تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 2

    یکشنبه 16 تیر 1392ساعت 12:03 ق.ظ
    این هم قسمت دو.
    pic

    دخترا توی اتاق تمرین نشسته بودن و درباره ی پسرا با هم حرف میزدن.

    گیوری:نظرتون درباره ی پسرا چیه؟؟؟

    هانا:از چه لحاظ؟؟

    گیوری:خوندن،رقص و از اینجور چیزا دیگه.

    هانا:صداشون واقعاً عالیه.ولی رقص خیلی نه.هنوز بدناشون خشکه.

    سورا:راست میگه ولی صدای یونگ سنگ با وجود اینکه خوبه یکم خش داره.(قبل از عمل حنجرش)

    بیول:صدای جونگ مین خیلی عالیه.از بین خواننده های مرد کره خیلی کم پیدا میشه که صداشون با وجود کلفت بودن اینقدر زیبا و رسا باشه.

    سورا:تو چی میگی اونی؟

    سی را:به نظر من صدای هرکدومشون زیبایی های خاص خودش رو داره.صدای هیون جونگ و هیونگ جون آدمو جذب میکنه.صدای کیوجونگ آرامش میده.یونگ سنگ با صداش جادو میکنه جدا از خشی که توی صداشه.ولی جونگ مین صداش تکه.نمیدونم چجوری بگم ولی با بقیه فرق میکنه.

    گیوری:ولی اونی احساس نمیکنی این چند وقته خیلیییییییییییییی با هیون جونگ جور شدی؟؟

    سی را که اصلاً منظورش رو متوجه نمیشد با تعجب نگاهش کرد:منظورت چیه؟؟

    بیول:مثلاً اونو گروهش رقیبمونن.اونوقت تو اینقدر با هیون جونگ میگی و میخندی؟؟

    سی را:رقابت و دوستی از هم جدان.رقابت ما و اونا وقتیه که اجرا داشته باشیم.من دلیلی نمیبینم به خاطر رقابتمون نتونم با هیون جونگ اوپا دوست باشم.

    همشون با فک هایی که به زمین چسبیده بود نگاهش میکردن.این کی بود که جلوشون نشسته بود؟مسلماً جونگ سی را نبود.اون دختری نبود که به همین راحتی بذاره پسری بهش نزدیک بشه چه برسه به اینکه باهاش دوست بشه و صد البته عمراً اگه سی را بخواد اونو اوپا خطاب کنه.هانا سریعتر از بقیه خودشو جمع و جور کرد و با صدایی سرشار از اعتراض بهش توپید:اوپا؟؟؟!!!تو مگه از این کلمه متنفر نبودی؟؟؟؟چجوری الآن داری اونو به کار میبری؟؟بعدشم منظورت از دوستی چیه؟؟نکنه....

    سی را:درسته بدم میومد ولی الآن دیگه بدم نمیاد.هیون جونگ برای من مثل برادرمه.برادری که صمیمی ترین دوستم هم هست.هیچ چیز خاصی هم بین ما نیست.پس اون فکرای منحرفتون رو جمع و جور کنین.

    از جاش بلند شد تا برای تمرین با هیون جونگ بره.اما قبل از اینکه از در بره بیرون گفت:بلند شید برید تمرین کنید.به اندازه ی کافی استراحت کردید.

    بعد از گفتن این حرف رفت.بقیه هم بلند شدن تا به ادامه تمرین خسته کنندشون برسن.

    .............

    روز شوکیس فرا رسید.همه در حال دوندگی بودن تا اجرای اون روز بی عیب و نقص برگزار بشه.طراح های لباس بهترین تلاششون رو برای طراحی لباس هردو گروه کرده بودن.جدا بر اون نوع دوخت لباس ها زیباییشون رو دوچندان میکرد.مدیر هنرستان سعی کرده بود بهترین استایلیست ها رو پیدا کنه.استرس همه با نزدیک شدن زمان اجرا بیشتر میشد.ولی با این حال طبق معمول سی را خیلی ریلکس منتظر نشسته بود.

    هانا که این آرامش سی را رو دیده بود اعصابش به هم ریخت:ااااااااااااااااااههههههههههه اونی میشه اینقدر ریلکس نباشی؟؟؟داری اعصابمو خط خطی میکنی.

    سی را نیم نگاهی بهش کرد و دوباره با ناخنهاش مشغول شد.

    هانا:اونیییییییییییییییییییی؟؟؟؟

    سی را انگشتشو رو گوشش میذاره و یکم ماساژش میده:میشه اینقدر جیغ نزنی؟؟کر شدم.خوب استرس ندارم.زورکی که نمیشه.

    گیوری کنارش میشینه:اونی واقعاً چیکار میکنی که هیچوقت استرس نداری؟

    سی را:نمیدونم.

    بیول با تعجب نگاهش میکنه:آخه مگه میشه؟؟؟

    سی را:چرا نمیشه؟؟؟

    سورا هم میاد سمت چپش روی راحتی که توی استودیو بود میشینه:آخه اینجور مواقع همه استرس میگیرن.مخصوصاً ما که خواننده های تازه کاریم.من هیچوقت دلیل این آرامشتو نمیفهمم.

    سی را:خودمم نمیفهمم.

    سی را از سر جاش بلند میشه:بلند شین بریم.استاد مین داره صدامون میکنه.وقت اجرا هست.اینقدر هم استرستونو جلوی پسرا نشون ندین خودشونو دست بالا بگیرن.

    و از استودیو میره بیرون.دخترا هم پشت سرش راه میوفتن.

    .............

    هیونگ جون توی استودیو رژه میره و بالا پایین میپره:وای وای وایییییییییییی...چیکار کنم؟؟دارم از استرس میمیرم.

    کیوجونگ دستشو روی شقیقش میذاره و یکم ماساژش میده:میشه اینقدر رژه نری؟؟؟داری روی اعصابم یورتمه میری.(شباهت رو دقت کردین؟سی را هم تقریباً همینکارو انجام داد)فکر کردی ما استرس نداریم؟؟به جاش دو دقیقه بگیر بشین تا آروم شی.اینجوری میکنی استرست بیشتر میشه.

    یونگ سنگ سرشو به معنای تأکید حرف کیوجونگ تکون میده:راست میگه.یکم هم آب بخور آرومتر میشی.

    هیونگ جون هم مثل بچه های حرف گوش کن حرف مامان باباشو گوش میکنه و مؤدبانه میره یه گوشه میشینه.

    هیون جونگ چند روز بود کاملاً حواسش به جونگ مین بود.این مدت خیلی ساکت و آروم شده بود.سرش به کار خودش بود.به کسی گیر نمیداد.و از همه مهمتر به یه چیزی فکر میکرد که امکان نداشت حتی اگه ازش بپرسن بهشون بگه.با این حال دلو زد به دریا:هی جونگ مین چته ساکتی؟؟؟

    جونگ مین که اصلاً تو باغ نبود گیج و منگ نگاهش میکنه.

    هیونگ جون:چته اسب هویج خور؟؟(اسب هویج خور باباته!!)

    جونگ مین چشم غره ای بهش میره:تو چی میگی بز کوهی؟؟(مؤدب باش عزیزم)

    هیون جونگ:دعوا نکنین.تو هم بحثو عوض نکن.گفتم چته اینقدر ساکتی؟

    جونگ مین که اصلاً دلش نمیخواست درباره ی این موضوع حرف بزنه یا ازش بپرسن سعی کرد یه جوری هیون جونگ رو بپیچونه:چیزیم نیست.

    هیونگ جون:خودتی.

    کیوجونگ:ای بی تربیت.ساکت باش. مگه چی گفت؟

    هیونگ جون:هیچی فقط فکر کرده ما ... هستیم.معلومه یه چیزیش هست که این چند روز خفه خون گرفته.(بی ادب)

    جونگ مین با عصبانیت بهش نگاه میکنه:باشه هم به تو هیچ ربطی نداره.

    یونگ سنگ:جونگ مین بس کن.حالا این یه چیزی گفت.خوب بگو چت شده که اینقدر بهم ریختی.

    جونگ مین بلند میشه به سمت در استودیو میره:از دوست دخترم جدا شدم.تموم شد؟؟

    از استودیو میره بیرونو درو محکم میکوبه به هم.

    هیون جونگ با تعجب به بقیه که دست کمی از خودش نداشتن نگاه میکنه:دوست دختر؟؟مگه دوست دختر داره؟؟

    کیوجونگ:لابد داره دیگه.

    هیونگ جون دستاشو میاره بالا و با ذوق میگه:بسه بسه.اجرای دخترا شروع شد.

    بقیه هم ساکت میشن و از تلویزیون توی استودیو اجرای دخترا نگاه میکنن.

    .............

    خیلی ناراحت و عصبی بود.چطور تونسته بود با برادراش اینطور حرف بزنه؟چطور تونسته بود ناراحتیش رو سر اونا خالی کنه؟اصلاً چه مرگش بود؟چرا به خاطر این موضوع اینقدر ناراحت بود و به هم ریخته بود؟مگه اینقدر مهم بود که بخواد بخاطرش پرخاشگر بشه؟به هر حال خودشم بی میل نبود اینکارو انجام بده.این کاری که پدرش کرده بود ممکن بود به نفعش تموم بشه.چرا برنگرده به حالت قبلش و همون پارک جونگ مین سرخوش بشه؟حداقل میتونه نسبت بهش خوش بین باشه و سعی کنه به دستش بیاره.فکر کردنو کنار گذاشت.کم کم نوبت اجرای اونا بود.باید خوب به نظر میرسید.توی آینه ی راهرو به خودش نگاه کرد و لبخندی زد:این تویی پارک جونگ مین.درست انجامش بده.فایتینگ!!

    .............

    اجرای پسرا هم به پایان رسید.اجرای هردو گروه فوق العاده بود.کاملاً بی عیب و نقص.بعد از پایان شوکیس رؤسای کمپانی های مطرح کره به هردو گروه پیشنهاد ورود به کمپانی هاشون رو داده بودن.نه به لیدرهای گروه ها،بلکه در دیداری که بعد از شوکیس با مدیر هنرستان و اعضایی از هردو گروه که پیشنهاد تشکیل گروه هارو داده بودن داشتن.پارک جونگ مین و جونگ سی را.در بین کمپانی ها بر حسب اتفاق هم جونگ مین و هم سی را کمپانی دی اس پی رو انتخاب کردن.از اون به بعد مدیر خسیس هنرستان با وجودی که همیشه بهترین هارو مهیا میکرد یکم احساس آرامش کرد که دیگه لازم نیست برای بهترین گروه های هنرستانش خرج اضافی بکنه.همه مخارج و سرمایه گذاری ها به عهده ی کمپانی بود.گروه های دابل اس فایو او وان و دابل اس جی اچ بی هر دو دیگه عملاً از هنرستان فارغ التحصیل شدن چون زودتر از چیزی که باید پله های ترقی رو طی کرده بودن و حالا وارد بازار کار بیرحم هنر و موسیقی شده بودن.

    .............

    اون روز براشون بهترین روز زندگیشون بود.روزی که آخرین روز پوشیدن فرم مدرسه و شنیدن غرغرهای استاد مین و استاد لی بود.اون روز مدیر خسیس جشن بزرگی به پاس تشکر از هنرجوهای گرامیش که پول های نازنینش رو هدر نداده بودن در تالار بزرگترین هتل کره برگزار کرد.جشنی که باعث شد مرغ عشق هایی که تا حالا حتی رو در رو با هم حرف نزده بودن و نه حتی از نزدیک همدیگرو دیده بودن چه برسه عشقشون رو ابراز کنن و صد البته حتی تصورش رو نمیکردن که طرف مقابل دوستشون داشته باشه به هم برسن.همیشه به لطف رقابتشون همدیگرو از دور دیده بودن.ولی حالا به لطف این جشن بعدها تا مرحله ی ازدواج هم پیش خواهند رفت. 

    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog