تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 1

    شنبه 15 تیر 1392ساعت 10:58 ب.ظ
    سلاااااااااام...501 سلاااااااام
    خوفید؟خوشید؟سلامتید؟
    این چهارمین وبیه که این داستان رو توش میذارم.بنابراین تا قسمت هشت زود زود میذارم.
    از اون به بعد شنبه و سه شنبه میذارم.یه داستان دیگه هم هست که بعد از تعیین اسم،تایپ و ساخت پوستر همینجا میذارم.
    اینم لینک آهنگی که این قسمت هست.
    http://www.4shared.com/mp3/kCJyaArP/OOPS.html
    pic

    سئول-2008

    -آخرین باره میگم.اگه میخوای اون عوضی زنده بمونه باید با پسر شریکم ازدواج کنی.البته راه برگشتی هم نداری حالا که باهاش نامزدی.

    -ازت متنفرم ولی فقط به خاطر اون اینکارو می کنم.اما بدون هیچ وقت نمیبخشمت و دیگه هم نمی خوام ببینمت.

    بدون هیچ تأسفی پشتشو به پدرش میکنه و میره.زندگی برای اون خیلی سخته.شاید از همه ی دنیا پولدارتر باشه اما به اندازه ی تمام دنیا زجر میکشه.این انتخابو که شاید برای خودش مثل رفتن به جهنم بود کرد ولی بدون اینکه بدونه داره به عشق واقعی زندگیش میرسه.

    ....................................................................................................................

    سئول-2005

    -جی را اینقدر بازیگوشی نکن و بیا داخل.

    -مامان یکم دیگه صبر کن میام.

    -نکن دختر سر تا پات پُر از گِله.پدرت ببینتت عصبانی میشه.

    -اَه باشه اومدم.

    همینطور که زیرلب غرغر میکنه به سمت خونه میره.جی را یه دختر بازیگوش ده ساله هست که از تمام دخترای دنیا خوشبخت تره.البته این فکر خودشه چون از همه پولدارتره.یه خواهر بزرگتر از خودش به اسم سی را و یه برادر کوچکتر به اسم جون سو داره.

    ....................................................................................................................

    منطقه ی فقیرنشین سئول-2000

    با وجود اینکه خیلی خسته هست و بدن ضعیفش دیگه توان نداره اما بازم تمام تلاشش رو میکنه.به خاطر خانوادش.از وقتی به دنیا اومده بود خانواده ی فقیری داشت ولی پدرو مادرش و همچنین خواهرش بهش امید زندگی میدادن.این پسر کوچولوی ده ساله با این افکار تونسته بود تا الآن همه ی سختی هارو تحمل کنه.

    ....................................................................................................................

    سئول-2007-هنرستان کیرین(زمان حال)

    بیول با خستگی به سمت ضبط میره و اونو خاموش میکنه.میاد کنار بقیه روی زمین میشینه.

    سورا دستاشو قلاب میکنه و بالا میبره تا خستگی تمرین از بدنش بیرون بیاد:واییییییییییییییییییییی خستم شد چرا استاد مین اینقدر به ما تمرین میده؟؟؟

    هانا:مثلاً بهترین گروه دختر هنرستانیما.بعدم به خاطر رقابتش با استاد لی اینکارو میکنه.

    گیوری:رقابت؟؟؟رقابت برای چی؟؟؟

    هانا:مگه نشنیدین میگن استاد مین عاشق استاد لی شده.استاد لی هم که استاد بهترین گروه پسر هنرستانه.ولی وقتی بهش اعتراف کرد و استاد لی قبولش نکرد اونم از حرصش میخواد ما از پسرا بهتر باشیم.

    سی را همینطور که طبق معمول به مزخرفات همگروهیاش گوش میده خمیازه ای میکشه:بسه دیگه.بلند شید باید تمرین کنیم.اگه استاد مین بیاد اینجوری ببینتمون حلق آویزمون میکنه.

    بیول:اااااااااااااااااااااااااااههههههههههههههههههه....دیوونه شدیم از دست این عجوزه.کی میشه فارغ التحصیل بشیم راحت شیم؟؟؟

    گیوری:اینقدر غر نزن.بلند شو.فارغ التحصیلم که بشیم تازه دردسرهامون شروع میشه.

    همشون با خستگی بلند میشن تا برای شوکیس آخر ماه آماده بشن.

    توی این هنرستان از بین دخترا اونا بهترین گروه بودن که با توافق همدیگه اسم گروه رو با استفاده از حروفه اول اسم هاشون انتخاب کرده بودن.گروه دابل اس جی اچ بی.و همینطور از بین پسرا هنرجوهای استاد لی بهترین گروه بودن.گروه دابل اس فایو او وان.که رقابت اصلی بین این دو گروه بود.رقابتی که اونا رو از خواهرا و برادرای خونی هم به همدیگه نزدیکتر خواهد کرد.

    .............

    سئول-2007-هنرستان کیرین(زمان حال)

    استاد لی:خوب پسرا همونطور که میدونید آخر این ماه شوکیس دارید که در اون با هنرجوهای استاد مین رقابت میکنید.ازتون انتظار دارم مثل همیشه بهترین اجرارو داشته باشید.

    هیون جونگ:ببخشید استاد شنیدم که مدیر بهتون میگفتن من باید با لیدر گروه دخترا اجرا داشته باشم.

    استاد لی:درسته.میخواستم زودتر بهت بگم ولی نشد.استاد جانگ یه آهنگ نوشتن که طراحی رقصش رو استاد یو به عهده گرفتن.به زودی هر دوتون برای یادگرفتن و تمرین رقص پیش ایشون میرید.برای تمرین لیریک و موارد مربوط به آهنگ هم پیش استاد جانگ فرستاده میشید.خوب دیگه موفق باشید و از همین الآن برید تمرین کنید.

    هر پنج نفر با صدایی که از ته چاه در می اومد حرف استاد رو قبول کردن.بعد از اینکه استاد از اتاق تمرین خارج میشه اولین نفر صدای جونگ مین در میاد:ااااااااااااییییییییییششششش.....بازم تمرین.فقط زور میگن.

    کیوجونگ که همه ی حواسش به هیون بود و به وضوح میدید که از عصبانیت همش داره رنگ عوض میکنه،میدونست الآن فقط منتظر یه تلنگره که منفجر بشه.بنابراین ترجیح داد جونگ مینو خفه کنه.پس با لبخندی مصنوعی رو به جونگ مین میکنه:جونگ مین عزیزم احساس نمیکنی خیلی حرف میزنی؟؟؟

    جونگ مین:ها؟؟؟؟!!!!

    کیوجونگ با چشم و ابرو و سر و هر چیزی که دم دستش بود به هیون جونگ اشاره کرد و به جونگ مین فهموند که به نفعشه خفه بشه.

    همشون تا دقائقی ساکت بودن تا اینکه یه دفعه هیون جونگ چنان فریادی زد که کل ساختمونو به لرزه انداخت و همونطور که از خشم میلرزید هر چی تونست به استاد لی،مدیر و صد البته سی را بد و بیراه گفت:مرتیکه ی هیچی نفهم.هیچ کدومشون درک ندارن.آخه من چجوری با اون دختریکه که رقیب خونیمه اجرا کنم.این دختره ی مغرور پولدار که هیچی از بدبختی و بی پولی نمیفهمه به چه دردی میخوره؟این همه دختر تو این هنرستان خراب شده ریخته آخه چرا اون؟؟؟؟؟

    هر چهارتاشون با چشمایی که مثل وزغ دراومده بود به هیون جونگ نگاه میکردن.هیون جونگ یه لحظه به خودش میاد و به پسرا نگاه میکنه:ها؟چیه؟آدم ندیدین؟؟؟

    یونگ سنگ با بیخیالی محض به هیون جونگ میگه:آدم دیدیم ولی مثل تو کولی ندیدیم.سی را از همه ی خواننده های دختر این هنرستان بهتره و حتی از همگروهیاش که خوشگل ترین دخترای این هنرستانن خوشگل تره.دیگه دردت چیه؟؟؟

    هیونگ جون:راست میگه خوب.من از خدامه فقط یه لحظه نگاهم کنه.اونوقت حالا که همینجوری از آسمون افتاده تو بغلت نمیخوای؟؟

    هیون جونگ:تو دیگه چی میگی جوجه؟؟من الآن اصلاً حوصله ندارما.اینقدرم از این دختره ی چندش تعریف نکنین.

    بدون هیچ حرف دیگه ای میذاره میره.

    کیوجونگ زیرلب میگه:خیلیم دلت بخواد.

    تنها کسی که تا اون موقع حرف نزده بود و تو فکر بود والبته باعث تعجب همه شده بود جونگ مین بود.خیلی عجیب بود که پارک جونگ مین وراج و سر خوش اینقدر ساکت باشه.

    .............

    هیون جونگ همینطور که با عصبانیت داشت مسیر راهرو طی میکرد ذهنش به سمت اولین و آخرین برخوردش با سی را کشیده شد.

    فلش بک-سه روز قبل

    سی را تا آخر شب به تنهایی تمرین کرد.به خاطر همین وقتی رسید خونه زیر پتوی گرمش خزید و در عرض چند دقیقه خوابش برد.به همین دلیل صبح دیر بیدار شد و البته دیر به مدرسه رسید.به محض پیاده شدن از ماشین به سرعت برق به سمت ساختمون هنرستان دوید.

    دقیقاً همون موقع که سی را وارد راهرو شد هیون جونگ هم داشت از اونجا رد میشد.سی را به خاطر سرعت زیادش به هیون برخورد کرد ولی چون خیلی عجله داشت بدون عذرخواهی به راهش ادامه داد.هیون که این وضعو دید کفری شد و داد زد:هییییییییییی...حداقل اگه کوری و جلوتو نمی بینی بد نیست عذرخواهی کنی.

    وباز هم سی را چون عجله داشت محلش نذاشت و به سمت اتاق تمرین رفت.

    زمان حال

    از اون لحظه به بعد هیون به طرز وحشتناکی از سی را متنفر شده بود.واین افکار بیشتر عصبانیش میکرد که:دختره ی پررو نه اون موقع عذر خواهی کرد نه حتی از اون به بعد اومد که اینکارو بکنه.فکر کرده کیه؟؟؟چون خیلی پولداره اینکارا رو میکنه یا چون زیادی خوشگله اعتماد به سقف کاذب گرفته؟؟؟؟

    یه لحظه خودش به حرفی که زد شک کرد.خوشگله؟؟؟؟مگه اون ازش متنفر نبود پس چجوری گفته بود خوشگله؟؟؟چون به هیچ نتیجه ای نرسید راهشو گرفت و رفت.

    .............

    ساعت ده شب بود که سی را توی بالکن اتاقش نشسته بود و ستاره هارو نگاه میکرد.ولی فکرش جای دیگه ای بود.فقط به این فکر میکرد که چرا اون دو نفر پدر و مادر اون بودن؟؟؟این سؤالی بود که از بچگی جوابی براش پیدا نکرده بود.پدرش یه تاجر پولداره که کمپانی،مجتمع تجاری و کارخانه ی تولید کیف و کفش داشت.ولی قبل از اون بازیگر معروفی بود که لنگش پیدا نمیشد.جونگ ایل وو.به واسطه ی یکی از فیلمایی که با لیم یونا بازی کرده بود با هم آشنا شده بودن و دو سال بعد از دوستیشون با هم ازدواج کردن.و حالا سؤالی که بیشتر ذهنش رو مشغول کرده بود این بود که چرا اون باید از خوانندگی دست بکشه وقتی که مادرش هم خواننده بوده و اینکه چرا اون باید جانشین پدرش در کمپانی باشه اونم با وجود برادر کوچکترش؟؟؟ولی خوب به هر حال اون یه دختر لجباز بود که حاضر نبود از اهداف و آرزوهای خودش به خاطر والدینش بگذره.باید کاریو که شروع کرده بود تموم میکرد.باید بزرگترین خواننده ی جهان میشد.

    .............

    هرچی که به روز اجرای شوکیس نزدیک میشدن استرس بیشتری سراغشون میومد.البته سی را استثنا داشت.خودشم نمیدونست چرا ولی هیچوقت استرس نداشت.شاید به نظر خودش از بچگیش خواننده به دنیا اومده بود.

    اون روز باز هم برای تمرین با هیون داشت میرفت تا آهنگ جدیدشون که اسمش اوپس بود(آهنگ جینا)رو تمرین کنن.همینکه چشم هیون جونگ بهش افتاد طبق معمول بهش چشم غره ای رفت و روشو برگردوند و رفت.سی را که تا اون روز هنوز از این کارای هیون جونگ سر در نمی اورد این دفعه واقعاً عصبانی شد.باید میفهمید دلیل این رفتارای هیون جونگ چیه.بنابراین قبل از اینکه تمرین رو شروع کنن رفت تا باهاش صحبت کنه.

    سی را:ببخشید هیون جونگ شی؟؟

    هیون جونگ نگاه سردی بهش انداخت:بله سی را شی؟؟مشکلی پیش اومده؟؟

    سی را باز هم از این نگاه و لحن سرد هیون جا خورد ولی سعی کرد خودشو کنترل کنه و موفق هم شد:خواستم در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم.

    هیون جونگ:گوش میکنم.

    سی را نفس عمیقی کشید و شروع کرد:راستش این چند وقته که با هم تمرین میکنیم شما جوری برخورد میکنید انگار من جنایتی مرتکب شدم.میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟؟

    هیون جونگ با تعجب بهش نگاه کرد:یعنی نمیدونید چی شده؟؟؟؟!!!

    سی را یه لحظه شک کرد.مگه قبلاً همدیگرو دیده بودن که بخواد اتفاقی بیوفته؟؟فقط چند بار هیونو همگروهیاش رو از دور دیده بود.با اکراه پرسید:باید بدونم؟؟

    هیون واقعاً فکر کرد این دختر دیوونست.بنابراین سعی کرد خیلی خونسرد جوابش رو بده:چند روز پیش خیلی عجله داشتین و وقتی داشتین میدویدین به من برخورد کردین و بدون عذرخواهی و احساس تأسفی راهتونو گرفتین و رفتین.

    سی را یه لحظه کپ کرد.به خاطر عجله ای که اونروز داشت قیافه ی شخصی رو که بهش برخورد کرده بود ندیده بود.یعنی اون پسر واقعاً هیون جونگ بود؟؟ولی در اون موقع به جای اینکه احساس تأسف کنه یادش به حرفایی که هیون اونروز بهش زده بود افتاد و با عصبانیت و صدایی که از خشم میلرزید به هیون جونگ توپید:یااااا کیم هیون جونگ با وجود اینکه میدونستی خیلی عجله دارم و اگه دیر برسم استاد مین کلمو میکنه بازم انتظار عذر خواهی منو داشتی؟؟؟بعدم با اون حرفی که به من زدی الآن کسی که باید عذرخواهی کنه تویی نه من.من اونروز واقعاً حتی صورتتم ندیدم اونوقت حتی بعد از اون هم انتظار داشتی بیام و عذرخواهی کنم؟؟؟

    هیون جونگ واقعاً احساس تأسف کرد.درست بود.تقصیر سی را نبود که بهش برخورد کرده بود به هر حال خودشم حواسش نبود.با این حال بازم نباید اون حرفو به سی را میزد.با لحن متأسفی که باعث تعجب سی را شد گفت:متأسفم سی را شی.شما درست میگید من نباید اون حرفو میزدم.به هر حال خودمم حواسم نبود.واقعاً معذرت میخوام.

    سی را صداقتو از حرفای هیون متوجه شده بود:اشکال نداره هیون جونگ شی.منم متأسفم.هم به خاطر اون روز و هم به خاطر حرفایی که چند لحظه پیش زدم.ولی میشه یه چیزی ازتون درخواست کنم؟

    هیون جونگ:البته.

     سی را:راستش با این وضع انگار قراره از این به بعد با هم اجرا و تمرین داشته باشیم.میشه خواهش کنم اینقدر رسمی با هم صحبت نکنیم؟؟

    هیون جونگ هم خوشحال شد.البته خودشم زیاد از رسمی بودن خوشش نمیومد.پس با ذوق گفت:حتماً.

    از اون به بعد با هم خیلی صمیمی شدن.میگفتن و میخندیدن.طوری بود که سی را دیگه هیون جونگ رو برادر خطاب میکرد.برادری که بعدها تقریباً برادر واقعیش شد.


    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog