تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 4

    یکشنبه 16 تیر 1392ساعت 12:29 ب.ظ
    قسمت چهارم.

    روز بعد از جشن همه ی اعضای هردو گروه برای بستن قرارداد به کمپانی دی اس پی رفتن.وارد که شدن برق از سر همشون پرید.باورشون نمیشد قراره توی همچین کمپانی بزرگی مشغول به کار بشن.به علاوه اون همه خواننده ی مشهور رو یه جا دیدن کار خیلی سختی بود و اونا الآن تقریباً با اون خواننده های مشهور همکار بودن.دفتر رئیس کمپانی طبقه ی هجدهم بود.از اونجایی که اونا هنوز مدیر برنامه نداشتن در نتیجه با استاد هاشون رفته بودن.بعد از بستن قرارداد دو نفر وارد دفتر شدن.رئیس کمپانی اون دو نفر رو به عنوان مدیر برنامه های گروه ها استخدام کرده بود.لی یون سو برای گروه دابل اس جی اچ بی و گو مین هو برای گروه دابل اس فایو او وان.بعد از بستن قرارداد هر گروه با ون خودش برای رفتن به خونه ای که کمپانی براشون در نظر گرفته بود آماده شدن.دو تا خونه ی بزرگ و شیک کنار هم در یکی از بهترین منطقه های سئول،گانگنام.البته وقتی دخترا سوار ون شدن سی را پیچوندشون و در رفت.کیوجونگ هم دقیقاً همینکارو کرد.اما هیچ کدوم از اعضا نمیدونستن که از گروه دیگه هم یکی در رفته و کیوجونگ و سی را قراره همدیگرو ملاقات کنن.این وسط فقط و فقط یه نفر بود که از این موضوع اطلاع داشت و داشت از عصبانیت میترکید.

    .............

    کیو جونگ و سی را قرار گذاشته بودن تا همدیگرو در یکی از پارک های نزدیک کمپانی ببینن.اونجا بود که کیوجونگ رسماً از سی را در خواست کرد که دوست دخترش باشه.البته نه برای اینکه ازش سوء استفاده کنه و بعد از یه مدت باهاش بهم بزنه.بلکه این برای مدتی بود تا همدیگرو کاملاً بشناسن و از خصوصیات و علایق همدیگه مطلع بشن.تا در مراحل بعد نامزد بشن و با هم ازدواج کنن.چیزی که شاید در مراحل اولیش باعث نابودی زندگی هردوشون شد اما بعد از اون تونست از همه ی دنیا خوشبخت ترشون کنه.

    در حینی که کیوجونگ از سی را درخواست میکرد هزاران عکس ازشون گرفته شد بدون اینکه خودشون بفهمن.عکسا و اخبارهایی که یه نفرو به شدت عصبی کرد و اونو تا مرز جنون کشوند و باعث شد نقشه های شیطانیش رو عملی کنه.

    روابط  کیوجونگ و سی را روز به روز بهتر میشد و عشقی که به هم داشتن با گذشت زمان محکمتر.البته دوستانشون از این موضوع هیچ اطلاعی نداشتن.روزی که سی را متوجه شد پدرش هم از دوستیش با کیوجونگ خبر داره دنیا رو سرش آوار شد.اون روز...

    خدمتکار به سمت اتاق سی را رفت تا بهش اطلاع بده که پدرش باهاش کار واجبی داره و میخواد همین الآن ببینتش.سی را هیچ تعجبی نکرد.حتماً میخواست همون حرفای همیشگی رو بهش بزنه "خوانندگی رو بذار کنار.کی میخوای بزرگ بشی؟تو جانشین من در شرکت خواهی بود و باید از همین الآن آموزش های لازم رو ببینی." حرفایی که هیچ وقت تمومی نداشت و برای سی را خیلی تکراری و خسته کننده شده بود.بعد از اینکه یکم سر و وضعش رو مرتب کرد به اتاق کار پدرش رفت.وقتی وارد شد پدرش پشت بهش ایستاده بود و منظره ی روبروش رو از پنجره تماشا میکرد.تک سرفه ای کرد تا اونو متوجه خودش کنه.با تک سرفه ی سی را برگشت و روی صندلی اش نشست.با اشاره دست هم به سی را فهموند که میتونه بشینه.بعد از اینکه نشست صحبت هاش رو شروع کرد:میدونم وقتی خدمتکار صدات کرد چه فکری پیش خودت کردی.اینکه میخوام حرفای همیشگی رو بهت بزنم.ولی باید بهت بگم در اشتباهی.حرفایی که امروز بهت میزنم خیلی با همیشه تفاوت داره و شاید بعد از شنیدنشون پیش خودت فکر کنی که من از کجا فهمیدم و عصبانی بشی.با این حال تا آخرش گوش کن بعد تصمیم بگیر.

    سی را واقعاً متعجب شده بود که میخواد چی بهش بگه که اینهمه مقدمه چینی لازم داره و دلش میخواست هر چه زودتر حرفاش رو بشنوه.ولی بعد از شنیدنشون انگار یه بشکه آب یخ روی سرش خالی کرده بودن.اون لحظه بود که دعا میکرد کاش به عقب برگشته بود و هیچ وقت اون حرفارو نمیشنید.

    بعد از اینکه به اتاقش برگشت تمام شب رو به حرفای پدرش فکر میکرد.آخرش هم نتیجه ای که گرفت این بود.به سرعت همه ی وسایلش رو جمع کرد و آماده ی رفتن شد.بدون اینکه کسی متوجه بشه عمارت رو برای همیشه ترک کرد.صبح زود هم تمام پول هایی رو که تو کارت هاش بود به حسابی که کمپانی براش در نظر گرفته بود منتقل کرد تا اگه پدرش حساب هاش رو مسدود کرد سرش بی کلاه نَمونه.بعد از اون به کیوجونگ زنگ زد و بهش اطلاع داد که داره میره خونه ی پدر کیوجونگ.اونجا موضوع رو برای کیوجونگ تعریف کرد و قرار شد از اون به بعد به جای اینکه خونه ی مشترکشون بمونن در خونه ی پدر کیوجونگ زندگی کنن.سی را از وقتی خواهر کیوجونگ رو دیده بود خیلی به دلش نشسته بود.اما وضع خونشون رو که میدید خیلی ناراحت میشد.بنابراین مقداری از پول هنگفتی که از حساب هاش کش رفته بود رو صرف تعمیر خونه و خرید وسایل نو کرد.از اون به بعد هم سی را تو اتاق ایون آه میخوابید و تا دیروقت برای همدیگه اتفاق هایی که اون روز برای هرکدومشون افتاده بود رو تعریف میکردن.

    تعطیلات آخر هفته بود و ایون آه و سی را با همدیگه رفته بودن خرید.وقتی برگشتن وضعیت خونه شکه اشون کرد.خونه کاملاً بهم ریخته بود و چند تا مردی که بهشون میخورد بادیگارد باشن داشتن کیوجونگو داغون میکردن.سی را اونقدر عصبانی شد که رفت تا هنرهای رزمی رو که یاد گرفته بود روشون تخلیه کنه ولی از اونجایی که اونا تعدادشون خیلی از سی را بیشتر بود حریفشون نشد و سی را رو سوار یکی از ماشین هایی که دم در بود کردن تا اونو به عمارت پدرش ببرن.کیوجونگ رو هم سوار دومین ماشین کردن و به جای نامعلومی بردن.

    وقتی رسیدن سی را رو به زور از ماشین بیرون اوردن تا ببرنش داخل عمارت.ولی سی را اونقدر تقلا میکرد که چند بار نزدیک بود از دستشون فرار کنه.ولی به هر بدبختی که بود اونو به اتاق کار پدرش رسوندن.وقتی وارد شدن سی را اونقدر بیحال شده بود که همونجا روی زمین نشست.با اشاره ی رئیس جونگ بادیگارد ها از اتاق خارج شدن.اون هم مقابل سی را نشست و چنان سیلی بهش زد که جاش رو صورتش موند:قبلاً حرفامو بهت زده بودم.فکر میکردم اونقدر عاقل شدی که نیازی به زور نباشه.حتی تو این چند ماهی هم که از خونه فرار کرده بودی بازم بهت فرصت دادم.اما خودت از دستش دادی.

    سی را دیگه از دستش کفری شده بود.با داد بهش گفت:حالا مثلاً میخوای چیکار کنی؟ها؟

    با پوزخند جوابش رو داد:مثلاً یه کاری میکنم که از همه ی این کارایی که تو این مدت کردی پشیمون بشی.راستش تو این مدتی که نبودی من و شریکم و البته پسرش تصمیم گرفتیم بدون حضور تو شمارو با هم نامزد کنیم.

    سی را از جاش تکون نمیخورد.انگار بهش برق سه فاز وصل کرده باشن خشک شده بود.منظورش چی بود که بدون حضور اون اونارو نامزد کرده بودن؟یعنی نمیفهمید که اونو کیوجونگ عاشق هم بودن؟یعنی درکش اینقدر سخت بود؟این بار فکرش به سمت صحبت های پدرش کشیده شد.

    فلش بک-شش ماه قبل

    از قیافه ی سی را معلوم بود خیلی کنجکاو شده بنابراین حرف اصلیش رو شروع کرد:ببین سی را تو دختر منی.دختر یکی از پولدارترین های جهان.به همین خاطر هم باید با یکی هم سطح خودت باشی.اون پسری که الآن باهاش هستی اون آدمی نیست که به دردت بخوره.اون یه بچه ای که توی یه خانواده ی فقیر به دنیا اومده و لیاقت تو رو نداره.راستش اینا دقیقاً اون چیزی نیست که میخواستم بهت بگم.اینارو فقط برای این گفتم که متوجه بشی باید از اون پسر دست بکشی.چند روز پیش یکی از شُرَکام اومده بود دیدنم.اون یه پسر همسن تو داره که فقط یک ماه ازت بزرگتره.به همین دلیل هم اومده بود تا تو رو برای پسرش خواستگاری کنه.من هم با مادرت مشورت کردم.اون هم با این موضوع موافقه.اون پسر هم از یه خانواده هم سطح ما هست.هم خوشتیپه و هم خوش قیافه.من هم میشناسمش و به نظرم کاملاً بهم میاید.نظرت چیه که اون خانوادش رو برای هفته ی آینده دعوت کنم بیان تا هم شما با هم آشنا بشید هم اینکه روز نامزدی رو تعیین کنیم؟

    زمان حال

    اون روز فقط مثل مجسمه حرفای پدرش رو شنیده بود و در جوابش هیچی نگفته بود.همون شب هم از خونه فرار کرده بود.اما حالا میفهمید که چه اشتباه بزرگی کرده بود.

    رئیس جونگ که دید سی را هیچی نمیگه پیشنهادش رو بهش ارائه داد:ببین خوشگل خانوم الآن تو دو تا انتخاب بیشتر نداری.یکی اینکه با پسر شریکم ازدواج میکنی و از اون پسر دست میکشی.و دیگه اینکه میتونی کیوجونگ رو انتخاب کنی که در اون صورت بلافاصله دستور میدم خلاصش کنن.

    سی را بی صدا اشک میریخت:خیلی پستی.چطور میتونی به خاطر منافع خودت با دخترت اینکارو بکنی؟

    همینطور که عرض اتاق رو طی میکرد با عصبانیت بهش گفت:من به خاطر هیچ کس حاضر نیستم از منافعم بگذرم.حالا انتخاب با خودته.البته اگر هم دیر بجنبی کلک عشقتو میکَنَم.

    چند دقیقه که گذشت و دید سکوت سی را طولانی شده جوش اورد:آخرین باره میگم.اگه میخوای اون عوضی زنده بمونه باید با پسر شریکم ازدواج کنی.البته راه برگشتی هم نداری حالا که باهاش نامزدی.

    سی را هم تصمیمش رو گرفت و با عصبانیت تمام از جاش بلند شد و جوابش رو داد:ازت متنفرم ولی فقط به خاطر کیوجونگ اینکارو میکنم.ولی بدون هیچ وقت نمی بخشمت و دیگه هم نمیخوام ببینمت.

    بدون هیچ تأسفی پشتشو به پدرش میکنه و میره.زندگی برای اون خیلی سخته.ولی تو مدتی که با کیوجونگ بود از همه خوشبخت تر بود.اما حالا دوباره همه چیز به حالت اولش برگشته و حتی از اون هم بدتر.شاید از همه ی دنیا پولدارتر باشه ولی به اندازه ی تمام دنیا زجر میکشه.این انتخابو که شاید برای خودش مثل رفتن به جهنم بود کرد بدون اینکه بدونه داره به عشق واقعی زندگیش میرسه.

    .............

    اونقدر بدنش درد میکرد که داشت به زور راه میرفت.خیلی بهش لگد زده بودن.شاید اگر شخص دیگه ای به جای اون بود الآن از حال رفته بود ولی امکان نداشت این اتفاق برای کیم کیوجونگ بیفته.ولی تنها چیزی که الآن مهم بود این بود که سی را رو برای همیشه از دست داده بود.به هیچ عنوان هم نمیتونست برش گردونه.همینطور که راهش رو تا خونه طی میکرد همه ی خاطراتش رو با سی را مرور کرد.

    اعضای خانواده ی سی را

    جونگ ایل وو(پدر سی را)

    لیم یونا(مادر سی را)

    جی را(خواهر کوچکتر سی را)

    جون سو(برادر کوچکتر سی را و جی را)

    گو مین هو(مدیر برنامه پسرا)

    لی یون سو(مدیر برنامه دخترا)


    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog