تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Star in my heart E02

    شنبه 15 تیر 1392ساعت 07:32 ب.ظ
    سلام

    اینم از قسمت بعدی بچه ها این وب رو به دوستاتون هم معرفی کنید



    قسمت دوم

    ***************

     بهم  نزدیك شد و گفت : یورا بالاخره آمدی
    دوباره منو اشتباه گرفته بود با ترس عقب رفتم و گفتم : من یورا نیستم
    سر جایش ایستاد و گفت : درسته یورا دیگر زنده نیست
    بعد برگشت كنار یه درخت ایستاد یه نگاه به اسمون كرد و گفت : ولی چرا انقدر به آن  شباهت دارید؟!!!!
    با تعجب نگاش كردم كه نشست و تكیه اشو داد بهش و به زمین خیره شد اروم بهش نزدیك شدم و گفتم : یورا كیست ؟؟
    به چشمام نگاه كرد و بدون توجه به سوالم گفت : تو كیستی ؟
    سرمو پایین انداختم و گفتم : اسمم سوراست
    آروم زیر لب گفت : سورا ..یورا ..چقدر بهم شبیه اند
    به شمشیرش نگاه كردم و گفتم : مهارت رزمی تون خیلی خوب است
    دوباره به چشمانم نگاه كرد و گفت : دوست دارید؟
    سرم را تكان دادم كه لبخندی زد و گفت : یورا هم دوست داشت
    با دودلی گفتم : می شود  بهم یاد بدهید
    چند لحظه ای خیره بهم نگاه كرد و گفت : اشراف زاده هستید ؟؟
    سرم  را تكان دادم كه پوزخندی زد و گفت : برای چی می خواهید یاد بگیرید ؟
    اروم گفتم : چون علاقه دارم
    سرشو پایین انداخت و گفت : علاقه كافی نیست
    بعد بلند شد در یه حركت شمشیر را به سمتم نشانه گرفت با ترس نگاهش كردم چند لحظه ای فقط بهم نگاه كرد تا اینكه شمیرش را پایین اورد نفس حبس  شده ام  را بیرون دادم كه پشتش را بهم كرد و گفت : برگردید شب ها جنگل خطرناك است
    و ازم دور شد خواستم دنبالش برم ولی ترسیدم برگشتم سوار قهوه ای شدم به سرعت از انجا دور شدم

     

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     

    قرار بود وزیر داخلی بیاید همه در حال جمب و جوش بودند ولی من اصلا حوصله نداشتم لباس جدید پوشیده بودم و حسابی یومین به قول خودش خوشگلم كرده بود نمی دانم چرا از فكر ان مرد جوان بیرون نمی امدم همش چهره اش جلوی چشمانم بود بی حوصله از جایم بلند شدم به بیرون نگاه كردم دلم خواست یک بار دیگر ببینمش ولی كجا؟
    یهو یاد ان جایی كه دنبالش رفته بودم افتادم لبخندی زدم  واز اتاق بیرون امدم یومین با دیدنم به سمتم دوید و گفت : آگاشی كجا می روید ؟
    لبخند زدم و گفتم : معبد می خواهم بروم
    صدای مادررا شنیدم كه گفت : الان موقعش نیست
    برگشتم و با  چهره ی نگرانش رو به رو شدم خواستم حرفی بزنم كه صدای خنده بلند پدر رو شنیدم
    - دخترم این روزا زیاد می روی معبد نكند نگرانی ؟
    لبخندی زدم و گفتم : نه پدر
    و رویم را به سمت اتاق برگرداندم
    صدای مادر رو شنیدم كه داشت  میگفت:نكند یک اشتباهی انجام بدهد  این دختر خیلی سركش  است
    پدرم با جدیت گفت : سورا درست است برخلاف دیگر دخترها  است ولی دختر عاقل وبالغ ای است  و می داند كه نباید برخلاف خانواده اش عمل كند ته  سوو كجاست ؟
    دیگر وارد اتاقم شده بودم یومین با نگرانی گفت: آگاشی حالتان  خوب است ؟
    سرم را تكان دادم و گفتم : خوبم می توانی بروی
    نگاهش سراسر نگرانی بود ولی به ناچار بیرون رفت آهی كشیدم و سر جایم نشستم واقعا من عاقل بودم یا اینكه فقط به دنبال رویای مهارت رزمی بودم این فكری بود كه مدتها در ذهنم مشغولم كرده بود صدای شاد ته سوو رو شنیدم كه گفت: سورا كجاست ؟
    صدای عصبی پدرم را شنیدم كه  گفت : تا الان كجا بودی؟
    خنده ام گرفت اینكه دیگر سوال نداشت بلا استثناء در  خانه ی گیسانگ ها..!
    صدای شادش همچانان پا برجا بود
    - ااا ابوجی شما كه می دانید كه من كجا میروم پس برای چی سوال می پرسید
    - تو می دانی امروز كی قرار است بیاید
    با صدای بلند خندید و گفت : بله بله وزیر داخلی قراراست  تشریف فرما شوند
    - می دانی و انقدر بی خیال هستی ؟!!!
    از صدایش معلوم بود كه هنوز مست است
    - بله می خواهید دخترتان را بفروشید باید بروم به جایی تا کمتردر موردش فكر کنم
    صدای بلند عصبی پدر همه جا رو لرزاند
    - ساكت شو پسره ی احمق
    پوزخندی زدم معلوم بود كه اروبونی هم مثل من خوشحال نیست
    ته سوو بدون توجه به حرف پدر با صدای بلند من را صدا زد
    - سورا ...سورا كجاییی؟
    سریع از جایم بلند شدم بیرون اومدم كلاهش تقریبا افتاده بود تلو تلو راه میرفت امد سمتم و گفت : سورا خواهر كوچك من بیا كه اروبونیت حالش خوب نیست
    به سمتش دویدم و دستش را گرفتم و گفتم : اروبونی چرا انقدر نوشیدی ؟
    پوزخندی زد و بی توجه به پدر مادر گفت : برویم اتاق من كارت دارم
    به سمت اتاقش راه افتادیم اون  همیشه از بچگی حمایتم می كرد ولی الان تنها موقعیتی بود كه نمی توانست از این بلایی كه قراراست بر سرم بیاید نجاتم بدهد
    در اتاقش را بستم نشاندمش سر جایش
    سرشو بالا اورددر چشمانم نگاه كرد باورم نمیشد كه اشك در چشمانش جمع شده باشد
    با ناراحتی گفتم : اروبونی چرا خودت را به خاطر من اذیت می كنی ؟
    دستش را گذاشت روی صورتم و گفت : سورا خواهر كوچك و مظلوم من هیچ وقت فكر نمی كردم به این قیمت فروخته شوی
    لبخندی زدم و دستش را گرفتم و گفتم : ارو بونی اونطوریا هم كه تو می گویی نیست هر دختری بالاخره باید ازدواج كند چه بهتر كه با پسر وزیر داخلی كه نفوذشم برای خانواده ام خوب است
    سرش را پایین انداخت و گفت : تو خیلی خوبی كه به این دید به این قضیه  نگاه می كنی ولی خودت هم می دانی پسر وزیر چه ادم بی خیال و بی عرضه ای است كه همیشه به جای لباس های خوب و اشراف زاده لباس های معمولی می پوشد و تازه شنیدی كه می گویند كمی هم دیوانه است
    با تعجب نگاهش كردم دیگر واقعا از اینها خبر نداشتم
    به یک جایی خیره شد و گفت : من تو رو نجات می دهم و نمی گذارم با این پسر عروسی كنی




    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

     

    سرو صدا خوابیده بود و خیلی وقت بود كه وزیر داخلی با پسرش امده بود ولی من جرات اینكه چهرش را ببینم نداشتم از وقتی اروبونی در موردش اون حرفا رو زده بود ترسیده بودم دور تا دور اتاق می چرخیدم و با خودم می گفتم :‌تو نباید به این مسائل  فكر كنی تو فقط باید به خانواده ات و منفعتش فكر كنی
    ارام در اتاقم رو باز كردم بیرون امدم در یک لحظه به ذهنم رسیده بود كه فرار كنم به سمت اصطبل راه افتادم خیلی مواظب بودم كه كسی نبینتم ولی با صدای جیغ مانند یومین سر جایم ایستادم
    - آگاشی كجا می روید ؟
    چشمامو بستم یعنی دلم می خواست اون موقع خنجرم رو دربیارم زبون یومین رو قطع كنم  برگشتم و با لبخند الكی گفتم :‌داشتم یكم راه می رفتم اگر تو بگذاری
    نفس راحتی كشید و گفت : فكر كردم دارید فرار می كنید
    اخمی كردم و گفتم : نخیر من جراتشو رو ندارم
    یومین با هیجان گفت : آگاشی خانم صداتون كردند باید برید وزیر داخلی می خواد شما رو ببینه
    دیگه كارم تمامم شد اگریومین نبود راحت فرار می كردم ولی خانواده ام چی می شدند نفس عمیق كشیدم و رو كردم به یومین و گفتم : ظاهرم كه خوب است؟
    لبخندی زدو گفت : یههه آگاشی
    به سمت اتاق پدر راه افتادم قلبم تند تند میزد از ترس تمام وجودم میلرزید
    ارام به محافظ شخصی پدرم گفتم : ورودم رو اعلام كن
    سرش را تكان داد و گفت : اگاشی امدند
    صدای پدر امد كه گفت : بیاید تو
    كفشهایم رو دراوردم در را برایم باز كردند با سری پایین داخل شدم و همینطور بدون كمترین حرفی به سمت جایی كه باید میرفتم رفتم و نشستم صدای خنده وزیر رو شنیدم كه گفت : نه دختر نجیب و زیبایی دارید
    پدر با خوشحالی گفت : شما به ما لطف دارید پسر شما هم كمتر نیست
    وزیر با خنده گفت : خب نمی خواهی سرت را بالا بیاوری
    آرام سرم بالا ارودم اولین كسی رو كه دیدم پدر بود كه لبخندی از خوشحالی روی لبش بود رو به رویش وزیر داخلی كه پیرمردی با قیافه ی خندان بود كنارش رو نگاه كردم باورم نمیشد ان كسی رو كه می دیدم همان مرد جوان شمشیر زن باشد  .....

     


    آنچه در قسمت بعد می خوانید




    دختر زیبا و نجیبی دارید باعث خوشحالی من است كه با خانواده شما فامیل بشویم

    با صدای زوزه ی گرگ چشمهایم را باز كردم ....

    از ترس جیغ كوتاهی كشیدم و عقب رفتم



    و اما سوالات

    1- این قسمت چطور بود ؟؟
    2
    - کدوم شخصیت رو بهتر به تصویر کشیدم( هیچ کدام )


    نظر فراموش نشه



    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog