تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 3

    یکشنبه 16 تیر 1392ساعت 12:29 ب.ظ
    و این هم قسمت سه.

    جشن بسیار با شکوه و مجللی بود.گروه های دابل اس حسابی ذوق مرگ بودن.به خصوص بیول جوگیر.ولی از طرف دیگه بقیه ی هنرجوهای هنرستان داشتن از حسادت میترکیدن.قبل از اون با تیکه انداختن و غیبت کردن در مورد هردو گروه حسادتشون رو تخلیه میکردن.اما حالا امکان نداشت.همه از عصبانیت با لبو هیچ فرقی نداشتن.این حسادت حتی بین استادان هم بود.اونا به استاد مین و استاد لی حسادت میکردن و از این حرص میخوردن که چرا هنرجوهای اونا تا این حد نتونستن پیشرفت کنن.یعنی اینقدر بی عرضه ان؟؟؟

    اما موضوع جالب برای دخترا این بود که استاد لی همش استاد مین رو زیر نظر داشت.به جز اون پنج نفر تنها کسایی که متوجه این طرز برخورد استاد لی شده بودن پسرا بودن.خیلی چیز شگفت انگیز و تعجب آوری بود.استاد لی که استاد مین رو رد کرده بود چطور الآن تا این حد اونو زیر نظر داشت؟؟

    بالأخره زمان رقص فرا رسید.دخترا و پسرای لوس و سبک با بی جنبگی تمام به طرف مقابلشون پیشنهاد رقص دادن.چند تا از هنرجوهای درست و حسابی هم به بیول،گیوری و هانا پیشنهاد دادن.اون دو تا هم به جمع پیوستن و رقصشون رو شروع کردن ولی گیوری نرفت.تو فکر بود که دستی رو جلوش دید با شنیدن صدای اون شخص کاملاً از فکر در اومد.اون شخص بدون شک کیم هیون جونگ بود.با تعجب بهش نگاه میکرد.رقیبش چطور جرأت کرده بود بهش پیشنهاد رقص بده.اگر هم میخواست با یکی از اعضای گروهش برقصه قطعاً اون سی را بود.پس چرا اونو انتخاب کرده بود؟؟هیون که دید گیوری نمیخواد از شک در بیاد دستشو جلوی صورتش تکون داد تا به خودش بیاد و با لبخند دلنشینی بهش گفت:خوشگل خانوم خستم شدا.قبول نمیکنی؟

    گیوری هم یکم قرمز شد ولی اونم با هیون به بقیه ملحق شد.از طرف دیگه هیونگ جون با نگاهش همش سورا رو میپایید.دلش میخواست بهش پیشنهاد رقص بده ولی میترسید اون قبول نکنه و ضایع بشه.ولی اگر هم دیر میجنبید سورا با یکی دیگه برای رقص میرفت.تو همین فکرا بود که کیوجونگ بهش سقلمه زد:چشمات چپ شد.اگه میخوای باهاش برقصی خوب برو.

    هیونگ جون یکم ناامیدانه بهش نگاه کرد:به نظرت قبول میکنه؟

    کیوجونگ:این جوری که من فهمیدم سورا از بقیه پایه تره.حتماً قبول میکنه.

    هیونگ جون هم دلو زد به دریا و به سورا گفت.اون قبول کرد و دوتایی رفتن که برقصن.

    استاد لی هم که دید چشمهاش دارن در میان بیخیال نگاه کردن شد و رفت سمت استاد مین و برای اینکه سر حرف رو باز کنه گفت:خیلی عالی بودن،نه؟

    استاد مین یه لحظه از دیدن استاد لی کنارش شکه شد ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد:بله.مسلماً لیاقتشو داشتن.

    استاد لی که اصلاً حوصله ی طفره رفتن نداشت ترجیح داد سریعتر حرفشو بزنه و راحت شه:دوست دارم.

    استاد مین بیچاره هم کپ کرد.کی بود داشت این حرفارو میزد؟؟داشت از ذوق میترکید ولی بر خلافش خیلی ملایم گفت:احیاناً منو با شخص دیگه ای اشتباه نگرفتین؟چون مطمئنم کسی که منو رد کرد خود شما بودین.

    استاد لی یه لحظه ناامید شد ولی جواب داد:اون موقع از احساساتم مطمئن نبودم و سعی در انکارش داشتم.ولی دیدم نمیشه به خاطر همین تصمیم گرفتم بهت بگم.فعلاً مهم این نیست.قبولم میکنی؟

    استاد مین هم دید بچه با پای خودش اومده اعتراف کرده قبولش کرد و با پیشنهاد استاد لی تصمیم گرفتن برای دور بعد برن برقصن.

    این وسط کیوجونگ و سی را همش بهم نگاه میکردن.ولی هیچ کدوم به خودشون جرأت نمیدادن که برن جلو و ببینن درد طرف مقابلش چیه.از اونجایی که سی را خیلی مغرور بود عمراً اینکارو انجام نمیداد.ولی از اونجایی که کیوجونگ بچه ی خوب و ساده ای بود بالأخره جرأت کرد و جلو رفت:اشکالی نداره اینجا بشینم؟

    سی را هم نیم نگاهی بهش کرد:البته.

    همونطور که یواشکی سی را رو نگاه میکرد آروم نشست روی صندلی کنارش:حوصلتون سر نرفته؟

    سی را که روبروش رو نگاه میکرد جواب داد:چرا.

    کیوجونگ یکم این دست اون دست کرد:میشه بریم بیرون؟

    سی را قبول کرد و با هم به حیاط پشت هتل رفتن.روی تابی که اونجا بود نشستن و آسمون رو تماشا کردن.

    سی را آسمون رو با حالت خاصی نگاه میکرد:خیلی قشنگه.با وجود اینکه ستاره ها و ماه همیشه هستن و یه چیز تکراریه ولی هیچ وقت خسته کننده نمیشه.

    کیوجونگ که از طرز حرف زدن سی را تعجب کرده بود با چشمای گشاد شده اش بهش نگاه کرد.سی را خیلی خشن بود.اصلاً نمیخندید.با کسی به جز دوستاش حرف نمیزد.هیون جونگ هم استثنا بود.سی را سنگینی نگاه کیوجونگ رو روی خودش حس میکرد.ولی دلیلشو نمیفهمید.خودش توی این چند سالی که باهاش توی یه هنرستان بود ازش خوشش اومده بود.خیلی مؤدب بود و در عین حال احترام میذاشت.اینو از برخوردش با بقیه ی هنرجوها فهمیده بود.نسبت به بقیه ی همگروهیاش هم رفتارش مردونه تر بود.صورت آرومش هم جذبش کرده بود.واسه همین امروز همش نگاهش میکرد.اما هر چی فکر میکرد دلیل نگاه کیوجونگ رو نمیفهمید.

    اما چیزی که باعث شد شکه اش کنه حرکت ناگهانی کیوجونگ بود که دستهاش رو روی شونه های سی را گذاشت و اونو سمت خودش برگردوند.

    کیوجونگ:واقعاً نمیتونی بفهمی؟یعنی درکش اینقدر سخته؟

    سی را داغ کرده بود و قلبش داشت تند تند میزد.فقط خدا خدا میکرد که کیو ولش کنه.اصلاً نمیفهمید چرا به خاطر اینکار کیوجونگ اینطوری شده بود.از طرف دیگه از حرفای کیوجونگ هیچ سر در نمیاورد:منظورت چیه؟

    کیوجونگ با همون اخم و عصبانیتی که تو نگاهش بود جوابشو داد:اینکه عاشقتم.اینکه بدون تو نمیتونم زندگی کنم.یعنی از نگاهم معلوم نیست...

    سی را نذاشت ادامه بده و انگشتشو روی لبش گذاشت.تنها چیزی که تونست بگه این بود:منم دوست دارم.کنار لب کیوجونگ رو بوسید و به سرعت از اونجا دور شد.

    بعد از رفتن سی را کیوجونگ دستش رو گذاشت رو قلبش.اونقدر تند میزد که احساس میکرد الآن منفجر میشه.باورش نمیشد سی را هم دوستش داشته باشه و چیزی که از اون غیر قابل باورتر بود این بود که سی را اونو بوسیده بود.ولی یه احساس شادی بچگانه در وجودش میجوشید که باعث شد از ته دل لبخند بزنه.همونطور که لبخندش رو حفظ کرده بود داخل تالار برگشت.

    .............

    سی را بعد از اینکه کیوجونگ رو بوسید و ترکش کرد به سمت سرویس بهداشتی هتل رفت.اونقدر داغ کرده بود که صورتش سرخ شده بود.به خودش توی آینه نگاه کرد.باورش نمیشد خودش باشه.اون هیچ وقت از مردا خوشش نمیومد.حتی برادرش.خودشم نمیدونست که چجوری اینقدر با هیون جونگ گرم گرفته بود.در مورد کیوجونگ هم همینطور بود.ولی تا الآن فکر میکرد فقط از کیوجونگ خوشش میاد.اما توی همون چند دقیقه متوجه شده بود احساسی که نسبت بهش داره در واقع عشقه.داشت از خوشحالی به مرز انفجار میرسید.با این حال خودشو کنترل کرد و بعد از تجدید آرایش اون هم به تالار برگشت.

    اون شب برای همه اعضای دابل اس ها شبی به یاد موندنی بود.حتی برای جونگ مین که اون شب از عصبانیت تا مرز انفجار رفته بود.اون شب شبی بود که همشون رقابت رو کنار گذاشتن و برای هم دوستایی ابدی شدن.دوستایی که تا آخر عمر هم همدیگرو ترک نکردن و مثل خواهر و برادرای واقعی کنار هم موندن.
    این هم اسم دخترا
    جونگ سی را(لیدر و تشکیل دهنده ی گروه)
    سورا
    بیول
    هانا
    گیوری

    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog