تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • I Love You Forever ep1

    یکشنبه 3 شهریور 1392ساعت 02:31 ب.ظ
    سلام و صد سلام من نویسنده ی جدید مریم هستم 18 سالمه

    این داستان اولین داستانمه که نوشتن خودم خیلی دوستش دارم حالا شما بخونید ببینید چطوره




    کنار دریا ایستاده بودم  نسیم خنک صبحگاهی موهام رو به بازی گرفته چشمامو بسته بودم

    سعی کردم به چیزی فکر نکنم صدای قشنگ  جونگ کی حس قشنگی رو برام به وجود آورد

    -   مین جی عزیزم باورم نمیشه که تونستم با تو ازدواج کنم تمام زندگیم با آرزوی اینکه یه

    یک روز با تو بیام این منظره رو ببینم  میگذروندم و حالا به این آرزوم رسیدم مین جی دوستت دارم

    چشمام رو باز کردم  سرمو به طرفش برگردوندم چهره زیبای دوست داشتنی اش رو دیدم که

    شب و روز به یادش می خوابیدم لبخند ملیحی زدمو گفتم

    -  جونگ کی منم دوستت دارم

    جونگ کی آروم صورتش نزدیکم کرد چشمهامو بستم  وخودم رو آماده ی پذیرای عشق عمیق کردم .....

    .....................................

    -   مین جی ....مین جی پاشو چقدر می خوابی ؟

    با صدای مامان  چشمام رو باز کردم به اطرافم نگاه کردم  اینجا دیگه کجا بود به سرعت نشستم  من اینجا چی کار می کردم بعد انگار که تازه  فهمیدم همش خواب بود با عصبانیت موهام رو بهم زدم داد زد

    -    نه نه نه چراااااااااااااااااااااااااااا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    کمتر از 30 ثانیه مامان در رو باز کرد با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : مین جی حالت خوبه ؟ دیونه شدی اول صبحی ؟!!

    لبامو با ناراحتی جمع کردم و گفتم : چیزی نشده ...

    مامان با تاسف سرشو تکون داد و گفت : بله مشخصه چیزی نشده حالا ول کن این حرف ها رو

    بلند شو باید بری بیمارستان ... 

    ناراحت با لبای آویزون گفتم : باشه ....

    مامان همینطور که غرغر میکرد از اتاقم بیرون رفت

    با ناراحتی ملافه رو از خودم کنار زدم رفتم جلوی آینه به خودم نگاه کردم موهام به طرز عجبیب بهم ریخته و شاخ تو شاخ شده بود با دیدن قیافه ام خنده ام گرفت  یاد خوابم افتادم چی میشد به واقعیت می پیوست خرس کوچیکم رو برداشتم تو سینه فشردم و گفتم :

    : جونگ کی ..جونگی کی ...کی می فهمی من دوستت دارم ؟

    بعد یه دور دور خودم چرخیدم و بلند گفتم : دوستت دارم ...!!!

    صدای مامان از پایین اومد

    - مین جی دیونه شدی ؟ به جای این دیونه بازی ها برو آماده شو

    به سرعت خرس پرت کردم روی تخت.... پریدم تو دست شویی  و با صدای بلند زدم زیر خنده واقعا

    دیونه شدم دیونه ی جونگ کی ....

    .....

    به خودم توی آینه نگاه کردم آماده و مرتب بودم یه شلوار لی اندامی  و یک کت صورتی خوش

    رنگ با تاپ یاسی رنگ  ترکیب قشنگی رو درست کرده بود موهام رو از پشت بسته بودم یه

    لبخندی به خودم زدم کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم پله ها رو یکی دو تا طی کردم 

    آروم به اطرافم نگاه کردم تا مطمئن شم که مامان این اطراف نباشه بعد با نوک پا آروم آروم به

    سمت در خونه رفتم که صدای جدیش منو سر جام میخکوب کرد

    -    به سلامتی کجا بدون صبحانه ؟

    لبمم گاز گرفتم با قیافه ی درهم برگشتم بهش نگاه کردم دست به سینه کنار پله ها ایستاده بود

    و با  اخم نگاهم میکرد 

    -   مامان به خدا دیرم شده قول میدم از فردا بخورم  

    مامان اخم هاش بیشتر رفت تو هم اومد سمتم از گوشه ی کیفم منو گرفت و دنبال خودش

    کشوند سمت آشبزخونه و گفت : دیرم شده دیرم شده نداریم وقتی اون بالا داد می زنی

    دوستت دارم دیر نشده الان که صبحانه جزوء واجبات خانواده ی ماست رو بخوای بخوری دیرت شده

    بعد منو روی صندلی نشوند و گفت : کامل صبحانه ات بخور بعد برو  

    خودش هم رفت سمت یخچال با درموندگی به صبحانه نگاه کردم شیر و نان تست کره و مربا و

    عسل بدجوری دلم رو به آشوب می انداخت صدای جدی مامان منو سر جام سیخ کرد

    -    یالا بخور مگه دیرت نشده با ید تا قطره آخر شیر تموم بشه وگرنه ...

    به سرعت لیوان شیر برداشتم یه نفس سر کشیدم و گذاشتمش روی میز و از جام بلند شدم و

    با دستم لبم پاک کردم و گفتم : تموم شد من رفتم  

    اما قبل از اینکه با سر خوشی  برگشتم که از آشپزخونه بیرون برم دوباره مامان یقه مو گرفت و

     

    نشوندم روی صندلی و گفت : گفتم کامل بخور وگرنه از این در حق نداری بری بیرون فهمیدی 

    با ناراحتی گفتم : مامان ... 

    -      همینکه گفتم یالا بخور

    ناچار با سرعت باور نکردنی توی 5 دقیقه تمومش کردم و با حالت تهوع از جام بلند شدم و گفتم

    : تموم شد

    و قبل از اینکه مامان برگرده به سرعت از آشبزخونه بیرون اومدم و کفشم تو دستم گرفتم در باز

    کردم وتا سر کوچه دویدم 

    سر کوچه که رسیدم به پشت سرم نگاه کردم وقتی دیدم خبری از مامان نیست نفس راحتی

    کشیدم دستمو گذاشتم روی زانو هام وگفتم :آخیش راحت شدم

    بعد به اطرافم نگاه کردم هر کی رد میشد   نگام میکرد تازه فهمیدم بدون کفش توی خیابون ایستاده ام   به سرعت کفش هام رو پوشیدم سرمو که بالا آوردم دیدم اتوبوس وایستاده

    با سرعت دنبالش دویدم که بهش برسم همینکه خواست حرکت کنه داد زودم  

    -         وایسا ..وایسا ... 

    وایساد و منم سریع سوار شدم کارت زدم و رفتم تو ..طبق معمول تمام صندلی ها پر بود و

    اتوبوس شلوغ به زور خودم رو از بین بقیه رد کردم و دائم می گفتم : ببخشید ..ببخشید .... 

    بلاخره کنار یه پسر دبیرستانی  کمی خلوت تر بود ایستادم  دستم رو روی میله سفت گرفتم و

    از پنجره بیرون رو نگاه کردم  چقدر من از صبح ها یی که اینقدر شلوغ بود بدم میومد  

    وقتی اتوبوس کناربیمارستان ایستاد به سرعت از اتوبوس پیاده شدم دستم گذاشتم روی گونه

    ام از گرما داغ کرده بودم با قدم های بلند از اتوبوس فاصله گرفتم وارد بیمارستان شدم  

    درست یک ساله که من دوره ای انترنیمو شروع کردم  من زیاد از پزشکی خوشم نمیومد و فقط به اصرار مامانم  وارد دانشکده

    پزشکی شدم همیشه دوست داشتم یه طراح   بشم اما درست از وقتی برای گذروندن دوره ی انترنیم وارد این

    بیمارستان شدم  با سونگ جونگ کی آشنا شدم و احساس علاقه ی شدید به رشته ی تحصیلی ام پیدا کنم و هر روز به عشق

    دیدن اون گذراندن کلاس های  صبحگاهی به بیمارستان می اومدم

    سونگ جونگ کی رزیدنت سال اول مغز و اعصابه و تمام پرستارها و حتی انتر های زیبا تر از من و باهوش تر رو عاشق

    خودش کرده البته اخلاق شوخ و مهربونش باعث این همه دوست داشتن همه شده  

    به نگهبان دم در آقای پارک  که با مهربونی بهم سلام کرد نگاه کردم و گفتم :

     - سلام آقای پارک حالتون چطوره ؟ پاتون که درد نمیکنه ؟ 

    با لبخند ی جوابم رو داد و گفت : ممنون دخترم خوبم به لطف کمک های تو خدا رو شکر بهترم  

    - خب خدا رو شکر ..خب با من کاری ندارید الان کلاسمون شروع میشه دکتر کیم  می بینه من

    نیستم  برام  یه تنبیه بزرگی در نظر میگیره 

    آقای پارک  خندید و گفت : نه دخترم برو که  آقای دکتر به کسی رحم نمیکنه  

    سرمو خم کردم و گفتم : پس با اجازتون  

    به سرعت کارتم رو زدم و به سمت آسانسور دویدم در لحظات آخر بود که داشت بسته میشد

    که با صدای بلند گفتم : 

    - وایسا ....منم بیام  

    درست در لحظه ی آخر در باز شد و من با  رزیدنت سونگ جونگ کی چشم تو چشم شدم



    خوشحال میشم نظرتون رو بگید


    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog