تبلیغات
•°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

منوی اصلی

درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من .

آرشیو مطالب

Online User

SS501☆ジョンミンカレンダー

I♥SS501

I♥SS501

  • صفحات جانبی

    قوانین نویسندگی
    معرفی داستان های وب
  • Fate Game-Part 5

    یکشنبه 16 تیر 1392ساعت 01:43 ب.ظ
    بدویید قسمت پنجم.

    اون شب تو بالکن اتاقش نشسته بود و فقط به کیوجونگ فکر میکرد.اینکه چرا ازش جدا شده بود؟اصلاً چرا عاشقش شده بود که حالا بخواد اینجوری ترکش کنه؟اینطوری هم خودش رو زجر داده بود هم اونو.هر دوشون داشتن همزمان به هم فکر میکردن و خاطراتشون رو با هم مرور میکردن.اما اینبار خاطرات بچگیشون هم به سراغشون اومد.خاطرات زمانی که هیچی نمیفهمیدن و اوج خوشبختیشون بوده.سی را همیشه وقتی بچه بود و حتی در دوران نوجوانی اش از پشت پنجره ی اتاقش بازی کردن های جی را رو تماشا میکرد.اون موقع پانزده سالش بیشتر نبود.با اینکه فقط سه سال گذشته اما همه چیز عوض شده.همه چیز.

    فلش بک-سه سال قبل

    مثل همیشه از پنجره ی اتاقش داشت بازی کردن جی را رو تماشا میکرد.چمن ها رو تازه آب داده بودن و زمین پر از گِل بود.چیزی که جی را عاشقش بود.جی را داشت توی گِل ها کیف میکرد که مادرش صداش زد:جی را اینقدر بازیگوشی نکن و بیا داخل.

    جی را برگشت سمتش و طوری که مادرش صداشو از اون فاصله بشنوه داد زد:مامان یکم دیگه صبر کن میام.

    مادرش یکم با عصبانیت نگاهش کرد:نکن دختر سر تا پات پر از گِله.پدرت ببینتت عصبانی میشه.

    جی را همینطور که غرغر میکنه به سمت خونه میره.

    اون موقع جی را ده سالش بیشتر نبود.باید تا میتونست شادی میکرد.چیزی که پدر و مادرش تا میدیدن داره انجامش میده صداش میزدن و براش بهونه میاوردن.هیچوقت دلیل کارهای پدر و مادرش رو نمیفهمید.اینکه چرا اونو خواهر و برادر کوچکترشو تا این حد محدود کردن.

    زمان حال

    اون موقع با دیدن شادی خواهرش اونم خوشحال میشد اما حالا چون جی را سیزده سالش بود و به اصطلاح بزرگ شده بود فقط باید تو خونه میموند و درس میخوند.کاری که پدر و مادرش وقتی خودش هم به همین سن رسیده بود انجام داده بودن و مسلماً اینکار رو برای برادرش جون سو هم انجام خواهند داد.

    .............

    کیوجونگ روی تختش دراز کشیده بود و خاطرات بچگیش تو ذهنش براش تداعی میشد.اونا دو تا عاشق و معشوق بیشتر نبودن.چطور فکرهاشون اینقدر به هم نزدیک بود؟اون موقع ده سالش بود و برای کمک به خانوادش از همون سن کار کردن رو شروع کرده بود.

    فلش بک-هشت سال قبل

    توی یه باغ با پدر و مادرش کار میکنه و میوه های هر فصل رو با کمک اونا از درخت میچینه.با وجود اینکه خیلی خسته هست و بدن ضعیفش دیگه توان نداره اما بازم تلاشش رو میکنه.از وقتی به دنیا اومده بود خانواده ی فقیری داشت ولی پدر و مادرش و همچنین خواهرش بهش امید زندگی میدادن.با این افکار تونسته بود تا الآن همه ی سختی ها رو تحمل کنه.بعد از اینکه یکم استراحت میکنه دوباره بلند میشه و کارش رو ادامه میده.

    زمان حال

    بعد از اینکه خاطرات سی را و بچگیش رو مرور کرده بود چشم هاش از اشک خیس بود.اونقدر گریه کرد تا بالأخره خوابش برد.

    .............

    یک هفته به سرعت گذشت و روز ازدواج سی را و پسر شریک پدرش فرا رسید.از اینکه اینقدر زود داشت ازدواج میکرد و مخصوصاً با کسی که اصلاً عاشقش نیست خیلی ناراحت بود.برای عروسیش هر دو گروه دابل اس به خصوص کیوجونگ دعوت بودن.پدرش تصمیم گرفته بود عکس عروس و داماد رو روی مانیتور تالار نشون ندن و توی کارت های تبریک هم اسمی ازشون برده نشده بود.شاید میخواست همه اعضای دابل اس رو شکه کنه.البته نه همه رو.سی را و کیوجونگ و همچنین پسر شریک پدرش اطلاع داشتن.پس فقط هفت نفر مونده بودن.خیلی گرفته بود.یکی از خدمتکارا دخترا رو به اتاقی که سی را اونجا بود راهنمایی کرد.اونا هم وقتی دیدن عروس سی را هست کامل کپ کردن.باورشون نمیشد اون داره ازدواج میکنه و قبل از اون هیچ اطلاعی به صمیمی ترین دوستانش نداده.با این حال خیلی خوشحال شدن.

    بیول همونطور که سی را رو میچرخوند تا کاملاً وارسی اش کنه با ذوق در موردش نظر میداد:واو...اونی چقدر خوشگل شدی.لباست عالیه خیلی بهت میاد.

    بقیه هم نظرشون رو دادن و داشتن تو سر و کله ی همدیگه میزدن که در باز شد و داماد اومد.چشم های همه ی دخترا با دیدنش داشت از کاسه در میومد.

    .............

    پسرا دور یه میز کنار هم نشسته بودن و منتظر جونگ مین بودن.معلوم نبود کجا بود که هر چی بهش زنگ میزدن جوابشون رو نمیداد و آخر سر هم موبایلش رو خاموش کرده بود.هیون جونگ برای آخرین بار باهاش تماس گرفت:ااااااااااااااااااهههههههههههه...شیطونه میگه وقتی اومد بزن با همین میز یکیش کناااااااا.(شیطونه غلط میکنه)کیوجونگ تو دیگه چته؟

    کیوجونگ که اصلاً تو باغ نبود نفهمید چی گفت.همونطور منگ نگاهش میکرد.

    هیونگ جون که کنارش نشسته بود دستشو جلوی صورتش تکون داد:هیونگ...خوبی؟

    کیوجونگ سرشو به نشونه مثبت تکون داد.ولی هیون جونگ زیر بار نرفت:کیوجونگ فکر کردی ما نمیشناسیمت.حتماً یه اتفاقی افتاده که اینقدر از صبح تا حالا گرفته ای.

    کیوجونگ همونطور که سرش پایین بود جوابش رو داد:چیزی نیست.

    هیون جونگ اومد یه چیزی بارش کنه که ورود داماد رو اعلام کردن.چشم های پسرا از دخترا بدتر شده بود.کی باورش میشد داماد صمیمی ترین دوستشون باشه که حتی بهشون نگفته بود داره ازدواج میکنه.

    بعد از اینکه داماد روی محراب ایستاد.ورود عروس رو اعلام کردن.سی را هم دست در بازوی پدرش با صورتی گرفته وارد شد.وقتی پدرش دستش رو در دست داماد گذاشت حس خیلی بدی بهش دست داد.هر دوشون کنار هم روی محراب ایستاده بودن.بعد از اینکه کشیش سؤال همیشگی رو از داماد پرسید و پاسخ مثبت گرفت رو کرد به سی را.همون جمله ها رو هم برای سی را تکرار کرد.چند دقیقه که گذشت بالأخره جواب داد:قسم میخورم.

    اون موقع بود که دنیا رو سرش خراب شد.دیگه هیچ راه برگشتی نبود.بعد از اینکه کشیش اجازه ی بوسیدن رو بهشون داد،داماد بدون معطلی اونو بوسیده بود.بدون اینکه حتی ازش بپرسه.وقتی داشت میبوسیدش اولین بوسه اش با کیوجونگ در ذهنش تداعی شد.

    کیوجونگ تحمل نگاه کردن به اون صحنه رو نداشت.پسرا هم که هیچ تغییری نکرده بودن و چشم هاشون همچنان مثل وزغ بود.حتی با دیدن عروس تشدید هم شده بود.کیوجونگ دیگه طاقت نیاورد و به سرعت از تالار خارج شد.اینکه یه مرد دیگه مخصوصاً که صمیمی ترین دوستش بود بخواد تنها عشق زندگیش رو ببوسه براش غیر قابل تحمل بود.

    .............

    از اون شب به بعد سی را حتی اجازه نمیداد اون مرد بهش نزدیک بشه.روز عروسیش و همچنین روز های بعدش موقع خواب،تمرین،غذا خوردن و حتی ورزش کردن تمام فکر و ذکرش کیوجونگ بود.از این حسرت میخورد که عشقش رو از دست داده بود.عشقی که شاید در نظر هردوشون عشق واقعی زندگیشون بود.اما سی را نمیدونست که این مردی که خیلی وقته وارد زندگیش شده عشق واقعیشه.کیوجونگ هم حتی تصور نمیکرد که عشق واقعیش به زودی وارد زندگیش خواهد شد.

    این هم لباس عروس سی را


    "

    آخرین مطالب

    پیوندها


    LiLi**** mahi****

    Koreanstories.mihanblog.com

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    به وبلاگ خودتون خوش اومدید .
    این وبلاگ مختص داستان های SS501 هست .
    به امید بهترین لحظات در این وبلاگ و داستان های زیبا .
    شما هم می تونی نویسنده بشی دوست من . بیاید آفتابی باشیم و مهتاب هامون رو نورانی کنیم . دابل اس فایو او وان فایتینگ !! ☺

    •°♫☂♬ Sunshine Girls‿Moonlight Boys ♬☂♫°•

    قالب پرشین بلاگ

    قالب پرشین بلاگ

    قالب وبلاگ

    Free Template Blog