تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Star in my heart E01

    جمعه 14 تیر 1392ساعت 12:39 ق.ظ
    سلام

    خوبید خب من قسمت اول داستانم رو آوردم

    مهسا جون ممنونم که وب رو معرفی کردی و دوستانی که نظر دادید دوست دارم همیشه باشید

    و به هر کسی که میشناسید این وب رو معرفی کنید

    اینم از قسمت اول

    شخصیت سورا : نور الهدی

    شخصیت یونا : مهسا

    شخصیت جی سو هم نامشخصه که خودم ولی اگه کسی خواست بگه اونو میذارم





    یه سری توضیحات در مورد داستان :

    اول اینکه 4 قسمت اول اگه زیاد ادبی بود نگران نباشید از قسمت 5 به بعد درست میشه فقط به خاطر اینکه تو زمان چوسانه و از زبونه دختره است  طولانی بودن زمان چوسان یه سری دلیل داره چون قسمتای مهم داستانه که بعدا خیلی توی روند داستان مهمه...



     بفرماید ادامه که قسمت اول رو در انتظاره

    قسمت اول


    *********


    درختان یكی یكی از مقابل دیدگانم عبور میكنند.نگاهم بر بدن برهنه درختان كشیده میشود.رنگ سوخته انها غم بر دلم مینشاند.با انكه هنوز برهنه نشده اند اما حس عجیبی بر دل انسان می نشانند. تاریكی شب همه جا را فراگرفته آسمان پر از ستاره است و من همیشه به این فكر می كنم كه چرا شب ها به پایان میرسد لبخندی به لب می زنم سعی می كنم از این لحظات لذت ببرم اما صدایی مرا از افكارم بیرون می كشد
    - اگاشی اگاشی
    اخمی می كنم بدون توجه به پهلوی اسب می زنم و سرعتم رو بیشتر می كنم بعد از مدت ها یه امشب را توانسته بودم با اسبم خانه را ترك كنم ولی در آخر یومین ندیمه ام متوجه شد
    از بین درخت ها به سرعت  تاختم تا بالاخره صدایش قطع شد لبخندی زدم به پشتم نگاه كردم ازش خیلی دور شده بودم با اینكه می دانستم با برگشتنم كلی تنبیه در انتظارم است ولی باز هم هیجان این كارم باعث شد كه پشیمان نشوم كمی سرعتم را كم كردم كنار یک رود خانه  ایستادم از اسب پایین پریدم خم شدم تا کمی از آب زلال بنوشم كه صدایی را شنیدم سریع برگشتم با ترس گفتم : كیست؟ ؟؟ یومین آیا تویی ؟؟
    از بین درختا باز   صدای خش خشی امد لبم را گزیدم سریع از  داخل جورابم خنجر کوچکم  را دراوردم و با ترس گفتم : هر كی هستی جلو نیا وگرنه می كشمت
    صدا قطع شد با احتیاط به سمت اسبم رفتم سریع سوار شدم افسارش را برگرداندم و به سمت خانه تاختم این آخرین باری است كه تنها ان هم شب از خانه بیرون می ایم كنار خانه اسب
    وایساندم آرام در خانه را باز کردم و پاورچین پاورچین   به سمت اصطبل راه افتادم افسارش را بستم لبخندی زدم دستی به یالش كشیدم و گفتم : آفرین پسر خوب كه همراهیم كردی
    بعد آرام از اصطبل بیرون امدم و به سمت اتاقم راه افتادم كه یكدفعه صدایی مرا سر جایم متوقف کرد
    - كجا بودی این موقع شب؟؟
    لبم را گزیدم  صدای عصبی مادرم  بود لبخندی زدم و برگشتم و گفتم : رفتم کمی  دنبال جیسینگ برای ...
    - بس است دیگر سورا نمی خواهد سخنی بگویی دنبالم بیا
    و خودش با عصبانیت داخل اتاقش شد (وای الان حتما حسابی تنبیه می شوم تازه جای زخم هایم التیام بخشیده بود )
    یومین با ناراحتی به سمتم آمد و گفت :آگاشی چرا حرفم رو گوش نكردید ..الان خانم دوباره حسابی تنبیه تان می كند
    اخمی كردم و گفتم : تو نمی خواهد نگران باشی
    بعد با حرص دامن را بالا دادم و به سمت اتاق مادر راه افتادم پایم  راكه داخل گذاشتم با قیافه ی عصبانی اش رو به رو شدم با ترس سرم را پایین انداختم
    - بیا جلو
    آرام جلو رفتم پشتم  راكردم  دامنم را
    بالا بردم  اولین ضربه كه به ساق پایم خورد بلند فریاد زدم

    - آآآآآآآآخ
    عصبی گفت : چند وقت است از تنبیه ات می گذرد ؟؟

    با درد گفتم : 13 روز ...

    دوباره یک ضربه به پایم زد

    -آآآآآخ
    - دلیلش چه بود ؟؟
    با بغض گفتم : با دختر وزیر بد صحبت كردم
    دوباره یک ضربه ی دیگر ولی ایندفعه با شدت بیشتر دیگر اشكم سرازیر شده بود
    با همان لحنش ادامه داد
    - خب حالا بازهم بعد از13 روز اسب را برداشتی شب رفتی جنگل به حرف یومین هم گوش نكردی چرا ؟؟
    با گریه گفتم : می خواستم یک تجربه جدید داشته باشم
    دوباره یک ضربه ی دیگر با صدای بلند داد زدم

    - آآآآآآآآآآآآآی
    - من چند بار بهت بگم تو نباید این رفتار را از خودت نشان دهی قرار است   با پسر وزیر داخلی ازدواج كنی این شایسته ی یک دختر نجیب زاده نیست كه این رفتار را داشته باشد می دانی پدرت چقدر سرافكنده شد سر اینكه تو چگونه با دختر وزیر سخن گفتی
    با گریه گفتم : خوب اون حقش بود من از دخترانی كه فقط به خودشان و لباساهایشان فخر می فروشند بدم می اید
    دوباره یک ضربه ی محكم به پایم زد
    با داد گفتم : اااااااااای
    - تو قراراست عروس ان خانواده شوی كی می خواهی بفهمی؟
    با گریه گفتم : می دانم ولی هنوز كه نشدم
    خواست یه ضربه دیگر بزند كه در باز شد و برادرم ته سوو داخل شد و گفت : اومونی بس است به حد كافی تنبیه شده است دیگر تنها به 
    جنگل نمی رود  من قول می دهم
    با خوشحالی پشت برادرم مخفی شدم و گفتم : بله  منهم قول میدهم
    مادر با همان اخمش گفت : اگر خطایی دیگر ای ازت سر بزند دیگر بخششی در كار نیست
    سرم را  به نشان تایید تكان  دادم و گفتم : چشم
    سرش  را پایین انداخت و گفت : بروید بیرون
    سریع همراه ته سوو از اتاق بیرون امدیم یومین با دیدنم به سمتم امد و با ناراحتی گفت : آگاشی خیلی درد داشت
    با دستم اشكهایم را پاك  و كفشاهایم را به پا کردم  و گفتم : بله
    ته سوو لبخندی زد و گفت : آخر سورا چرا انقدر تو سركش هستی ؟؟
    با لباهای  آویزان گفتم : تقصیر من نیست خب در وجودم یک حسی است كه نمی توانم مانعش بشوم
    با صدای بلند خندید و گفت : بله یک حسی كه نمی توانی مانعش بشوی ....شانس اوردی ایندفعه ابوجی نبود وگرنه اون از این كارت نمی گذشت
    خودم را لوس كردم و گفتم : اروبونی یک درخواستی دارم ؟
    لبخندی زد و گفت : وای خدا به دادم برسد من رفتم خیلی خوابم میاید
    و به سرعت به سمت اتاقش دوید
    با ناراحتی  رفتنش را نگاه كردم یومین با خنده گفت : آگاشی تورنیم خیلی بامزه است
    با اخم بهش نگاه كردم كه سریع خودش را جمع جو كرد نفسی كشیدم و با پا های لنگان به سمت اتاقم راه افتادم

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    همراه یومین در بازار راه می رفتم كه چشمم به آهنگری افتاد لبخندی زدم وبه سمتش رفتم یومین با استرس گفت : آگاشی بازم دارید می روید آهنگری ؟
    لبخندی زدم و گفتم : تو كاریت نباشد دنبالم بیا
    با خوشحالی به آهنگر نگاه كردم كه یک تیغه آهن رو داشت با چكش می زد با هیجان به كارش نگاه كردم كه سرش را بالا اورد با دیدن من لبخندی زد و گفت : آگاشی بازم امدید
    با خنده گفتم : بله استاد می شود دوباره ازتان درخواستی دارم  به من فنون رزمی رو یاد بدهید و چطور می توانم از شمشیر استفاده كنم
    با صدای بلند خندید و گفت : آگاشی بهتره بروید خانه من وقت بچه بازی را ندارم لباس هایتان كثیف میشود
    با ناراحتی گفتم : سوسونیم خواهش می كنم
    اخمی كرد و جدی گفت : من سوسونیم آگاشی نیستم بهتره بروید خانه قبل از اینكه برایم  دردسر بشوید
    یومین سریع دستم را گرفت و گفت : بله آگاشی ایشون درست می گویند دو روز است كه از تنبیه اتان گذشته است
    و با زور مرا دنبال خودش كشاند بازهم ناموفق شدم باید دوباره بیایم تلاش كنم با ناراحتی به سمت خانه راه افتادم
    یومین با مهربانی گفت : آگاشی ناراحت نشوید شما چند روز دیگر دارید ازدواج می كنید چه نیازی به فنون رزمی دارید؟
    با نارحتی گفتم : من دوست ندارم ازدواج  كنم
    یومین با چشمان گرد شده ایستاد و گفت : واقعا آگاشی ؟؟
    سرمو تكان دادم و گفتم : از عروسی اونم با پسر لوس وزیر بدم میاید من دوست دارم شوهرم قوی باشد دوستم داشته باشد من هم دوستش داشته باشم
    یومین با ترس گفت : آگاشی این را به كسی نگویید اگر به گوش خانم برسد حتما تنبیه تان می كند
    آهی كشیدم و هیچ نگفتم من واقعا محكوم شدم این گونه زندگی كنم و من این نوع زندگی كردن را دوست ندارم
    وارد خانه كه شدیم طبق معمول شلوغ بود بی توجه به سمت اتاقم رفتم یومین هم پشت سرم آمد كه صدای مادرم را شنیدم
    - سورا...
    برگشتم و با چهره ی درهم و خسته اش رو به رو شدم
    - یه اومونی ؟
    - بیا اتاقم
    و به داخل اتاقش رفت نفس عمیقی كشیدم و در دلم دعا كردم كه ایندفعه تنبیه نكند
    آرام كفشاهایم را دراوردم  و به داخل رفتم سرم  را به عنوان احترام خم كردم كه گفت : بنشین
    رو به رویش نشستم سرم را پایین انداختم می خواستم خودم  ان چیزی كه دوست داشت نشان بدهم
    - كجا رفته بودی ؟
    بدان اینكه سرم را بالا بیارم آرام گفتم : رفته بودم یک سر بازار تا جنس های جدید را ببینم
    آرام گفت : سورا دوست دارم همیشه اینگونه باشی
    هیچی نگفتم كه ادامه داد
    - می دانی پدرت و خودمان به اینكه وزیر امور داخلی طرف  را بگیرد  چقدر نیاز داریم
    سرم را تكان دادم كه ادامه داد و گفت : دو روز دیگه  قرارهست وزیر بیاید دیدن پدرت و قرار ازدواج می گذارند
    - دوست دارم اینگونه كه شایسته ی دختر مشاور هست رفتار كنی
    لبم را گاز گرفتم و آرام گفتم : من هم باید حضور داشته باشم ؟
    - بله امدند تا تو را ببینند پدرت خیلی نگران بود ولی من  قول دادم تو نجابت خودت را نشان می دهی
    وقتی مادرم اینگونه  سخن می گفت دیگر نمی توانستم مخالفتی داشته باشم  سرنوشت من اینگونه بود كه باعث
    نجات خانواده ام از توطئه بشوم
    بدان اینكه سرم را بالا بیاورم آرام گفتم : نگران نباشید اومونی انطوری كه انتظار دارید عمل میکنم


    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


    با صدای پرنده ها چشمانم را باز كردم نور مستقیم آفتاب تمام اتاقم را گرفته بود ارام از جایم برخاستم  كه در باز شد یومین داخل شد وبا لبخندی گفت :
    - آگاشی بیدار شدید؟؟
    چشمانم را کمی مالیدم و گفتم : بیرون چه خبراست  ؟
    امد كنارم نشست و گفت : آگاشی همه در حال تدارك استقبال ار وزیر امور داخلی هستند
    سرم را تكان دادم و گفتم : برایم آب بیاور صورتم را بشورم باید بروم یک سربه معبد تا دعا کنم
    یومین با نگرانی نگاهم كرد كه لبخندی زدم و گفتم : نگران نباش من به مادرم قول دادم حالا می روی حوله با آب بیاوری ؟
    با خوشحالی از جایش بلند شد و گفت : یههه آگاشی
    و به سرعت از اتاق بیرون رفت


    ..............


    دوست داشتم تنها بروم ولی آخرش یومین تنهایم نگذاشت از میان مردم كه  می گذشتم بهشون غطبه می خوردم  كه انقدر بی نگرانی زندگی می كنند و تنها فكرشان به پول در اوردن بود با خودم در حال كلنجار رفتن بودم كه  ناگهان  محكم به کسی بر خوردکردم عصبی سرم را بالا اوردم ببینم كیست كه دیدم یک مرد جوان با لباس های ساده جلویم ایستاده در نگاهش یک ناامیدی بود كه دلم نیامد  دعوایش كنم یومین با عصبانیت گفت : گستاخ معذرت بخواه می دانی ایشان چه کسی هستند ؟؟
    دستم را بالا اوردم كه یعنی مهم نیست و ارام از كنارش گذشتم یک حس دلسوزی محبت نگذاشت كه  دعوا كنم آهی كشیدم و به راهم ادامه دادم كه صدای دویدن فردی نفر را پشت سرم شنیدم بعد از ان كسی محكم مچ دستم را گرفت و سمت خودش كشاند با تعجب نگاهش كردم همان مرد جوان بود با صدای مقطع گفتم :
    - شما كی هستید ؟؟
    با تعجب نگاش كردم  كه گفت : یورا تویی ؟؟
    یومین با عصبانیت داد زد و گفت : هی گستاخ دستانش را ول كن
    آرام گفتم : یک لحظه ساكت یومین
    بعد همین طور كهدر چشمانش نگاه می كردم گفتم  : مثل اینكه من را با كسی اشتباه گرفتید
    سرش را تكون داد و گفت : نه تو یورایی من مطمئن هستم 
    آرام دستم  را بیرون كشیدم و گفتم : نه اشتباه می كنید اسم من سورا است نه یورا
    یک نامیدی جای امیدی كه در چشمانش موج می زد امد سرش را خم كرد و گفت : معذرت می خواهم
    و به آرامی از كنارم رد شد یک حسی من را دنبالش می كشاند نمی دانم چرا ولی نمیخواستم گمش كنم یومین به دنبالم امد و گفت : آگاشی كجا می روید مگر نمی خواستید معبد بروید ؟؟
    سرم را تكون دادم و گفتم : نه یومین تو برو خانه من زود می یایم
    با ترس گفت : آگاشی تنهایی خطرناك هست
    با جدیت نگاهش كردم و گفتم : مگر با تو نیستم وقتی می گویم برو یعنی برو
    سرش را تكان داد و گفت : نه آگاشی من نمی روم ممكن است  اتفاقی برایتان بیافتد
    كلافه از سمج بودنش گفتم : پس حرفی نزن دنبالم بیا
    هر جا میرفت دنبالش میرفتم تا اینكه از پایتخت بیرون رفت یومین دستمو گرفت و گفت : آگاشی دیگر نروید از اینجا دیگر واقعا خطرناك است
    با اخم دستم را كشیدم و گفتم : تو می ترسی نیا
    بعد به دنبالش از دروازه پایتخت بیرون اومدم یومین هم به دنبالم تا اینكه وارد یک جایی شد كه پر از مردم كثیف و ژولیده بود پسر بچه هایی كه صورتشان سیاه شده بود با بوی بد كثیفی دنبال هم می دویدند یكی از پسربچه ها  با دیدن مرد جوان با خوشحال دوید و گفت :  سامچو(عمو )اومدی ؟؟
    مرد جوان خم شد پسر بچه  در آغوشش پرید یومین بازویم را گرفت و گفت :آگاشی خطرناك است بیایید برگردیم
    بدان توجه بهش به همه جا نگاه كردم زنایی كه از مریضی ناله می كردند از ناراحتی اشك در چشمانم جمع شد اینها دیگر واقعا چگونه زندگی می كردند  از خودم و از این زندگی كه داشتم حالم بهم خورد كه صدایی من را به خودم اورد
    - خانم شما كی هستید ؟؟
    به پسر بچه ای كه با صورت سیاه شده نگام می كرد نگاه كردم لبخندی زدم و خم شدم و یک دستمال در ارودم و صورتش را پاك كردم  و گفت : من سوراهستم  تو نامت چیست ؟
    با لبخندی نگاهم كرد و گفت : من  هم جونیم هستم
    خنده اش خیلی با مزه اش كرده بود و دندان هایی كه افتاده بود رو به نمایش می ذاشت و این چهره اش را زیبا تر می كرد غرق لبخند زیباش بودم كه صدایی من را به خودم اورد
    - چرا به  دنبالم امدید ؟؟
    با ترس به مرد جوانی كه دنبالش كرده بودم نگاه كردم و گفتم : راستش ...
    از جایم بلند شدم و سرم را پایین انداختم كه  نزدیكم شد  یومین سریع جلویم امد و گفت : نزدیك تر نشو
    با تعجب به یومین نگاه كردم كه من سریع گفتم : ببخشید كه دنبالتان امدم راستش برای اینكه منو با کسی اشتباه گرفته بودید كنجكاو شده بودم
    لبخندی زد و دست جونیم رو گرفت و گفت : اشكال ندارد می توانید برگردید
    و از كنارمان رد شد متعجب به رفتنش نگاه كردم كه كنار یک زن جوان مریض نشست و از  جیبش یک دستمال دراورد شروع كرد به تمیز كردن صورت زن جوان اولین بارم بود كه همچین ادمهایی را می دیدم 
    خواستم بروم جلو كه یومین مانع شد با چشمان گریان گفت : آگاشی اگر خانم بفهمند شما اینجا  امدید من را می كشد
    دلم برایش سوخت سرم را پایین انداختم و گفتم : باشد برویم
    و به آرومی برگشتم و از انجا دور شدیم
    ــــــــــــــــــــــــــ
    تمام شب قیافه های تك تكشان جلوی چشمانم بود اصلا خواب به چشمانم نمی امد برای همین كلافه از جایم برخاستم  سكوت همه جا رو فرا گرفته بود آرام از اتاقم بیرون امدم به اسمان پر از ستاره نگاه كردم تا کنون پسر وزیر داخلی رو ندیده بودم ولی از انجایی كه همه ازش می گفتند یک ادم بی خیال و خوش گذران كه تمام وقتش رو در گیسانگ می گذراند دلم می خواست دوباره با قهوه ای به جنگل بروم از ان شب دیگر نرفته بودم آرام به سمت اصطبل راه افتادم دستی به یالش كشیدم و با صدای آرامی گفتم :
    - قهوه ای خوب هستی ؟ امشب می خواهم با هم خوش باشیم طوری كه فقط خودمو و خودت باشیم پس پسر خوبی باش
    آرام افسارش  را گرفتم به دنبال خودم كشاندمش در خانه را باز كردم و لباسم را  کمی جمع كردم و با یک حركت سوارش شدم و به سرعت به سمت جنگل تاختم دوباره حس پرواز  داشتم چشمانم  را بستم تا قشنگ باد را حس كنم با اینكه به مادرم  قول داده بودم دیگر با قهوه ای بیرون نروم ولی بازهم نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم كنار رودخانه سرعتم را كم كردم ارام پایین پریدم همینگونه   افسار به دست به سمت رو دخانه رفتم ارام خم شدم دستم  داخل آب فرو کردم سردیش تا استخوانم نفوذ كرد ولی بازهم دلم نمی خواست بیرون بكشم کمی به صورتم آب زدم حس قشنگی كه با باد به صورتم می خورد رو دوست داشتم ارام بلند شدم كه یک صدایی شنیدم به سمت صدا رفتم از بین درختا بود به آرومی از بینشون رد میشدم تا اینكه چشمم به یک مردی جوانی خورد كه با شمشیر در حال تمرین کردن بود انقدر قشنگ شمشیر ش را تكان میداد كه محو تماشایش شده بودم تا اینكه بالاخره خسته شد برگشت و با من چشم در چشم شد باورم نمیشد این مرد جوان همانی بود كه امروز صبح در راه معبد دیده بودمش......

     



    آنچه در قسمت بعد میخوانید:




    در یک حركت شمشیرش را به سمتم نشانه گرفت .....


     خنده ام گرفت اینكه دیگر سوال نداشت بلا استثناء در خانه ی گیسانگ


    از صدایش معلوم بود كه هنوز مست است


    به سمتش دویدم وبازویش را گرفتم


    دستش را روی صورتم گذاشت


    یک لحظه به ذهنم خطور کرد كه فرار كنم
    ...


    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog