اگه میشه راه را به ما نشان دهید
    مرد با تعجب بهمان نگاه کرد دوباره پچ پچ کردن بقیه دیگه واقعا نمی دانستم چه کاری انجام دهم مرد پرسید
    - ببخشید شما کجا می خواید برید؟
    یونگ یو شمرده شمرده گفت:
    - ما میخواهیم برویم پایتخت گوریو آیا امکانش هست ما را راهنمایی کنید ؟
    مرد سرش را پایین انداخت با لبخندی گفت: برای چی میخواید برید اونجا؟
    ته سوو که دیگر عصبی شده بود گفت: خانه ما انجاست یعنی حق نداریم به خانه مان برگردیم
    سرش را با تاسف تکان داد و گفت: ببخشید من حرف شماها رو نمی فهمم فکرکنم دچار اختلال روانی شدید یا  قصد اذیت کردن دارید
    یه دختر بلند داد زد و گفت: آقا دوربین مخفیه صد درصد
    زیر لب گفتم : دوربین مخفی دیگر چیست
    یونگ یو عصبی شمشیرش را به سمت مرد جوان کشید که صدای جیغ همه بلند شد مرد با ترس نگاهمان کرد یونگ یو عصبی گفت : راه را به ما نشان بده
    مرد با ترس دو دستش را بالا اورد و گفت: باشه کجا میخواید برید؟
    ته سوو : گوریو زود باش
    مرد با لکنت گفت : چشم دنبالم بیاید
    مردم راه را با ترس باز کردند هر سه دنبالش رفتیم که یهو شروع کرد به فرار کردند یونگ یو هم پشت سرش دوید آهی کشیدم سر جام وایستادم یعنی واقعا هیچ وقت فکر نمیکردم سر از همچین جایی در بیاریم
    بالاخره مرد را اورد در حالی که یقه ی لباس اش رو گرفته بود و دنبال خودش می کشاند
    مرد عصبانی داد زد
    - شما ها دیگه کی هستید از تیمارستان فرار کردید
    یک لحظه احساس کردم محاصرمان کردند یک مرد با صدای بلند گفت:هی اون مرد ول کن و خودت رو تسلیم کن
    با تعجب بهشان نگاه کردم وقتی به خودمان امدیدم ما را سوار یکی از ارابه های عجیب کرده بودند و داخل جایی شبیه به زندان
    انداخته بودند
    ته سوو میله را ول کرد و گفت: به نظر آخر ما برده میشویم
    یونگ یو ساکت به جایی خیره شده بود من هم زانوهایم را جمع کرده بودم اروم گفتم : اینجا گوریو نیست انگار زمان ما نیست
    یونگ یو ته سوو با تعجب همزمان گفتند
    - به دلیلی این حرف را زدی ؟
    با همان لحن ادامه دادم
    - اگر زمان ما بود مردم اینگونه با ما برخورد نمی کردند و لباس های عجیب بر تن نداشتند
    ته سوو گیج گفت: یعنی ما الان کجا هستیم
    - بهت میگم کجا هستی اول یه ادرس بده ببینم از کجا اومدید
    مردی که از وقتی در این زندان افتاده بودیم و فقط یک سوال را از ما میپرسید( ادرس درست بدهیم)
    من و یونگ یو فقط نگاهش کردیم ته سوو نشست و گفت: نمی فهمید ما چند بار بگوییم از گوریو اومدیم
    مرد کلافه موهاشو بهم زد و گفت: نه اینجوری نمیشه پس انقدر اینجا بمونید تا بپوسید
    و بی توجه پشتش را به ما کرد و همزمان که داشت دور میشد بلند گفت : جی وو یه ظرف هم به من بده
    مردی که صدایش کرده بود یه سینی غذا اورد و گفت: بفرماید
    هر سه با دیدن غذا به همدیگر نگاه کردیم سرمو پایین انداختم  ازآخرین باری که غذا خورد بودم  خیلی میگذره
    ته سوو بلند شد میله ها رو گرفت و گفت : ببخشید میشه به ما هم  غذا بدهید
    مرد همینطور که داشت تند تند غذا می خورد گفت: تا یه ادرس یا شماره یا یه اسم ندید از غذا خبری نیست
    ته سوو با عصبانیت گفت : ما که اسم هایمان را گفتیم دیگر چه میخواهید
    ظرفش را محکم کوبید و گفت: شماره یه ادم معتبر تا شما رو از اینجا ببره بیرون
    ته سوو با درماندگی به ما نگاه کرد انگار هر سه مان به یاد یه نفر افتاده باشیم با هم گفتیم
    - رئیس پارک
    مرد با کنجکاوی گفت: رئیس پارک دیگه کیه ؟
    ته سوو دوباره میله ها رو گرفت و گفت : رئیس پارک دیگر نمی شناسید
    مرد پوزخندی زد و دوباره به خوردن مشغول شد و گفت: توی سئول با این اسم کلی ادم وجود داره حالا این شخصی که میگید رئیس کجاست ؟
    یونگ یو سریع گفت : اس اس ان گمان می کنم ان مکانی را که  می گفت این نام را داشت
    مرد لبخندی زد و گفت : نکنه منظورتون کمپانی SNS
    هر سه با خوشحالی گفتیم
    - درست است همین که شما گفتید
    ظرفش را دوباره در سینی گذاشت از جایش بلند شد و به طرفمان امد
    - مطمئنید اشتباه نمی کنید؟
    هر سه سرمان رو تکان دادیم که گفت : باشه الان زنگ میزنم بهش وای به حالتون اگه دروغ گفته باشید
    هر سه امیدوار به غذا نگاه کردیم هیچ وقت در زندگی ام  انقدر در تکاپوی غذا خوردن نبودم




    سوالات


    1- این قسمت چطور بود؟
    2-هیون جونگ چطور شخصیتی داشت ؟
    3- کیو جونگ چطور بود؟
    4- باز این سه واکنش شون  چطور بود؟
    5- نظرتون در مورد اینکه هر دفعه از ربون یکی بنویسم چیه؟ یا اینکه همش از زبون جونگ مین و سورا بنویسم ؟










    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog